<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760</id><updated>2011-12-08T07:01:36.980+03:30</updated><title type='text'>...</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>241</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-4023695831775915946</id><published>2011-10-04T07:48:00.002+03:30</published><updated>2011-10-04T08:08:09.891+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;" lang="FA"&gt;1. بهم نگاه میکند و با یک لحن عجیبی می‌گوید حتمن خیلی چیزها توی کشور خودت دیدی که مجبور شدی فرار کنی. نیم ساعت قبلش را به زور در مورد ایران حرف زده‌ام. در مورد همه چیز ایران، از ساختار سیاسی تا وضعیت اقتصادی و اجتماعی مردم. اصرار شدیدی داشت به شنیدن، و سیگنال‌های عدم تمایل من را نمی‌گرفت، یا نمی‌خواست بگیرد. پسرک فرانسه به دنیا آمده، فرانسه بزرگ شده و هیچ ایده‌ای در مورد بقیه دنیا ندارد. حداقل این یکی چیزهایی در مورد انقلاب و خمینی خوانده. گفتن اینکه مردم آمریکای شمالی حتی جای ایران را نمی‌دانند چیز جدیدی نیست. آخرش هم می‌گوید چقدر خوش شانس بوده که در فرانسه به دنیا آمده است، و قول می‌دهد که از این به بعد در مورد کشورش چسناله اضافی نکند.&lt;br /&gt;2. به دلیل نامعلومی برای غیرایرانی‌ها مفهوم مهاجرت چیز غریبی است. وقتی می‌فهمند از ایران آمده‌ای یکی از چند سؤال اولشان همین است: «دوست داری بعد از تمام شدن درست چه کنی؟» بعد وقتی بفهمند دوست داری اقامت بگیری و همینجا بمانی ماتشان می‌برد. پس مادرت چی؟ پدرت چی؟ خانواده، دوست،‌ آشنا، کشور خودت؟ هوم لند؟ درست همین جا نمی‌دانم باید چه جوابی بدهم. مجبورم یک لبخند تلخی بزنم که مثلاً من خیلی رنج کشیده‌ام. گوه اضافی. من هیچ رنجی نکشیدم. من بچه‌ننه‌ای هستم که دورنمای آبجو و مینی‌ژوپ مرا کشانده به ینگه دنیا.&lt;br /&gt;3. اولین بار که یکی بهم گفت «مهاجر» جزو آن لحظه‌هایی است که تا آخر عمرم فراموش نمی‌کنم. یکی از ایرانی‌ها می‌گفت که تمام «مهاجر»ها یک جایی سرشان کلاه می‌رود. انگار یکهو یک چیز عجیبی را فهمیده باشم. که من «مهاجرت» کرده‌ام. تا الان داشتم سعی می‌کردم که به همه ثابت کنم من مهاجر نیستم، من فقط قصد ادامه تحصیل دارم. به افسرهای سفارت، به پلیس مرزی. باید همه‌شان را مطمئن می‌کردم که من برمی‌گردم. یک جایی توی این پروسه خودم هم باورم شده بود که قصد من ماندن نیست. بعد حالا اینجا باید منتظر باشم تا وقتش برسد و برای اقامت اقدام کنم. این قضیه عجیب گیج‌کننده است. مهاجرت؟ من؟ یعنی دیگر برگشتی وجود ندارد؟ شاید هیچوقت وجود نداشته. شاید از همان وقتی که عکسهای فیس بوک دوست‌هایم را می‌دیدم و خودم را همان جاها تصور می‌کردم چیزی را شروع کرده‌ام که یا باید تا آخر بروم یا یک جایی آن وسط‌ها دمم را روی کولم بگذارم و دست از پا درازتر برگردم برای خدمت مقدس.&lt;br /&gt;4. اصلن ناله نمیکنم. اتفاقا اینجا به طرز عجیبی آرام و خوشحالم. یک جور خوشحالی که تا حالا نمیشناختم. در تمام طول زندگیم هیچوقت اینطور استقلال، حریم خصوصی و امنیت اقتصادی را تجربه نکرده‌ام. فقط به شدت گیجم. خب آخرش چه؟ خوشبختانه مساله‌ی حل‌نشدنی به نام سربازی قضیه را طوری عوض کرده که برگشتن و ماندن اصلن مطرح نیست. اینجا کیف می‌دهد اما خب، کی برمی‌گردیم؟ اصلن برمی‌گردیم؟&lt;br /&gt;5. می‌گفت که مهاجرت به هر صورت پسرفت است. اصلن فرض کن به بهترین شهر دنیا برای تحصیل در بهترین دانشگاه دنیا در بهترین رشته دنیا. این قضیه چیزی را عوض نمی‌کند. شاید پسرفتی که در مقابل یک پسرفت بزرگ‌تر انتخاب شده. یک قدم به عقب، به امید اینکه بتوانی قدمهای رو به جلوی بعدی را بلندتر برداری. رو به جلو؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-4023695831775915946?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4023695831775915946'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4023695831775915946'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2011/10/1_04.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-4193294740366399011</id><published>2011-08-16T02:59:00.000+04:30</published><updated>2011-08-16T03:00:18.973+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;۱. ویزا دار شدم. بعد از دو سال دست و پا زدن جدی و حدود دو سال قبل‌ترش هم دست و پا زدن نیمه‌جدی حدود یک هفته دیگر جل و پلاسم را جمع می‌کنم که از اینجا بروم. از فرودگاه امام خمینی. خنده‌دار است، اگر امام خمینی نبود شاید فرودگاهش هم نبود. آنوقت لازم نبود هر سال این همه آدم سی کیلو از زندگیشان را بار چمدان کنند و پپرند. مهم نیست. فعلن که همین آقای فرودگاه و دار و دسته اش باعث شده‌اند که تقریباً تمام آدمهای دوروبر من یا فرار کنند یا در شرف فرار باشند. به همین سادگی.&lt;br /&gt;۲. این برگ رنگی تو پاسپورت زشت قهوه‌ای کاری کرد که بتوانم کمی بی‌واسطه‌تر به این قضیه نگاه کنم. منظورم این است که من هیچ‌وقت در زندگی‌ام آدم تغییرهای بزرگ نبوده‌ام. توانایی زدن زیر همه چیز و درست کردن همه چیز از اول را نداشته‌ام. چه برسد به اینکه یکهو پرواز کنم به یک جای خیلی سرد خیلی دور که حتی زبان مردمش را درست و حسابی بلد نیستم. من همچین آدمی نبودم. نمیدانم کدام روز و کدام اتفاق اینطور فشار آورد که تصمیم گرفتم بروم. من فقط می‌دانم که آدم پرتوقعی نبودم. کنسرت و بار و امنیت اقتصادی به تخمم. شاید اگر می‌شد دست دوست دختر نداشته‌ام را بگیرم و بدون استرس توی خیابان راه بروم، یا شاید اگر می‌شد همان مشروب قاچاقی را بدون دردسر و ترس بخرم، شاید هیچ‌وقت به رفتن فکر نمی‌کردم. نمی‌دانم. الان این‌طوری فکر می‌کنم. طبیعتاً ۱۰ سال دیگر یک مرد ۳۳ ساله شده‌ام که برایم خیلی چیزهای دیگر مهم است. اما الان فکر می‌کنم از کل سیستم توقع چندانی نداشتم. و حتی همین توقع هم برآورده نشد. اصلن شاید هیچ جای دنیا برآورده نشود. شاید زر زر اضافی الان فقط به خاطر این است که یک چیزهای ریزی در این مدت اخیر بهم فشار آورده است. میدانید، فشار باعث می‌شود توقعتان از زندگی پایین بیاید. می‌خواهی بکنی بکن، فقط کمی آرام‌تر فشار بده.&lt;br /&gt;۳. الان کمتر از ۱۲ ساعت به پروازم مانده. تقریباً هر کاری که میکنم برایم آخرین بار است. آخرین سیگار یواشکی توی بالکن، آخرین چایی دم صبح، آخرین صدای خر و پف پدر. آدم به اینجا که می‌رسد تازه می‌فهمد که شت، اینجا خانه بود. دیگر هیچ‌جا خانه نیست. آن‌هایی که خانه را خانه می‌کردند دیگر نیستند. دفعه بعدی که برگردم دیگر نه من، نه پدرم و نه مادرم توان خانه کردن اینجا را نداریم. احساس میکنم پایم را که از این مملکت اسلامی بیرون بگذارم دیگر به هیچ جا بند نیستم. باقی عمرم را باید تاب بخورم بین هزار تا احساس متناقض بی‌ریشه. این احساس خوبی نیست. ترس عجیبی دارم از ناشناخته. در مقابل این حجم عظیم عدم امنیت به شدت ناتوانم.&lt;br /&gt;۴. بله. اگر سه ماه پیش یکی همه این چسناله‌ها را برای خودم می‌کرد تنها امکان ممکن برایم برخورد خوشی به زیر دل بود. با خودم میگفتم طرف خلاص می‌شود و هنوز ناله می‌کند. اصلن حرص می‌خوردم از اینکه همان جاییست که من آرزویش را دارم و راضی نیست. اصلن مگر می‌شود؟ الان می‌بینم که می‌شود. ول کردن همه چیز و رفتن، یا در رفتن، یک حس عجیبی دارد. تا حالا حاشیه اطمینان بود. هر چیز که می‌شد توی جوب نمی‌خوابیدم. گشنه نبودم. از الان به بعد همه چیز به طرز عجیبی جدی می‌شود. من میمانم و یک عالمه آدم غریبه و زندگی‌ای که باید خودم افسارش را بگیرم. دست تنها.&lt;br /&gt;۵. اصلن ناراحت نیستم. چسناله میکنم اما ته دلم یک حس خوبی دارم. انگار ترس زایمان. انگار ترس از آزادی مطلق. ترس از اولین بار پشت فرمان نشستن. چسناله می‌کنم اما حس می‌کنم که قصه تازه از فردا شروع می‌شود. یک جایی هست که آدم تویش آرام بگیرد. یک جایی هست که بی تعلق دوستش داشته باشم. لابد هست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-4193294740366399011?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4193294740366399011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4193294740366399011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7219972847496552914</id><published>2011-05-13T22:25:00.001+04:30</published><updated>2011-05-13T23:26:11.455+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;پدر من با معیارهای پدرانه هیچوقت پدر خوبی نبوده. یعنی بیچاره نه روانشناسی کودک بلد بود نه مهربان و گوگولی حرف زدن را. این کارها بیشتر بر عهده مادرم بود، که کتاب روانشناسی بخواند و یاد بگیرد که مثلا وقتی که بچه توی پوشکش می‌ریند باید چطور دعوایش کرد. پدر فقط تربیت سنتی بلد بود که معمولا همان اول توسط انگیزه‌های مادرانه در نطفه خفه می‌شد. البته چند بار دوتاییمان را گذاشت روی هم مثل خر کتکمان زد. ولی به جز همان چند مورد هیچ‌وقت خشونتش از اخم و تشر بیشتر نشد. با هم کوه می‌رفتیم و الان که تقریباً ۱۰ سال از آخرین کوهمان گذشته فکر می‌کنم از این قضیه واقعاً خوشحال بود. کیف می‌کرد که صبح جمعه ساعت ۴ بیاید بالای سرم که حاضر شویم. همیشه هم اصرار داشت دو جفت جوراب روی هم بپوشیم. یک مسیر ثابت را تا شیرپلا بالا می‌رفتیم و صبحانه می‌خوردیم و برمی‌گشتیم. برنامه بعد از برگشتنمان هم معلوم بود. همیشه باید اول دوش می گرفتیم بعد ناهار می‌خوردیم بعد می‌خوابیدیم. پدر من هیچ‌وقت آدم دقیق و وقت‌شناسی نبود، ولی به دلیل نامعلومی همه برنامه کوههای آن سالها، و حتی جدیداً که با دوستهایش میرود، همین است.&lt;br /&gt;آن موقع‌ها پدر را نمی‌فهمیدم. فی‌الواقع از هر سال پنج ماهش را ما با هم قهر بودیم. مثلاً سر اینکه من روی کامپیوتر پسورد گذاشتم، یا اینکه از مدرسه فرار کردم. تا همین چند سال پیش از تمام اخلاق‌هایش متنفر بودم. حتی توی مهمانی‌ها و جمع دوستهایم خجالت می‌کشیدم از اینکه پدرم انقدر «بی‌کلاس» و «دهاتی» است. بلد نبود مثل پدرهای ماکسیما سوار دوست‌هایم با کلاس رفتار کند یا توی مهمانی‌ها چاییش را هورت نکشد.&lt;br /&gt;آن موقع‌ها موهایش هنوز انقدر سفید نشده بود. دل و دماغ داشت. هفته‌ای یک شب را با دوستهایش مشروب می‌خوردند و آوازهای انقلابی می‌خواندند. خودش حافظ می‌خواند و گریه می‌کرد. بنان دوست داشت. هر وقت حوصله‌اش سر می‌رفت ویدیوی کنسرت مرضیه نگاه می‌کرد. انقدر اخم نداشت. غم نداشت. تلخ نبود. ساکت نبود.&lt;br /&gt;الان چند سالی می‌شود که پدر پیر شده. یعنی یک جورهایی آدم احساس میکند منتظر نقطه آخر نشسته. این خیلی غم دارد. اینکه پدر آدم از یک جایی به بعد منتظر آخر شود. توی خانه حرف نمی‌زند. تقریباً ۶۰ سال را دارد اما هنوز اگر یک ماه کار نکند بی‌پول می‌شویم. تمام تلاش‌های من در راستای کمک مالی هم به طرز احمقانه‌ای فعلن به بن‌بست خورده. هنوز قسطهای این خانه را کامل نداده. دو تا پسر دارد که هیچ کدام هیچ ربطی به تصویر ایده‌آل‌اش ندارند. هر چقدر هم که تلاش کنیم به تصویر ایده‌آل‌اش نزدیک شویم فرقی نمی‌کند. من را یک آدم خودشیفته چس‌کلاس دور از اجتماع میبیند. فکر میکنم راضی نیست. از ما، از زندگیش، از ازدواجش.&lt;br /&gt;با همه اینها، شاید تنها تکیه محکم توی این خانه همین آدم باشد. اینکه پدر اگر باشد آرامم. خیالیم نیست. هوایم را دارد. امن است حضورش. برای همین است که میترسم از ایران بروم. میترسم روزی که برگردم دیگر صدای خر و پفش شبها توی خانه نپیچد. خیلی میترسم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7219972847496552914?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7219972847496552914'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7219972847496552914'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-3314756065976774170</id><published>2011-03-23T04:27:00.001+04:30</published><updated>2011-03-24T11:23:46.239+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;کارفرما پولم را خورد. درست در همان روزی که برای پسرش یک ساعت چهار میلیون تومانی عیدی خریده بود پولم را خورد. کارفرماها همه جای دنیا پول کارمندها و کارگرهایشان را می‌خورند. چپ ‌ها اینطوری می‌گویند. بعد همین می‌شود که برای جبران سوزش ماتحت رویای انقلاب پرولتاریا دارند. که یک روزی می‌رسد که همه این کارفرماها را از تیر چراغ برق آویزان می‌کنیم. بعد همه دست همدیگر را می‌گیریم و دور آتشی که از جنازه اینها بلند می‌شود و دود می‌کند سرود انترناسیونال می‌خوانیم. شاید اینطوری دلشان خنک می‌شود. اما اگر من یک روز سر رامین را هم از تیرهای چراغ برق پارک وی آویزان ببینم خوشحال نمی‌شوم. رامین اسم رئیسم بود. یعنی در واقع اسمش رمضان بود، رمضان عباسی زاده. وقتی پولدار شد اسمش را عوض کرد. حق هم دارد. رمضان اسم یک آدم مولتی میلیاردر نیست. رامین چرا. به هر حال، رامین پولم را خورد. مثلا من به اندازه هزار تومان برایش کار کرده بودم، اما دویست و پنجاه تومن بیشتر نداد. من هم چکش را پاره کردم و ریختم جلوی پایش. حالا جلوی پای خودش نه، جلوی پای رییس دفترش. به هر حال چکش را پاره کردم. من اینطوری دلم خنک‌تر شد تا اینکه خواب روز انتقام را ببینم. خوب اگر دقت کنید میبینید که تمام ایدئولوژی‌های بشر برای جلوگیری از سوزش ماتحت و خنک شدن دل ابداع شده‌اند. با این حساب من هم آدم ایدئولوژی داری بودم. بگذریم. به هر حال که الان کونم خیلی می‌سوزد و دستم هم به هیچ جا بند نیست. در ایران شما اگر مذکر به دنیا آمده باشید و سربازی هم نرفته باشید یک شهروند درجه چندم حساب می‌شوید. حق خارج رفتن و اینها به کنار، قانون کار برای شما تعریف نمی‌شود. به خاطر همین کارفرما می‌تواند هر طور که خواست با شما رفتار کند. با وجدان‌هایشان با دو ماه تاخیر حقوق می‌دهند، اما رامین جزو بی‌وجدان ها بود. من هم هیچ گوهی نتوانستم بخورم. پدرم عقیده دارد که من باید دعوا می‌کردم. باید داد می‌زدم و حقم را می‌گرفتم. پدرم هم زمان جوانی‌هایش چپ بوده. در واقع هنوز هم هست و فکر می‌کند غایت دنیا به دیکتاتوری پرولتاریا ختم خواهد شد. این خوب است. اینکه آدم امید داشته باشد به آینده‌ی قشنگ و عادلانه، حتی آینده‌ای که ممکن است هزار سال دیگر هم نرسد. امروز دلم می‌خواست مسلمان بودم. اینطوری دعا می‌کردم تا خدا رامین را به غذای سگ سه سر تبدیل کند. اما الان خدا هم من را تحویل نمی‌گیرد. رامین نماز می‌خواند و من به نمازخوان‌ها فحش می‌دهم. در واقع در جنگ بین من و رامین خدا هم طرف رامین را گرفته. من یک آدم گوز بودم در دفتر عریض و طویلشان. اما به نظر من درست‌تر است که حق آدمهای گوز را هم تمام و کمال بدهیم. روزگار ما را گوز کرده. تقصیر خودمان که نبوده. به هر حال رامین نباید پول من را میخورد. اشتباه کرد. مادربزرگم می‌گوید که رامین پول من را خرج دوا و درمان خواهد کرد. این هم یک جور جلوگیری از کون سوزی است. احتمالا اسکناس‌هایی که قرار بود به من برسد تبدیل به غذای سگ می‌شود تا سگهای رامین گشنگی نکشند. شاید هم پولهایم را خرج چند باک بنزین آزاد برای لکسوسش (لکسوز؟ لکزوز؟) کند. به هر حال بعید میدانم چیزی این وسط خرج دوا و درمان بشود. کون من خیلی اساسی‌تر از این حرف‌ها سوخته، و این چیزها سوزش را خوب نخواهد کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-3314756065976774170?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3314756065976774170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3314756065976774170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2011/03/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8832922248081541229</id><published>2011-03-08T10:39:00.001+03:30</published><updated>2011-03-08T10:42:24.619+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;پارسال همین موقع‌ها همه فکر و ذکرم رفتن بود. رفتن به هر جایی که اینجا نباشد. یک جایی که بتوانم هر طوری که دوست دارم باشم. واقعیتش را بخواهید یکی از بزرگترین انگیزه های رفتنم هم اینترنت پر سرعت بود. اینکه مثلا بچرخم توی یوتیوب و هر ویدیویی که دوست داشتم ببینم، یا مثلا ده دقیقه ای فیلم دانلود کنم. حالا بگویید من آدم چیپ و ظاهربینی هستم. به تخمم. با همه خداحافظی کرده بودم. چمدانم را بسته بودم. باور کنید حتی خودکار مداد هم برای کلاس‌های آن‌ور خریده بودم. بلیط رزرو کرده بودم. شماره اتاقم توی خوابگاه را هم می‌دانستم. این تصویر کامل و ایده‌آل آینده‌ام بود. بعد یکهو زنگ زدند که نمی‌شود. خداحافظ. تا نیم ساعتی منگ بودم و در و دیوار را  نگاه می‌کردم. بعد ترکیدم. زار می‌زدم و لگد می‌زدم به در و دیوار. احساس می‌کردم که در مقابل جبر همه چیز ناتوانم. انگار که زورم به هیچ چیز، حتی خودم نمی‌رسد. احساس کوچکی و حقارت می‌کردم.&lt;br /&gt;اینطور شد که من تا مرز فرار رفتم و نشد. یکی دو ماهی خراب بودم. یعنی هر جور که فکر می‌کردم توی ایران آینده‌ای برای خودم نمی‌دیدم. گیج و منگ بودم. نمی‌دانستم باید چه بخواهم. هدف نداشتم. نمی‌خوابیدم و فکر می‌کردم. تا یک مدتی منتظر معجزه بودم. به همه چیز چنگ می‌انداختم بلکه چیزی عوض شود. تقاضای تجدید نظر می‌کردم. روزی ۱۰ تا ایمیل به استادم می‌زدم که کمکم کند. هیچ کدام به دردم نخورد. آدم ضعیف‌تر و ناتوان‌تر از آن است که چیزی را عوض کند. کم کم بلند شدم. خودم را جمع و جور کردم. خاک بر سر ضعیف احمقت کنند که توی اولین پیچ زندگی اینطوری به گا رفتی. یک کار خوب پیدا کردم. لازمم داشتند. همین خودش خیلی خوب بود. اینکه احساس می‌کردم جایی هست که با تمام کبکبه دبدبه‌اش به من و اطلاعاتم احتیاج دارد. توانایی‌هایم به دردشان می‌خورد. کم کم افتادم توی روزمرگی. راضی شدم از زندگی‌ام. دوباره آرزو و رویا ساختم برای خودم. این بار چیزهایی که دست خودم بود. می‌توانم انتخابشان کنم و مطمئن باشم از نتیجه‌اش. ریسک گریز شدم. منی که سربازی برایم بزرگترین کابوس حساب می‌شد راضی شدم که سرباز باشم اما مطمئن باشم از فردا.&lt;br /&gt;پدرم اصرار داشت که من باید بروم. معیارهای موفقیتش همان چیزهایی بود که همه فکر میکنند درست است. آدمی که درس نخوانده باشد و با لیسانس تخمی‌اش سر کار برود آدم موفقی نیست. آدم نباید به فکر پول و راحتی و خوشحالی باشد. کسب علم و دانش بالذات ارزش است. آدمی که توی کتاب و درس و مشق ماتحت خودش را پاره کند آدم موفقی است، حتی اگر مثل پدر خودم همیشه خدا هشتش گرو نه‌اش باشد. حالا اگر برود خارج درس بخواند که چه بهتر. موفق تر میشود. مایه افتخار پدر و مادرش. این شد که دوباره تلاش کردم برای رفتن. آنقدر تخم نداشتم که برینم به معیارهای موفقیت دور و برم. دوباره مدارک فرستادم برای همه دانشگاهها. اما دیگر دوست ندارم بروم. دوستهایم اینجا هستند. زندگیم اینجاست. پرچم ایران و خاک پاک آریایی و بوی نان سنگک و قورمه‌سبزی کلن به تخمم. اما اینجاست که میتوانم رابطه جدید درست کنم. اینجاست که یک چیزی دارم که پایم رویش محکم باشد. اینجاست که وقتی یک جاکشی رید رویم میتوانم زنگ بزنم یکی بیاید و جمعم کند.&lt;br /&gt;وضعیت بدی است. از یک طرف دوست دارم جای پایم را همین‌جا محکم کنم. دوست ندارم دوباره سرمایه گذاری کنم روی چیزی که نمیشناسمش. از پایان های باز بدم می‌آید. از یک طرف هم خایه طغیان ندارم. ارزش‌های پدرم و بقیه طبعا ارزش‌های من هم هست. دروغ چرا، بعضی وقتها دوست دارم بقیه من را آدم موفقی بدانند. حتی با این ریسک که خودم حالم از خودم به هم بخورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8832922248081541229?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8832922248081541229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8832922248081541229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-811972741151504381</id><published>2011-02-05T12:53:00.001+03:30</published><updated>2011-02-05T13:11:18.496+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;یه نقطه ای بود تو زندگیم&lt;br /&gt;که به خودم گفتم یا خوب شو یا بمیر&lt;br /&gt;بعد چون نمیخواستم بمیرم خوب شدم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-811972741151504381?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/811972741151504381'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/811972741151504381'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7799160387949449824</id><published>2010-12-16T06:39:00.000+03:30</published><updated>2010-12-16T06:41:03.770+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;بعله. بعضی اتفاقات/پدیده‌ها بالذات بزرگ هستند. یعنی هر چقدر هم بالا پایینشان کنی باز هم از زیر هزار تا تصویر و فکر و دل مشغولی می‌آیند رو و برایت دست تکان می‌دهند. نقش دارند در زندگیت. نمی‌شود به این راحتی‌ها ولشان کرد و بی‌خیالشان شد. باید آنقدر کشتی بگیری باهاشان تا احساس کنند که به قدر بزرگیشان بهشان اهمیت داده‌ای. بعد برمی‌گردند زیر همه تصویرهای دیگر تا یک روانکاور علاف مریضی پیدا شود و با هیپنوتیزم یا از توی خواب‌هایت درشان بیاورد. اصلن ما با این پدیده‌ها کاری نداریم. ما با آن‌هایی کار داریم که بزرگ نیستند. که الکی الکی برای خودشان بزرگ می‌شوند. حریف به درد بخور کشتی نیستند، اما تو گیر داده‌ای که من باید با اینها کشتی بگیرم. نمی‌شود برادر من، نمی‌شود. اینها را اگر خوب نگاهشان کنی می‌بینی که چقدر کوچک بوده‌اند. چقدر مقطعی بوده‌اند. بعد تو به زور نگهشان دار روی دیوار اتاقت تا ببینم به کجا می‌رسی. به هیچ جا نمی‌رسی. آنقدر کلنجار می‌روی تا یک روز خیلی معمولی که داری کارهای معمولی میکنی یکهو نگاه می‌کنی پشتت و میبینی که چقدر جنگیدی. برای چیزهایی که آنقدرها هم بزرگ نبوده. نه اینکه نبوده. بزرگ نبوده. بعد دلت برای خودت می‌سوزد. دلت برای زندگی‌ات که هی جنگیدی و هی نفهمیدی کدام بزرگ است و کدام نیست. بعد نمی‌دانی خوشحال باشی یا ناراحت. اصلن ممکن است دیگر همه چیز برایت کوچک شود. بعد ممکن است دست از تلاش کردن برداری. ممکن است بخواهی بنشینی روی نرده‌ها و به تقلاشان پوزخند بزنی. این خوب نیست.&lt;br /&gt;نکن برادر من. نکن. کوچک‌ها را بفهم. بعد که فهمیدی با لبخند رد شو. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7799160387949449824?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7799160387949449824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7799160387949449824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/12/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-24011454714845867</id><published>2010-12-07T01:24:00.005+03:30</published><updated>2010-12-07T01:41:18.420+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;اولها دفتر پدر دوستم بود. توی تخت طاووس نرسیده به قائم مقام، طبقه چندم یک ساختمان چند طبقه. فصل امتحان که می‌شد مسیر دانشگاه تا دفتر را هر روز می‌رفتیم و می‌آمدیم. هفته‌ای یکبار هم برای انجام اعمال نظافتی برمی‌گشتیم خانه. خیر سرمان قرار بود درس بخوانیم. اما به دلیل نامعلومی سیگارهای دفتر صفای دیگری داشت. هی یکیمان می‌نشست پشت میز بزرگ مدیریتی و یکی دیگر هم کف زمین زیر پنجره چمباتمه می‌زد و سیگار می‌کشیدیم. برای هر وعده غذا یکی دو ساعتی وقت می‌گذاشتیم. همه جور چیزی را خیلی خوش سلیقه توی ماهیتابه قاطی می‌کردیم و با رب و فلفل زیاد می‌خوردیم. بعدش هم نیم ساعتی سیگار می‌کشیدیم و چایی می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. شب هم عوض خوابیدن تا بوق سگ انواع و اقسام فانتزی‌های جنسی‌مان را با استفاده از چیزهایی که توی دفتر بود کنکاش می‌کردیم. اینطوری شد که چند ترم پشت هم من همه امتحان‌هایم را ریدم. درس نمی‌خواندیم که. خودمان را گول می‌زدیم که داریم در یک محیط آرام و متمرکز کسب علم می‌کنیم.&lt;br /&gt;کم کم مجبور شدیم از دفتر بکشیم بیرون. دیگر تا مدتها توی خانه درس می‌خواندیم و همیشه نالان بودیم از اینکه در خانه محیط مساعدی برای فتح قله‌های رفیع علمی نداریم. همه افتادن‌ها و مشروط شدن‌های آن دوره را می‌نداختیم گردن همین قضیه. گذشت تا برادر همان دوستم یک خانه مجردی گرفت. ترم آخر من بود. ترمی که داغ بودم برای فقط کمی بالا کشیدن این معدل آش و لاش و درس خواندن و فرار از این خراب شده کوفتی. خانه هیچی نداشت. فرش و یخچال و این‌ها تجملات حساب می‌شدند. فقط یک تخت دو نفره داشت که آن هم توی سردترین اتاق خانه گذاشته بودند (اینجا معلوم می‌شود برادر دوستمان چرا خانه را اجاره کرده). هر چند روز یک بار صبح کیفمان را پر می‌کردیم کتاب و جزوه و حتی چرکنویس که خیلی فشرده و پر بازده درس بخوانیم. نمره‌های خوب بگیریم. خانواده‌مان به ما افتخار کنند. جزو افراد مفید و مهم و پول‌دار شویم. خلاصه اهداف بلندمدت و قشنگی داشتیم. ساعت‌ها با کتاب و جزوه پهن جلویمان به در و دیوار خیره میشدیم و رؤیا می‌بافتیم. چایی می‌خوردیم و با کتاب سر و کله می‌زدیم. شبها هم زمین لخت خانه را تمیز می‌کردیم و می‌خوابیدیم. هر شب هم قبل خواب یک فیلم مزخرف می‌دیدیم. اصلاً جزو آیین‌های درس خواندن شده بود. &lt;br /&gt;آن ترم هم مثل همه ۸ ترم قبلی من ریدم. یعنی یک نمره به درد بخور هم نداشتم. حتی یک درس را افتادم که با خایه مالی استاد پاسم کرد. احتمالاً آدم خنگی هستم. یعنی کلن هر چقدر هم درس بخوانم باز هم می‌رینم. &lt;br /&gt;این خانه لعنتی خیلی بیشتر از این حرفهاست. شبهای به گایی را می‌رفتیم آنجا عرق می‌خوردیم و کباب درست می‌کردیم. با همه جور آدمی. یک بار ۲۴ ساعت توی خانه ولو شده بودیم و یک تکه کوتاه پارازیت را پشت هم می‌دیدیم و قاه قاه می‌خندیدیم. یک جایی بود که یک آخوند مشهدی با خدا دعوا می‌کرد. از آنجا خاطره زیاد دارم. حتی از همان تخت دو نفره لعنتی. از تا صبح بیدار ماندن و فکر کردن و از زلزله ترسیدن و دم صبح یواشکی لباس پوشیدن و برگشتن. از بحث‌های جدی بعد از مستی. از یک روزی که بهش قول داده بودم مست خواهد بود و مست شد.&lt;br /&gt;امروز بعد از یکی دو ماه دوباره برگشتم همان خانه. شومینه روشن بود. پرت شدم وسط آن دوران. دورانی که خب، آرام بودم. کلمه دیگری به جز همین آرام برای آن روزها بلد نیستم. طبیعتاً اگر یکی آن موقع بهم می‌گفت که روزی خواهد رسید که حسرت آرامش همین الان را میخوری بهش میخندیدم. ولی واقعیتش را بخواهید الان دلم برای آن آدمی که یک سری هدف داشت و با تمام وجودش برای آن‌ها می‌جنگید تنگ شده. آدمی که با مشروب و چند تا نره خر سیبیل کلفت خوشحال می‌شد و می‌توانست خیلی راحت شب بخوابد و صبح بیدار شود. یکی را داشت که وقتی همه به سلامتی سه کَس و سه تن میخوردند، توی دلش به سلامتی آن یک نفر پیکش را بزند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-24011454714845867?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/24011454714845867'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/24011454714845867'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/12/blog-post_07.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8294755667138226012</id><published>2010-12-05T03:21:00.003+03:30</published><updated>2010-12-05T03:32:11.976+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;یک موقعیت‌هایی هست که در آن ناتوانم. یعنی کاری برای بهتر یا بدتر شدنش بلد نیستم. اصلن فکر می‌کنم این قضیه در حالتی که آدم از نظر روانی آرامش داشته باشد یکی از دلچسب‌ترین موقعیت‌های زندگی است. وقتی که بشود یک گوشه لم داد و نگاه کرد و ساکت بود. تا خودش درست شود. یا نشود. به تخمم. اما وقتی که آرام نباشی بهترین نتیجه‌ای که می‌شود گرفت شل کردن و لذت بردن است. یعنی باید داد. باید با کله توی لجن رفت و قوی‌تر شد. حالا قوی‌تر هم نشد نشد. مهم نیست. اصلن قدرت مهم نیست. غرور مهم نیست. هیچ چیز مهم نیست. این‌ حرفهای قشنگ قشنگ را توی مخمان می‌کنیم که فکر کنیم می‌فهمیم. فکر کنیم از تجربه‌های قبلی چیز یاد گرفتیم. یا فکر کنیم بلدیم موقعیت‌ها و آدم‌ها و پدیده‌ها را تحلیل کنیم. در حالی که اصلن تحلیلی وجود ندارد. تحلیل برای سیستم‌های قانون مدار است. ولی آدم‌ها قانون ندارند. زندگی قانون ندارد. بله. درد دارد لامصب. دست و پا زدن درد دارد. پارو زدن درد دارد. تلاش کردن درد دارد. زندگی نکنیم زندگی می‌کندمان. خیلی هم کلیشه‌ای. اصلن فکر می‌کنم اگر صدا و سیما اجازه داشت واژه «کردن» را پخش کند این جمله تبدیل به جمله طلایی همه سریال‌های عید و محرم و رمضان می‌شد. ولی همینطوری است. یعنی نعش خسته و له را باید از وسط همه درگیری‌ها و استرس‌ها و درد‌ها کشید جلو. اصلن هم قرار نیست لذت بخش باشد. یعنی از اولش قرار نبوده. هر جا وایسی می‌مانی با ماتحت پاره و آنهمه راهی که هنوز تا آخرش مانده. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8294755667138226012?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8294755667138226012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8294755667138226012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-2650910542552505584</id><published>2010-11-23T21:50:00.002+03:30</published><updated>2010-12-05T03:25:40.625+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"  lang="FA" &gt;۱. سال ۸۳ سال کنکورم بود. برای اولین بار بدون هیچگونه انگیزه همجنس خواهانه ای که خودم ازش خبر داشته باشم به یکی از پسرهای همکلاسیم شدیدا وابسته شدم. تمام روز را با هم بودیم و با درس نخواندن خودمان را میکردیم. با همه عالم و آدم دعوا کردیم. جلوی پدرم وایسادم برای حفظ دوستیمان. سر تمام کنکورهای آزمایشی همه جوابهایم را روی یک ورق مینوشتم و توی دستشویی میدادم بهش. سر کنکور هم حوزه مان با هم فرق داشت. موبایل یکی از بچه‌ها را گرفتم و پاسخنامه ام را برایش اس ام اس کردم. توی وارد کردن عمومی ها یکی دو تا تست را عقب جلو دیده بود گویا. رتبه اش ده هزار شد. تا مدتها کارنامه مرا به همه نشان میداد که ببینید، این یارو عمومی ها را بهتر از من زده و اختصاصی ها را بدتر. رتبه اش را ببینید. بعدها میخواست برود از این برنامه‌های بین‌المللی شریف با آخن آلمان. من فکر میکردم اگر نرود بهتر است. صحبت میکردیم، بحث میکردیم. آخر یک روز گفت تو از فرط بخالت نمیتوانی شریف رفتن من را ببینی. همان روز تمام شد.&lt;br /&gt;۲. اولهای ۸۵ عاشق شدم. آدم مسخره ای بودم که تا آن موقع تنها جنس مونث در زندگیم مادرم بود. اولین کسی که تو رویم لبخند زد عشقم شد. با هم دو تایی از ولیعصر تا ونک پیاده میرفتیم. با هم درس میخواندیم. با هم زندگی میکردیم. در همه این مدت هیچ‌وقت اسمم دوست پسر نشد. همیشه دوست بودم. دوست و عاشق. نیمه اول این وبلاگ همه‌اش چس ناله‌های همان عشق اول است. از این مدلهایی بود که با گربه مذکر هم لاس میزد. هزار تا دوستِ پسر داشت و هیچ‌وقت دوست پسر نداشت. آخرش یک بار سر همین لاس زدن و این‌ها پای تلفن جیغ زد و گریه کرد و فحش داد. من هم قطع کردم. تمام شد.&lt;br /&gt;۳. دو آدم مهم دیگر را ۸۵ دیدم. دختر و پسر. یک برنامه علمی طوری بود و ما هم اعضای تیم اجرایی بودیم. سر برنامه شام اتفاقی سر میز این دو تا نشستم. یک ماه بعد خیلی با هم رفیق بودیم. با پسره زندگی کردیم. یک بار بد جور مالیدم درش. یعنی سر یک چیزی که حرص خورده بودم خاله زنک بازی اساسی ای در آوردم و ریدم تو تصویر بنده خدا. خودش هم فهمید چه گوهی خوردم. آنقدر آدم بود که هیچ‌وقت به رویم نیاورد. اگر من جایش بودم روی طرف شاش هم نمیریختم. هنوز مانده. خوب هم مانده. بوده و مانده.&lt;br /&gt;۴. آن یکی آدم سر میز برنامه علمی هم بود. دختره. در این یکی نمالیدم هیچوقت. یعنی خودم فکر میکنم که نمالیدم. تنها کسی بود که راجع به رابطه‌ام راحت حرف میزدم باهاش و هر جا که گند زده بودم راحت میرید رویم. برایمان کار آموزی جور کرد توی جایی که کار میکرد. توی آن شرکت کوفتی سفت و سخت هر کار میخواستیم میکردیم. این بیچاره هم جواب کثافت کاری های ما را پس میداد. الان ایران نیست. همیشه فکر میکردم شاید اگر ایران بود این روزها راحت‌تر میگذشت.&lt;br /&gt;۵. یکی دیگرشان از دبیرستان بود. یعنی توی همان بازه عشق اول این بنده خدا هم عاشق شده بود. با هم افسرده میشدیم و فیلم میدیدیم. اصلن حالا که فکرش را میکنم همین بنده خدا من را فیلم بین کرد. با هم یک شمالی رفتیم که شاید بهترین سفر زندگیم باشد. یک قطره الکل هم نخوردیم. فقط ساکت میشدیم و نگاه میکردیم و هر از چند گاهی یک کُسی به هم میپراندیم. یک چیزی که در ارتباط با این یارو توی ذهنم خیلی اساسی حک شده مال همین سفر شمال بود. برایم یک قسمتی از این فیلم لئون را تعریف کرد. آنجا که دختره از لئون میپرسد زندگی همیشه همینطوری سخته یا فقط وقتی بچه ای؟ بعد لئون هم می‌گفت همیشه. بعدها یک بار از این آدم بریدم. یک سالی قطع بودیم با هم. بعد یک روز اس ام اس زدم که بیا هفت تیر. آمد، حرف زدیم. کس گفتیم. همه چیز مثل قبل شد. این یکی هم الان ایران نیست. یک سالی می‌شود رفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط این‌ها نبودند. آدم زیاد بود. در نصفشان هم من ریدم. از ریدن در خیلی‌ها پشیمانم. از بعضی هاش هم نه. خیلی وقتها هم نریدم. خودشان تمام شدند. یا تاریخ انقضای من رسید. آدمها عوض شدند. من عوض شدم. روزگار عوض شد. حالا دیگر نمیدانم این کس شعری که الان نوشتم را چطوری تمام کنم. خودتان یک پایان مناسب برای این پست در نظر بگیرید لطفن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-2650910542552505584?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2650910542552505584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2650910542552505584'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/11/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-4160889337915945300</id><published>2010-11-22T02:04:00.003+03:30</published><updated>2010-12-05T03:26:43.249+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"  lang="FA" &gt;بله. من امروز ظهر آنقدر بریدم که شال و کلاه کردم و کفش آهنیم را پوشیدم و عصای آهنی را برداشتم و با توشه راهی که مادر مهربان و پیرم برایم بسته بود به جاده زدم. آن اولها مقصدم معلوم نبود، اما روی سیگار دوم معلوم شد که داریم به سمت میدان ولیعصر میرویم. چرا میدان ولیعصر؟ راستش را بخواهید الان که حدود ۱۲ ساعت گذشته هنوز علت اصلی انتخاب مقصد بر من پوشیده است. میدان ولیعصر یک جورهایی برای من مرکز تهران است. از خاطرات و اتفاقات خوب و بدی که آنجا افتاده بگیریم تا اینکه  نزدیک‌ترین میدان به دانشگاه و به کافه های خوب همان میدان ولیعصر است. من آنقدر آدم احمقی هستم که تنها تفریح تمام زندگیم همین کافه رفتن بوده. تنها تنوع موجود در این رکن تفریحی زندگی هم آدمهای مختلفی بوده که روی صندلی کنارم/روبرویم نشسته اند. پس فکر میکنم حق دارم برای تنهایی تفریح کردن هم اولین فکرم کافه رفتن باشد. تازه میدان ولیعصر تنها میدانی است که با یک تاکسی از سر کوچه میتوان به اش رسید. خلاصه که مقصد میدان ولیعصر بود. مرکز تهران. میدان ولیعهد سابق. یعنی ملت انقلاب کردند که عهد تبدیل به عصر شود. هوا هم همچین کم و بیش سرد بود و میدان ولیعصر هم هیچ فرقی با همیشه نداشت. ما تصمیم گرفته بودیم که فکر نکنیم. یعنی اینکه الان که رسیدیم به میدان ولیعصر بعدش چی؟ یا اصلن که چی؟ همینطوری رفتیم تا میدان ولیعصر. بعد هم رفتیم توی موبایل فروشی های میدان و همینطوری الکی قیمت گوشی پرسیدیم. حالا اگر یکی ازمان میپرسید که پس پولت کو یا چقدر پول داری مثل یابو نگاهش میکردیم. ولی یک دید کلی نسبت به قیمت گوشیهای موبایل در بازار ایران پیدا کردیم که امیدواریم در آینده به کارمان بیاید. بعد که حوصله مان از دیدن موبایل ها و فحش دادن به بی پولی خودمان و پدرمان سر رفت راه افتادیم به سمت چار راه ولیعصر. نرسیده به طالقانی یک آقایی بود که با ایما و اشاره مجبورمان کرد هدفون ها را از گوش بکنیم ببینیم چه میخواهد. اول میخواست برود کرج. خب طبیعتاً آدرس دادیم. بعد گفت نه مترو. باز هم آدرس دادیم. بعد فهمیدیم که بنده خدا نه کرج نه مترو. میخواست حرف بزند. چار ماه پیش آمده بود یکی از این بنگاههای کار یابی چار هزار تومن داده بود که برایش کار پیدا کنند. بعد هر هفته یکبار می‌آمد اینجا آمار میگرفت و برمیگشت. شاکی بود از وضع مملکت و بی کاری و این صحبتها. ما هم عین این عاقله مردهای چل پنجاه ساله سر تکان میدادیم و آه میکشیدیم و با هم زیر لبی به آخوندها فحش ناموس میدادیم. سر بزرگمهر که رسیدیم در دانشگاه را نشان دادم که من می‌روم این تو. بنده خدا خداحافظی کرد و رفت. بعد من یکهو احساس کردم که چقدر از این دانشگاه متنفرم. چقدر از سر در زشت و رنگ توسی لباس انتظاماتش بدم می آید. چقدر قیافه آدمهایی که از در بیرون می‌آیند برایم نفرت انگیز است. یکهو انگار یک چیزی فروریخت توم. همان دم در وایسادم و زنگ زدم به م. این م خیلی بچه خوبی بود. یک سال با هم زندگی کردیم. کلی بالا پایین شدیم. آخرش من یک ترم تعلیق خوردم و آن بنده خدا هم تا مرز اخراج پیش رفت. خیلی هم آدم محکم و باهوشی بود. هیچ جا کم نیاورد. خلاصه که زنگ زدیم به م و گفت بیمارستان پارس است. مادرش چند وقت پیش سرطان گرفت و عمل کردند و شیمی درمانی. گویا خوب شده بود. بعد مریض می‌شود و دیگر اینجاهایش را گوش ندادم. تهش فهمیدم که چار روز بستری بوده و حالا دارد مرخص میشود. همینطوری الکی الکی خوشحال شدم برای مادرش. توی پارک دانشجو یکی دیگر از بچه‌ها را دیدم که پارسال به خاطر ۱۲ واحد باقیمانده با فوق دیپلم اخراجش کرده بودند. یک چیزهایی راجع به وزارت علوم گفت و درخواست و اینها. خسته شدم. رفتم اعماق پارک بغل کونی ها و بکن ها نشستم. بعد پیاده راه افتادم سمت چار راه کالج. توی راه همینطور با خودم فکر میکردم که آرکایو چرا رپ میخواند؟ چه رپ خوبی هم میخواند پدر سگ. ولی آرکایو قبلن یک طور دیگر بود. نبود؟ بعد همینطوری که در بحر آرکایو و انگیزه‌های سوییچ کردن سبک موسیقی غوطه ور بودم دیدم حافظ را بالا آمده‌ام و دوباره میدان ولیعهد سابق هستم. رفتم توی انتشارات هاشمی و یکی دو تا کتاب خریدم. بعد راه افتادم سمت یکی از کافه هایی که در زندگی یکسال گذشته‌ام نقش بسیار کلیدی داشته. توی کافه که نشسته بودم همینطوری میزها را نگاه میکردم و آدمهایی که باهاشان سر این میزها نشسته‌ام یادم می افتادند. اتفاقاتی که پشت این میزها افتاده. همه‌شان عجیب دور به نظر میرسیدند. مال یک آدم دیگر. سیاوشی که این مدلی نبود. بهتر یا بدتر نه. صرفاً این مدلی نبود. یک‌جور دیگر بود. یک‌جور دیگر میدید دنیا را. بعد کمی دلم گرفت از اینکه چقدر زود همه چیز عوض میشود. بعد یک ساعتی کتاب خواندم و سیگار کشیدم و چایی خوردم. هوا داشت تاریک میشد که برگشتم. امروز از خودم خوشم آمد. یعنی عجیب خودم با خودم حال کردم. همینکه زنده بودم و اینهمه جا بلد بودم و اینهمه آدم میشناختم و اینهمه خاطره داشتم یعنی خیلی زندگی کرده ام. یعنی خیلی زنده ام. اصلن تا قبل از امروز نمیدانستم که از آن محدوده میدان ولیعصر چقدر خاطره دارم. چقدر آدمهایی که آمدند و رفتند با همین میدان ولیعصر گره خورده اند. یا مثلاً روزهای قبل انتخابات. چارشنبه شبی که جمعه اش انتخابات بود. یک جورهایی این میدان کوفتی برای من تبدیل به یک بخش مهمی از زندگیم شده. یک‌جور نشانه برای یک بازه خیلی مهمی از زندگیم. همه اتفاقات هم گذشتند. همه شبها گذشت و رفت. همه آدمها هم آمدند و رفتند. اما من مانده‌ام هنوز. منی که هر روز بیشتر یاد میگیرم چطور با خودم حال کنم و چطور از زندگی با خودم لذت ببرم. من مانده‌ام و حس و حال عجیب نوستالژیک میدان ولیعهد سابق. یا اصلن ولیعصر. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-4160889337915945300?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4160889337915945300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4160889337915945300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/11/blog-post_8890.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8672259626548023171</id><published>2010-11-15T20:17:00.002+03:30</published><updated>2010-12-05T03:26:34.507+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"lang="FA"&gt;۱. مامان بهم میگه سوپ جو با رب دوست تر دارم یا سوپ جو سفید. میگم فرقی نمیکنه. صداشو لوس میگه هیچی مهم نیست؟ میگم همه چیزایی که مهم بودن به گا رفته. میشینه وسط اتاق آبغوره میگیره. مادرا همه جای دنیا شبیه بسی گلسن.&lt;br /&gt;۲. دیگه هیشکی بهم کاری نداره. هر نیم ساعت یه ساعت یه بار شال و کلاه میکنم میرم دم در یکی دو نخ سیگار میکشم میام. دیگه نه از اون نگاههای من که میدونم چه گوهی خوردی خبریه نه از مچ گرفتن و زرنگ بازی. &lt;br /&gt;۳. فهمیدم که فیلم دیدن خیلی بهم کمک میکنه. دیدن آدمای قوی تو فیلم یه جورایی خوبه. آدمای مطمئن، آدمای محکم. ساعتها رو دو بار پشت هم میبینم. هر دو بار هم دو جاش میشینم های های گریه میکنم. اونجایی که صدای ویرجینیا وولف داره نامه به شوهرشو میخونه و خودش داره میره تو آب. اونجایی که ویرجینیا به یه جا خیره میشه و میگه It's possible to die، بعد از زیر تخت لورا براون آب میزنه بالا و قرصاشو میشوره.&lt;br /&gt;۴. فردا میخوام برم آیپاد بخرم. همیشه خریدن این چیزای الکترونیکی حالمو خوب میکرده. اگه پول دار بودم شاید میرفتم پایتخت و چار پنج میلیون تومن آشغال پاشغال میخریدم. ولی نیستم.&lt;br /&gt;۵. اینترنت برام بده. آدمای مجازی کثیفن. بوی گوه میدن. آدما رو باید بشه دید، باید بشه لمسشون کرد. با آدمای مجازی نمیشه درگیر شد، باید همینطوری قبولشون کرد. با آدمای مجازی نمیشه کشتی گرفت. احساس میکنم جلوشون زیادی لختم. میزنم بیرون یه دور تو این کوچه های دور و بر میزنم.&lt;br /&gt;۶. سیگارم از ۱۶۰۰ تومن ارزون شده، شده ۱۳۰۰ تومن. خوشحال میشم. از خودم و خوشحالیم کیف میکنم. واسه ۲۰۰۰ تومن صرفه جویی تو هفته.&lt;br /&gt;۷. موزیک گوش میدم. هنوز آهنگ شروع نشده خسته میشم. بعضیا رو تا ته گوش میدم. بعضیا رو نه. تو که چشمات خیلی قشنگه چقد خوبه. صدای دختره یه جورایی مظلومه. اروتیک نیست. سعی نمیکنه سکسی باشه. خودشه. کیف میده. د دورز هم خوبه. جنونش بهم کیف میده. به جز اینا هیچیو نمیتونم تا ته گوش کنم.&lt;br /&gt;۸. تیکام بهتر شده. هفته پیش خیلی شدید بازو و زانوم میپرید. الان کم شده. آروم شده. خفیف شده. بازومو ناز میکنم. دلداریش میدم. میدونه که همه چی درست میشه. منم میدونم.&lt;br /&gt;۹. هر شب قبل خواب یه کتاب جدید میگیرم دستم. فردا شبش هم دیگه حوصله کتاب قبلیو ندارم. هر شب انقد میخونم که کتاب از دستم میفته. بعد که چراغو خاموش میکنم بخوابم خوابم نمیبره. دوباره میخونم. میفته. نمیبره.  &lt;br /&gt;۱۰. یه چیزای گنده‌ای عوض شده که هنوز نمیتونم دست بذارم روش نشون کسی بدم. نمیدونم چیا. یه چیزایی بیشتر از زمانای یه سال و دو سال و سه سال. یه چیزایی خیلی مهم. شاید یه گوشه از خودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8672259626548023171?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8672259626548023171'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8672259626548023171'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/11/blog-post_9036.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6800530107459754429</id><published>2010-11-15T00:08:00.000+03:30</published><updated>2010-11-15T00:09:49.741+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"lang="FA"&gt;میشه یه گوشه رو نرده ها نشست&lt;br /&gt;سیگار کشید و به تقلاشون پوزخند زد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6800530107459754429?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6800530107459754429'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6800530107459754429'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/11/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-1038456032338256002</id><published>2010-11-05T13:23:00.001+03:30</published><updated>2010-12-05T03:26:28.543+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"lang="FA"&gt;من هیچ‌وقت آدم ناامیدی نبوده ام. یعنی در کثافت ترین شرایط وقتی که توی عن و گوه شرایط اطرافم یا فکرهای خودم دست و پا میزدم همیشه به یک چیزی امید داشته ام. به اینکه بالاخره یک چیزی عوض میشود. بالاخره یک دستی، پایی، چوبی، چیزی پیدا می‌شود که از این کثافت بیرون بکشاندم. کم تلاش نکرده ام. خیلی هم دست و پا زده‌ام برای همه چیزهایی که برایم مهم بوده. چه توی الانم چه توی برنامه‌های آینده ام. همیشه با تمام توانم به یک چیزهای چسبیده بودم. تمام بادکش های فکری ام را روی یک تصویر ایده‌آل چسبانده بودم. ول نکرده ام. هیچ‌وقت در ول کردن توانا نبوده ام. در شیفت دادن اهمیت از روی یک موضوع به یک چیز دیگر. شاید به همین دلیل از نظر عاطفی آدم مریضی محسوب میشوم. اینکه هیچ‌وقت توان فکر نکردن ندارم. اینکه همیشه ایده‌آل سازی میکنم. از آینده، از گذشته. همیشه حال برایم نقطه عبور بوده. همیشه نقطه‌ای بوده که قرار است از آن رد شوم تا به یک جای بهتر برسم. همیشه وقتی که زندگی در حال گاییدنم بود با خودم حرف میزدم. به خودم وعده وعید یک آینده بهتر میدادم. هیچ‌وقت در زندگیم توان فکر نکردن به آینده یا گذشته را نداشته ام. مثلاً الان را در نظر بگیرید. کل زندگی آینده من با یک تماس تلفنی به گا رفت. کل برنامه‌ای که برای آینده‌ام داشتم و با تصویر آن زنده بودم تمام شد. از نظر منطقی من باید الان آدم نا امیدی باشم. پدرم هم همین اعتقاد را دارد. بیشتر آدمهای اطرافم هم. البته کسی به این صراحت همچین حرفی نمیزند. معمولاً میگویند که دست از امید بردارم و به حال فکر کنم. به اینکه الان باید چه کنم. مثلاً باید بروم ورزش، یا باید با آدمهایی که اینجا هنوز دور و برم هستند تفریح کنم، شاید سر کار هم بروم. اولها خیلی سعی میکردم این «نمیتوانم» لعنتی را توضیح بدهم. اینکه چرا الان خاکستر نشینی ام را دوست دارم. یعنی در‌واقع یک احساس دو گانه دارم نسبت به اش. یک جورهایی نمیتوانم هم امیدوار باشم و هم خاکستر نشین نباشم. الان از نظر عقلانی میدانم که باید ناامید باشم. میدانم برای محافظت از خودم هم که شده باید امیدی به عوض شدن هیچ چیز نداشته باشم. نه انسانی، نه فکری، نه اتفاقی. اما در مقابل همچین حالتی ناتوانم. یعنی به کوچکترین امکانی چار دست و پا میچسبم. این باعث می‌شود که در اتفاقات آینده‌ام شدیدتر بخورم. این باعث می‌شود که وقتی شروع به پایین رفتن میکنم هیچ‌وقت توان نداشته باشم تا جلویش را بگیرم.&lt;br /&gt;من آدمی هستم که اگر گاو روی سرم به اندازه یک سبد کثافت کاری کند می‌روم فواید گوه گاو را برای سلامت موی سر سرچ میکنم. اصلن به نظر من حالت بدون امیدی وجود ندارد. آدمی که تنها امیدش آرامش مرگ باشد ناامید است. ولی بدون امید نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-1038456032338256002?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1038456032338256002'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1038456032338256002'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/11/blog-post_05.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6895071168436777329</id><published>2010-11-02T19:50:00.003+03:30</published><updated>2010-12-05T03:26:23.229+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"lang="FA"&gt;شب. &lt;br /&gt;کلونازپام، زاناکس، دوش، دوباره کلونازپام، حتی کدئین. تا بالاخره میخوابی. تا صبح صد دفعه بیدار می‌شوی و میخوابی و خواب می‌بینی و بیدار می‌شوی و به بالش مشت میکوبی و بی صدا هق هق میکنی و میخوابی و خواب می‌بینی و بیدار میشوی. میجنگی که دیرتر از تخت بکنی، میجنگی که روزت کوتاه‌تر باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح.&lt;br /&gt;هنوز هیچ‌کس بیدار نشده. هنوز هوا تاریک مانده. بیدار میشوی. گودر را با احتیاط میخوانی. که دیرتر تمام شود. با وسواس میخوانی و شیر میکنی و لایک میزنی. اصلاً فرض کن چند خطی هم مینویسی. بالاخره تمام میشود. گنج قارون که نیست. تک تک اتفاقات جدید در فیس بوک را با دقت بررسی میکنی. همه خبرهای بی بی سی را میخوانی. همه‌شان زود تمام میشوند. هنوز ظهر نشده. هوای نیمه تاریک تخمی. باران سرد ریز. به هر چیزی چنگ می‌اندازی تا زمان را تند کنی. فیلم، موزیک، سریال. نمیشود. یک زمانی بود که گیم بازی میکردی. پی سی را روشن نکرده خاموش میکنی. برمیگردی پای لپ تاپ. گودر را ریفرش میکنی و میخوانی. هر کس شعری که شیر کنند. دانه دانه کامنت ها را. جلو نمیرود پدر سگ. ولو می‌شوی روی صندلی و فکرهایت را نشخوار میکنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظهر.&lt;br /&gt;باید ناهار بخوری. وگرنه مادرت تا شب از آن نگاههای نفرت انگیز نگران ترحم انگیز خرجت میکند. مجبوری. دوباره ادامه فکرها. اضطراب. وسوسه یک زاناکس دیگر خفه ات میکند. میخوری. یک چند ساعتی منگی. توی خواب و بیداری رؤیا میبینی. رؤیاها خیلی واقعیند مادر جنده ها. بیدار که می‌شوی داد میزنی. الکی. یکم بعدش الاغ میشوی. بی حس میشوی. در و دیوار را نگاه میکنی. الکی بغض میکنی و عر میزنی. الکی نفس نفس میزنی. الکی خوشحال میشوی. سیگار میکشی. یک چیزی که یک پدر سگی از صبح شیر کرده را دوباره و دوباره میخوانی. خودت را باز با کتاب و فیلم و موزیک درگیر میکنی. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عصر.&lt;br /&gt;تهران تخمی. تهران سرد. هنوز ۷ نشده تاریک تاریک. باران ریز. دلگیر. منتظر. سیگار کنار ایستگاه اتوبوس دم خانه. میلرزی. دلگیر. دلتنگ. دلتنگ. دلتنگ. خاطره از در و دیوار میریزد. خسته. زمان نمیگذرد حرام زاده. محتاج دلسوزی. ترحم انگیز. نفرت انگیز. متنفر. تا عمق وجود. پیاده رو خالی. باران. گه. اضطراب. بغض. ترس. پروپانالول و دیازپوکساید مثل نقل و نبات. متنفر. حسود. معلق. شناور. محتاج یک جای پای محکم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب.&lt;br /&gt;کلونازپام، زاناکس، دوش، دوباره کلونازپام، خواب...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6895071168436777329?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6895071168436777329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6895071168436777329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-9065951818838712803</id><published>2010-10-29T10:18:00.007+03:30</published><updated>2010-12-05T03:26:19.830+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"lang="FA"&gt;دیشب در حین متر کردن اتاق داشتم فکر میکردم این به گایی الان چرایی هم دارد؟ بعد به این فکر کردم که زندگی من الان بیشتر از یک سال است که در تعلیق ممتد بوده. یعنی نه اینکه تعلیق اساسی و حسابی که فکر کنید خیلی روشن فکرم و خیلی فکورم و این صحبتها. همه‌اش کوچک و کس شعر و جزیی. همه‌اش هم از امتحان تافل شروع شد. ۳۱ شهریور ۱۳۸۸. خب دلمان میخواست برویم خب. همه میخواستند بروند. آن روزها رفتن برایمان یک چیز دو نفره بود. یعنی در تصورمان نبود که من بروم و تو نروی چه؟ یک بار پرسیدم که اگر تو بروی و من نتوانم چه؟ توی آشپزخانه خانه شان. رفتیم توی بغل و از این حرفای الکی دل خوش کنک و تمام شد رفت. خلاصه که تا همین چند وقت پیش قضیه دو نفره بود. کاری نداریم. بحث چیز دیگری بود. امتحان تافل. از امتحان تافل آمدیم بیرون و من زودتر آمده بودم بیرون و ماندم دم در و سیگار کشیدم تا آمد بیرون و رفتیم پیتزا خوردیم و از این صحبتها. اصلن استرس برای نمره تافل را هم حساب نمیکنیم. ولی از آن روز به بعد زندگی من تماماً انتظار بود. اول از همه استرس فرستادن مدارک بود. یکی عن میخواست و گوه نمیخواست و دیگری گوه میخواست و عنش رنگ دیگری داشت. باید همه را با هم آماده میکردی میفرستادی. یک روزهایی بود که داشتم یک مقاله طوری مینوشتم و همزمان روی اس او پی کار میکردم و یک کار ترجمه کلفت پر از پول هم گرفته بودم و امتحانهای ترم آخر دانشگاه هم بود و درگیری کمیته انضباطی رویش و ممنوع الورود به دانشگاه هم بودم و خلاصه روزگاری بود. مقاله و اس او پی خوب از آب در آمدند و کل پول کار ترجمه را دادم یک انگشتر و دست بند بنفش خریدم و کمیته انضباطی هم تا دسته کرد توی کونمان. حالا شما حساب کنید که همه این قضایا چقدر تعلیق داشته. چقدر استرس داشته. مثلاً بیایید کمیته انضباطی را در نظر بگیریم. اول اسمتان را توی برد دانشکده میزنند. بعد شما می‌روید توی آموزش و مسئول کند ذهن و کج و کوله آموزش شما را مطلع میکند که باید بروید به معاونت دانشجویی دانشگاه. شما می‌روید و اسمتان را میگویید و رسید امضا میکنید و یه پاکت نامه میگیرید که درش چسب خورده و مثلاً محرمانه است. بازش میکنید و میبینید باید برای ادای پاره‌ای توضیحات به ساختمان فلان طبقه فلان مراجعه کنید. آنجا خرد میشوید. له میشوید. تحقیر میشوید. میترسید. آخرش هم یک تکه کاغذ جلویتان می‌اندازند که «دفاعیات» را بنویس. مینویسید و بیرون می آیید. همان دم در میلرزید و بخار میکنید و سیگار میکشید. یک مدت بعد ترش باز برد دانشکده و آقای کج و کوله و معاونت دانشجویی. به موجب ماده فلان تبصره فلان یک ترم منع موقت از تحصیل با احتساب سنوات. ده روز هم وقت دارید که اعتراض کنید. روز دهم یک نامه مینویسید که به جان مادرم من نبودم و اشتباه گرفتید و فلان. بعد می‌روید در روز تولدتان معاون دانشجویی دانشگاه را میبینید و میگوید من اصلن به شما قول میدهم که هیچ حکم قطعی برایت صادر نمیشود. من قول میدهم. شما هم با خیال راحت از دفتر بیرون می آیید و زیر باران پاییزی یک سیگار روشن میکنید و بیرون میروید. یک ماه بعدش دوباره برد دانشکده. حکم قبلی عیناً تایید شد. بنده به مدت یک ترم حق ورود به دانشگاه را ندارم. بعد به خواهر و مادر معاون دانشجویی فحش میدهید. یک همچین پروسه‌ای استرس زاست. خرد کننده است. پر از انتظار است. هی صبر میکنی که طرف تو را به کجایش میمالد. طرف چه میکند با تو. آن دوران گذشت و عید شد و کلی بالا و پایین داشتیم در تنها رابطه پایدار عاطفی زندگیمان که به خیر گذشت، یا ما فکر میکنیم به خیر گذشت. در همان عید یک آقایی به ما ایمیل زد که ما از رزومه شما خوشمان آمده و شما تشریف بیاورید اینجا چار تا کشور اروپایی را ببینید و درس بخوانید و کلی هم پول بگیرید. ما هم در هر هفت سوراخ وجودمان عروسی بود و شاد و خوشحال رفتیم که از دانشگاه فارغ التحصیل شویم. حالا روز ۱۴ فروردین را درنظر بگیرید که شنبه روزی بود و ما رفتیم دانشگاه که پروژه لیسانس را با خوبی و خوشی انجام دهیم. دم در جلویمان را گرفته‌اند که شما تعلیق هستید و اجازه ورود ندارید. خایه هایشان هم قابل مالش نبود. باید بروی پیش یک حرام زاده مادر قحبه ای که معاون رئیس دانشگاه است و همه کاره در مسائل انضباطی. ما زنگ میزدیم و وقت نمیداد. زنگ میزدیم و وقت نمیداد. تا آخر اواسط اردیبهشت گفتند تشریف بیاورید دکتر را ببینید. ما رفتیم و دیدیم و گفتند مطرح میکنند. همان روز بعد از ظهر بعد از ۴-۵ ساعت رژه رفتن پایین ساختمانی که دفتر دکتر طبقه ۶ آن بود (اجازه ورود به ساختمان را هم نداشتیم) منشی ایشان به اطلاع رساندند که خب شما ۱ خرداد میتوانی بیایی پروژه را انجام بدی فارغ شی بروی، چند روز قبل ترش بیا که من یادداشت بدهم. بد نیست بگویم که این منشی مذکور یک آدم دمپایی به پایی بود که توی دفتر لوکس این دکتر تخمه میشکست و لخ لخ کنان با منشی چادری رئیس دانشگاه توی اتاق بغلی لاس میزد. ما هم مثل بچه‌های خوب رفتیم خانه نشستیم تا ۱ خرداد شود. ۱ خرداد هم شنبه روزی بود، لذا ما چارشنبه اش رفتیم دم در به انتظامات گفتیم که دکتر فلانی قرار است یه همچین چیزی به ما بدهند. زنگ زدند بالا، نه دکتر میگویند من با رئیس مطرح کنم شنبه بیا بگیر. ما هم گفتیم خوب مطرح کرده‌اند یک بار ها، گفتند نه، دوباره مطرح کنند. ما شنبه برگشتیم. دوباره زنگ زدند که بیاید بالا یادداشت را بگیرد، گفتند نه، دکتر گفته‌اند ۲۵ خرداد به بعد یا ۱ تیر. گفتیم یعنی ۱ خرداد را کس گفتند؟ گفتند بله کس گفتند. ما هم دوباره به آغوش سیگار و الکل و چت و نخوابیدن پناه بردیم. در این حین به این فکر افتادیم که خب پروژه را میتوان بیرون دانشگاه انجام داد. چرا که نه؟ با هزار خایه مالی و اینور آنور کردن تستهایمان را رفتیم علم و صنعت گرفتیم. در همین حین هم فصل به فصل پایان نامه را مینوشتیم و میدادیم به استاد مربوطه، استاد هم از هر فصل دو سه تا غلط تایپی و گاهی اوقات (من تایپ کردم گاها، این پفیوز خودش کرد گاهی اوقات. مادر قحبه دستور زبان یاد من میدهد) علمی میگرفت.  ما هم درست میکردیم و پسش میدادیم. این استاد محترم آدمی بود که یک درس بنده را سه بار انداخت. بار سوم ترم آخر بودم و از ورقه نمره سوم کلاس و ترم بعدش هم همانطور که در جریانید تعلیق داشتم و ایشان اصرار داشتند که مهر سال أینده مجدداً با این درس در خدمت ما هستند. آخرش پاسم کرد ولی. خلاصه هنوز ۲۵ خرداد نشده بود که ما تست هایمان را گرفته بودیم و پایان نامه مان تمام شده بود. با کلی مالاندن و خوردن رفتیم توی دانشگاه پیش استاد محترم. استاد اول کل پایان نامه را گرفت گفت من این‌ها را هفته دیگه بخوانم. دیوث انگار تا حالا با فصل به فصلش ماتحتش را پاک میکرده. بعد هم شروع کرد به گیر دادن به جنبه علمی کار. این استاد ما مثلاً آدم با سوادی است و کلی مقاله نوشته است. اما هر دانشجوی سال اول متالورژی میداند که سطح سایش را متالوگرافی نمیکنند، اس ای ام میگیرند که خرجش زیاد است و زمان بر است و دانشکده ما هم کلن یک دستگاه دارد با یک صف نوبت چند ماهه. حالا به من گیر داده بود که برو از سطح سایش متالوگرافی بگیر. اول کمی به این آدمی که ۲ تا مقاله در مورد سایش در نشریات بین‌المللی چاپ کرده نگاه میکنم و بعد برایش توضیح میدهم که به درد نمیخورد. میگوید خب اس ای ام بگیر. بعد برایش توضیح میدهم که من پایان نامه ام الان آماده است و آمده بودم وقت دفاع بگیرم و حالا میگویی هفته دیگر میخوانی او کی، ولی در ماتحتمان سیخ نکن. گفت برو علم و صنعت اس ای ام بگیر. گفتم گران است و ساعتی ۸۰ هزار تومان میگیرند و اگر میخواهی بروم. استاد که از اصفهانی هم بود گفت نه اس ای ام لازم نیست همین کافی است. حالا برو هفته دیگه بیا. ما هم رفتیم خانه. فردا صبح ساعت ۸ صبح استاد محترم ما را از خواب بیدار کرده که پاشو بیا دانشگاه. ما هم رفتیم دیدیم همان متنی که ایشان فصل به فصل خوانده‌اند و غلط گیری کرده‌اند را زیر و رو فرموده اند. مثلاً در پایان نامه ما ۵۰۰ بار کلمه آلومینیوم ذکر شده بود. ایشان روی دانه دانه این ۵۰۰ تا خط کشیده بودند نوشته بودند آلمینیوم (همین الان وورد از آلمینیوم غلط میگیرد و از آلومینیوم نه). یا مثلاً هر جمله‌ای که با میگردد تمام شده بود را خط زده بودند کرده بودند میشود. این‌ها به کنار، به قسمت تقدیم نامه و تقدیر و تشکر متن هم ایراد گرفته بودند. یک صفحاتی را کاملاً خط زده بودند و یک صفحه قبل تر همان‌ها را با همان جمله بندی نوشته بودند. خلاصه ما یک مقادیری بحث کردیم که استاد جان مادرتان من آخر تابستان باید بروم و وثیقه و سفارت و اینها. ایشان فرمودند بیندازید برای سال دیگر پذیرشتان را. ما هم در دل فحشی به مادرش دادیم و آمدیم بیرون اصلاحات را انجام دهیم. اصلاحات انجام شد و به سلامتی و میمنت ما با ۴ کیلو شیرینی دانمارکی و دو کیلو ساندیس دفاع کردیم و بعد هم یک میلیون تومان پول تحصیل مجانی در دانشگاه دولتی را دادیم و آمدیم بیرون از خراب شده. اینجا بعد از کلی شادی و خوشحالی با خانم محترمی که قبلاً ذکر شده‌اند و در تمام این مراحل در کنار من بوده‌اند و مشوق من بوده‌اند و این‌ها وارد خان بعدی شدیم. پروسه بعدی را برایتان تعریف نمیکنیم چون خیلی چیز عجیب غریبی نداشت و اتفاقاً خیلی سر راست در وزارت علوم و نظام وظیفه کارمان راه افتاد. فقط یک انتظار ۴ روزه داشتیم برای اینکه یک بانک پدرسگی ضمانت نامه را صادر کند که بالاخره صادر کرد و تمام شد. ما پاسپورتمان را گرفتیم و رفتیم سفارت فرانسه برای صدور ویزا و فتح قله‌های رفیع علمی. در سفارت یک خانوم ایرانی بود که فقط چون توی محیط کارش لازم نبود خودش را گونی کند فکر میکرد ملک فرانسه را پشت قباله ایشان انداخته اند. در همین حین که مدارک ما را توی پوشه ورق میزدند و سر تکان میدادند و ما هم عینهو بچه‌ای که روی قالی ریده باشد نشسته بودیم کنارش یک خودکار جلوی ما انداختند و فرم را پرت کردند، به این معنی که چرا شماره پاسپورت را ننوشتی. ما هم نوشتیم. بالاخره از ما مدارکمان را گرفتند و گفتند خب حالا بروید کنسولگری. ما هم دو سه روز بعدش با یک احساس زرنگی خیلی خاصی ساعت ۵ صبح رفتیم دم در سفارت، و به عنوان نفر ۹۰ ام اسممان را نوشتیم. توی سفارت هم به مدت ۲ ساعت مثل سگ با ما برخورد کردند تا بالاخره مدارکمان را گرفتند و گفتند بروید تا زنگ بزنیم بیایید وارد کشور گل و بلبل ما شوید. ما هم رفتیم خانه‌مان و با علم به این مطلب که تا شروع هفته معارفه در دانشگاه خارجکی ما یک ماه و نیم وقت داریم شروع به بستن چمدان و این‌ها کردیم. دوباره تکرار میکنم که هنوز تا اینجا هم فرایند رفتن دو نفره بود. یعنی ایشان هم یک پذیرشی از یک جای دیگر داشت و قرار بود با هم برویم و به جای نشستن توی کافه های ایران و سیگار کشیدن توی بارهای اروپا سیگار بکشیم. دیگر کم کم هفته معارفه رسید و ما هنوز ویزا نداشتیم. دانشگاه فرنگ به ما اعلام کردند که ما میدانیم ایرانی‌ها چقدر بدبخت و تروریستند و شما هر وقت که آمدی بیا. ما هم خوشحال دوباره پا روی پا انداختیم و صبر کردیم. حتی چمدانمان را هم بستیم و باور کنید الان به جز یک دست لباس و این لپ تاپ کل زندگی من توی چمدان تلمبار شده.  آنقدر صبر کردیم تا آن خانم محترم نوبتشان رسید و پریدند. اینجا دیگر نقطه آخر بود. شاید قضیه فقط این نبود. ولی به هر حال نقطه آخر فرودگاه امام بود. میدانید، بحث هیچ چیز عاشقانه ای نیست، گل و بلبل و پروانه هم نیست، ولی آدمی باشد که در تمام به گا رفتن های قبلی بوده و با هم از همه جای شهر خاطره دارید و حتی از بعضی فکرهای خودت باهاش خاطره داری، آدمی بوده که از بیشتر ساختمانهای خوب و بد زندگیم که بیرون آمدم بهش زنگ زدم. آدمی بوده که آنقدر توی همه چیز نفوذ کرده که دیگر نمیتوانم از هیچ چیزی فرار کنم. یک همچین آدمی بوده، و طبیعتاً دوستش دارم، بعد یکهو توی آزادگان داری برمیگردی نگاه کنی ببینی دیگر نیست. &lt;br /&gt;این پست اینجا تمام نمیشود. هنوز کمی دیگر وقت باقی است.من تا ۱۷ روز دیگر وقت دارم وگرنه کسی در فرنگ ثبت نامم نمیکند. اینجا تمام نمیشود اما میدانم دیگر تعلیق نمیخواهم. خنده‌دار است که در تمام این یک سال و حتی یک سال قبلش همیشه یک چیز ثابت بود، تعلیق کثافت روی آن هم افتاده. دیگر توان دو هفته و ده روز و یک هفته ندارم. تمام پاره شدن هایم همیشه با صبر کن همراه بوده. با هفته دیگر. با معلوم نیست کی. من دیگر توان این لنگ در هوایی را ندارم. من فقط کمی، فقط کمی قطعیت در زندگیم میخواهم. من فقط دوست دارم از یک چیز لعنتی در این گه دانی کثیف مطمئن باشم. یک جا فقط پایم را محکم کنم. به یک صدایی، تصویری، دستی، فکری تکیه کنم.&lt;br /&gt;جنازه شدم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-9065951818838712803?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/9065951818838712803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/9065951818838712803'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/10/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-2095308795553134718</id><published>2010-10-21T18:01:00.000+03:30</published><updated>2010-10-21T18:05:12.767+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"lang="FA"&gt;خواب میدیدم که بچه‌ها اجرا دارند&lt;br /&gt;همان اجرایی که دو هفته است میخواهم بروم و گشادی نمیگذارد&lt;br /&gt;اجرا طبقه بالای یک مدرسه ای بود&lt;br /&gt;آخر یک خیابان بلوار مانند سربالایی&lt;br /&gt;توی یکی از کلاسها&lt;br /&gt;قرار بود با هم برویم&lt;br /&gt;بیایی دنبالم یا یک جایی ببینیم همدیگر را، نمیدانم&lt;br /&gt;حاضر که شده بودم زنگ زدی که نمی آیی&lt;br /&gt;خودم رفتم&lt;br /&gt;اجرای مزخرفی بود&lt;br /&gt;به ه گفتم بزنیم بیرون کارت دارم&lt;br /&gt;میخواستم حرف بزنم&lt;br /&gt;هدفونم را برداشتم و زدیم بیرون&lt;br /&gt;در راه نمیدانم چه شد که من جلوتر از ه دویدم&lt;br /&gt;دم در که رسیدم هدفونم را روی لبه نرده ها گذاشتم&lt;br /&gt;که عجیب شبیه نرده های سبز دانشگاه بود&lt;br /&gt;تا سیگارم را روشن کنم&lt;br /&gt;خیلی منتظر ه وایسادم&lt;br /&gt;مثل آن روزهایی که دانشگاه راهم نمیدادند و کنار نرده های سبز رژه میرفتم و سیگار میکشیدم&lt;br /&gt;نیامد&lt;br /&gt;تو را دیدم که با ماشین ح آمدید و رفتید تو&lt;br /&gt;شاید هم نرفتید تو&lt;br /&gt;توی بلوار یک دور زدید و برگشتید&lt;br /&gt;نگاهی هم به من انداختی&lt;br /&gt;من هنوز منتظر وایساده بودم&lt;br /&gt;ه نیامد&lt;br /&gt;رفتم که هدفونم را بردارم و برگردم بالا&lt;br /&gt;هدفونم خرد شده بود&lt;br /&gt;سیمش را  انگار جویده بودند&lt;br /&gt;گوشی هایش را هم کنده بودند انداخته بودند روی زمین&lt;br /&gt;برش داشتم رفتم بالا&lt;br /&gt;دیدم ه توی یکی از کلاسها خوابیده&lt;br /&gt;گفت بیا بخواب&lt;br /&gt;رفتم کنارش روی فرشهایی که شبیه نماز خانه دانشگاه بود خوابیدم&lt;br /&gt;هدفون خرد شده را هم گذاشتم کنار سرم&lt;br /&gt;همان هدفونی که روز رفتنت خریده بودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-2095308795553134718?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2095308795553134718'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2095308795553134718'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/10/blog-post_9175.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8097730553783345873</id><published>2010-10-21T00:59:00.003+03:30</published><updated>2010-10-21T18:05:19.207+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;تلخ ترین صحنه ای که تا الان تو سینما دیدم&lt;br /&gt;نگاه خالی خالی کلمنتین (کیت وینسلت) بود تو درخشش ابدی یک ذهن پاک&lt;br /&gt;وقتی توی فروشگاه نمیدونم چی چی فروشی جوئل رو برای اولین بار بعد از جراحی لعنتی میبینه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مکانیزم دفاعی که به تخریب تمام و کمال ختم میشه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8097730553783345873?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8097730553783345873'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8097730553783345873'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/10/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7768668803135093305</id><published>2010-10-16T10:18:00.002+03:30</published><updated>2010-10-16T10:23:08.256+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"lang="FA"&gt;بعد از ۲۲ سال برای اولین بار تو زندگیم رفتم تراپیست&lt;br /&gt;هیچ اتفاقی نیفتاد&lt;br /&gt;من ۲۰ دقیقه با صدای لرزون داشتم حرف میزدم&lt;br /&gt;زنیکه خر هزار دفعه گیر داد که چرا صدات میلرزه&lt;br /&gt;نمیدونست «نمیدونم» یعنی چی&lt;br /&gt;۲۰ دقیقه تمام زر زدم&lt;br /&gt;اونم تند تند داشت مینوشت&lt;br /&gt;اعتراف میکنم که حس بهتری داشتم بعد از اینکه از اتاقش با یه لبخند قد دسته خر بیرون اومدم&lt;br /&gt;از اینکه در عین تجاری بودن رابطه‌ام باهاش احساس میکردم حداقل وانمود میکنه که مهمم&lt;br /&gt;ولی الان که خوب فکرشو میکنم می‌بینم که چی؟&lt;br /&gt;تنها کاری که کرد این بود که بهم گفت ما به بگایی تو&lt;br /&gt;به درگیری تو با فکرات و حرف زدن با خودتو بی خوابیاتو و اضطرابت میگیم «آبسسیو دیسوردر»&lt;br /&gt;مرسی&lt;br /&gt;بعدشم دفترشو برداشته ور ور قرص مینویسه&lt;br /&gt;یکیشو میخورم عرق میکنم&lt;br /&gt;یکیشو میخورم سرم گیج میره&lt;br /&gt;یکی دیگه شو میخورم انگار ویتامین ث خوردم&lt;br /&gt;همین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اوایل این تابستون به طرز وحشتناکی فوبیای زلزله گرفته بودم&lt;br /&gt;هر هر؟&lt;br /&gt;شبا خوابم نمیبرد&lt;br /&gt;رو صندلی که میشستم&lt;br /&gt;از تکون صندلی که ادامه تکون خودم بود میترسیدم&lt;br /&gt;از راه رفتن همسایه طبقه بالایی منقبض میشدم&lt;br /&gt;میشتم مقاله های تخصصی زمین شناسی با مطالعه موردی تهران رو از اول تا آخر میخوندم&lt;br /&gt;روزی چند بار سایت موسسه لرزه نگاری دانشگاه تهران رو برای آخرین زلزله های ایران چک میکردم&lt;br /&gt;حتی وقتایی که شدید میشد صدای سگ و گربه تو خیابون برام پیش آگاهی حساب میشد&lt;br /&gt;تو ذهنم صد هزار دفعه لحظه زلزله رو تصور کردم&lt;br /&gt;اینکه کجا قایم شم&lt;br /&gt;چطوری اون یکی که برام مهمه رو پیدا کنم&lt;br /&gt;اگه زیر آوار موندم چی؟&lt;br /&gt;از زیر آجرا میتونم با موبایل بهش زنگ بزنم؟&lt;br /&gt;هر هر؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جدیداً دو  تا آدم شدم&lt;br /&gt;یکی یه سر داره میرینه بهم&lt;br /&gt;بهم میگه کس خل&lt;br /&gt;هی فحش میده&lt;br /&gt;هر چی اون ته امید و پروانه و رنگین کمون باشه جرش میده&lt;br /&gt;میگه تهش به گایی&lt;br /&gt;خودتم از اولش خوب میدونستی&lt;br /&gt;اونیکی مثل مامانمه&lt;br /&gt;میتونه از یه چیزی مث سربازی رفتن یه اتفاق خوب بسازه در حد لاتاری بردن&lt;br /&gt;این دو تا با هم دعوا میکنن&lt;br /&gt;به طور عمومی منم یه گوشه میشینم دعواشونو تماشا میکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادمه اول دبیرستان که بودیم قرار شد من کامپیوتر پنتیوم ۲۳۳ ام رو عوض کنم&lt;br /&gt;بابام بهم دویست و پنجاه هزار تومن پول داده بود&lt;br /&gt;من به مدت یک ماه شبا عوض خوابیدن به این فک میکردم که مونیتور ۱۵ اینچ بگیرم یا ۱۷ اینچ&lt;br /&gt;هر هر؟&lt;br /&gt;آره، کس شعره&lt;br /&gt;من تا قبل این دکتره فک میکردم همه همینن&lt;br /&gt;فک میکردم وقتی به چیزی واسه یکی مهمه روش قفل میکنه&lt;br /&gt;این یارو بهم گفت آبسسیوی&lt;br /&gt;میدونی از کجا رسید به این؟&lt;br /&gt;گفت میزت همیشه مرتبه؟&lt;br /&gt;گفتم نه، ولی فایلای روی کامپیوترم رو دوست دارم طبقه بندی کنم و اسماشونو درست کنم و از دیدن این قضیه کیف میکنم&lt;br /&gt;بعد برگشته به من میگه وسواسی&lt;br /&gt;زنیکه جنده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی خب واقعن مشکل دارم&lt;br /&gt;حداقل الان میدونم که سه هفته اس از بیخ و بن خرابم&lt;br /&gt;میتونم بشینم اینجا دو ساعت عر بزنم که کسی کمکم نمیکنه&lt;br /&gt;میتونم براتون ساعتها نق بزنم که نزدیکتریناشونم دارن در میرن دنبال زندگی خودشون&lt;br /&gt;شایدم خیلی وقته گذاشتن رفتن&lt;br /&gt;میتونم تبدیل بشم به از این مدل وبلاگ تنهایی ها که توش آهنگ سعید شایسته رو به زور میتپونن به آدم آخرشم یه دسته خر وا میشه که نظر یادت نره&lt;br /&gt;ولی من آدم قوی‌ای هستم&lt;br /&gt;من آدم بسیار روشن‌فکر و قوی‌ای هستم&lt;br /&gt;درسته که الان مدتهاس به جز سیمپسونز چیزی ندیدم&lt;br /&gt;و این روزا خط قرمزم شده فکر کردن به هر چیزی به جز خور و خواب و شهوت&lt;br /&gt;ولی اینا به هیچی ربط نداره&lt;br /&gt;من آدم فرهیخته و از نظر عاطفی قوی ای هستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادمه یه بار دیگه تو همین تابستون میخواستم صب پاشم برم دنبال چند تا کار تو وزارت علوم و دانشگاه واسه فارغ التحصیلی و اینا&lt;br /&gt;ساعت ۱۲ عین بچه‌های خوب عینکی رفتم تو تختم&lt;br /&gt;عینکم رو هم تمیز کردن گذاشتم تو جاش بالای سرم&lt;br /&gt;یه کتاب خیلی ملایم هم گرفتم دستم که خب&lt;br /&gt;الان مثل یک موجود سالم میخوابم و فردا همه کارامو انجام میدم&lt;br /&gt;هیچ کدوم از کارام هم چیزی نبود که مشکل داشته باشه&lt;br /&gt;مثلن انجام نشه یا چیزی&lt;br /&gt;همه‌اش روال خیلی عادی اداری بود&lt;br /&gt;حالا از اینجا فلش فوروارد بزنین به ۷ ساعت بعدش&lt;br /&gt;ساعت هفت صبج یه آدمی رو تصور کنین&lt;br /&gt;معلومه دیشب نخوابیده&lt;br /&gt;قیافه‌اش عین انه&lt;br /&gt;رو جدولای جلوی وزارت علوم نشسته داره سیگار میکشه منتظره درا رو وا کنن بره تو&lt;br /&gt;روی جدولای دم در وزارت علوم&lt;br /&gt;منتظره درو وا کنن&lt;br /&gt;میفهمین؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور کنین تا یک هفته پیش همه اینا برای من رفتارای طبیعی و کاملاً پذیرفته شده بود&lt;br /&gt;فک میکردم همه همینن&lt;br /&gt;تا اینکه اون زنیکه خر به من گفت آبسسیو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من آدم کس شعری هستم&lt;br /&gt;اونقدر از نفرت به خودم پرم که دارم بالا میارم&lt;br /&gt;از فکر اینکه الان انقدر شدید با فکرام و داستانام درگیرم دلم میخواد خودمو جر بدم&lt;br /&gt;کثافت ترین تیکه اش آینه که در عین عطش برای جر دادن خودم دارم دنباله فکرمو میگیرم&lt;br /&gt;همینطوری پشت هم میاد&lt;br /&gt;مث یه فیلم که به زور واسه آدم از اول تا آخر رو دور تند پخش کنن&lt;br /&gt;بعد بزنن از اول&lt;br /&gt;دوباره ببینی&lt;br /&gt;بعد دوباره&lt;br /&gt;بعد دوباره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من درست دم بریدن هستم&lt;br /&gt;دم جنون&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7768668803135093305?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7768668803135093305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7768668803135093305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/10/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6210738117285637490</id><published>2010-10-12T23:47:00.006+03:30</published><updated>2010-10-21T18:06:59.810+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6210738117285637490?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6210738117285637490'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6210738117285637490'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7480067554597612827</id><published>2010-07-04T02:39:00.002+04:30</published><updated>2010-07-04T02:50:52.008+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;گاردت را که پایین بیاوری همه چیز شروع به خراب شدن میکند&lt;br /&gt;دیگر نمیجنگی برای امنیت و امنیتت را به گا میدهند&lt;br /&gt;نقش بازی نمیکنی و آرام میشوی&lt;br /&gt;دیگر چیزی را اثبات نمیکنی&lt;br /&gt;دیگر نمیترسی از ضعفهایت، از ترسهایت، از بچه گی هایت&lt;br /&gt;ضعفهایت و ترسهایت و بچه گی هایت برایشان مسخره میشود و اسباب خنده&lt;br /&gt;همه شان با هم حمله میکنند:&lt;br /&gt;دیگر برایشان به قدر کافی (...) نیستی&lt;br /&gt;جای این سه نقطه هم هر چیز دوست دارید بگذارید&lt;br /&gt;هیچ فرقی نمیکند&lt;br /&gt;قصه همان است&lt;br /&gt;گاردت را که پایین بیاوری همه چیز شروع به خراب شدن میکند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7480067554597612827?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7480067554597612827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7480067554597612827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/07/blog-post_04.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6985874372638739130</id><published>2010-07-01T23:33:00.000+04:30</published><updated>2010-07-01T23:34:23.116+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;انگار که زندگی غیر قابل پیش بینی بودنش را از دست داده باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. به تخمم که کلیشه مینویسم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6985874372638739130?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6985874372638739130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6985874372638739130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-655030004245093070</id><published>2010-06-24T02:40:00.000+04:30</published><updated>2010-06-24T02:42:06.456+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;اگر نبود خودشیفتگی بی پایانمان&lt;br /&gt;و توهم غیر قابل درک بودن تمام دردهایمان&lt;br /&gt;و اگر این پیش فرض متفاوت بودن را با هزار هزار کپی خودمان نداشتیم&lt;br /&gt;باور کنید&lt;br /&gt;یک لحظه هم زنده نمی ماندیم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-655030004245093070?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/655030004245093070'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/655030004245093070'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/06/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-480365022769012987</id><published>2010-06-11T01:55:00.001+04:30</published><updated>2010-06-11T01:59:00.732+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;به من لبخند نزنید پدر سگ ها&lt;br /&gt;نزنید&lt;br /&gt;برای من ادای روشنفکری در نیاورید&lt;br /&gt;تاف گای نباشید پدر سگ ها&lt;br /&gt;نقش تاف گای بازی نکنید&lt;br /&gt;فیلم کس شعر طولانی مزخرف به خوردم ندهید&lt;br /&gt;با من مهربان نباشید&lt;br /&gt;نایس هم نباشید&lt;br /&gt;با من اصلن هیچ نباشید&lt;br /&gt;با من بحث روشنفکری نکنید&lt;br /&gt;عقاید شما باعث میشود از عقاید خودم هم بدم بیاید پدر سگ ها&lt;br /&gt;اصلن با من بحث نکنید&lt;br /&gt;من مبتذلم&lt;br /&gt;اسم کتاب و نویسنده برای من بلغور نکنید&lt;br /&gt;من جز مودب پور هیچکس را نمیشناسم&lt;br /&gt;گور پدر پدر سگ شما و موزیک های روشنفکریتان&lt;br /&gt;گور پدر پدر سگ همه عینکی های پیپ بدست غمگین&lt;br /&gt;روابط کثیفتان را جلوی من تاب ندهید&lt;br /&gt;کثافت کاریهایتان را برای خودتان نگه دارید&lt;br /&gt;با هر مادر قحبه ای که میخواهید تیک بزنید و حرف بزنید و بخوابید&lt;br /&gt;اما شو آف هایتان را برای من نیاورید پدر سگ ها&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-480365022769012987?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/480365022769012987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/480365022769012987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-1488391551518002387</id><published>2010-05-01T04:26:00.001+04:30</published><updated>2010-05-01T04:27:58.732+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;میدانید&lt;br /&gt;نسل جالبی بودیم ما دهه شصتی ها&lt;br /&gt;جالب و جان سخت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرهایمان هنوز از صدای موشک ها میلرزیدند که به دنیا آمدیم&lt;br /&gt;درست وسط آنهمه مارش نظامی و پرچم ایران و الله و اکبر&lt;br /&gt;جلوی تلویزیون پر از خاکریز و شهید و دفن&lt;br /&gt;و سوراخکهای توی زیر زمین که قرار بود موشکهای صدام پدر سوخته را عقب نگه دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگ تر که شدیم دوران سازندگی بود و ترس بیشتر&lt;br /&gt;ترس پدر و مادرمان از کمیته و گشت،&lt;br /&gt;پدری که مشروب میخورد و مادری که تمام راه برگشت را میلرزید&lt;br /&gt;پریا و دخترای ننه دریا &lt;br /&gt;مرا ببوس و افسون شب در جاده شمال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما زنده ماندیم&lt;br /&gt;زنده ماندیم و دیدیم روزهای اصلاحات را&lt;br /&gt;اولین لباس سیاهمان را با ترور حجاریان پوشیدیم&lt;br /&gt;بی آنکه اصلا بدانیم این مرتیکه چه غلطی کرده و چه کاره است&lt;br /&gt;در اوج نفهمیمان برای خاتمی هورا کشیدیم و دانشجوهایی را دیدیم که توی خیابان آزادی از دست بیست تا چماق به دست سیاه پوش فرار میکنند&lt;br /&gt;و مردمی را دیدیم که نگاه میکردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما هنوز زنده بودیم&lt;br /&gt;عاشقانه گوش میکردیم و میدیدیم و میخواندیم&lt;br /&gt;به زور کشف میکردیم دنیایی را که شاید در هر جای دیگری بخش خیلی خیلی طبیعی بزرگ شدن باشد&lt;br /&gt;ما آنقدر درگیر «عمو کجا رفت» یا «چرا زن عمو گریه میکنه» بودیم که هیچوقت به «بچه ها از کجا میان» نرسیدیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما بزرگ شدیم&lt;br /&gt;دانشگاه برایمان با بسیجی و صدای اذان و بوی جوراب یکی شد&lt;br /&gt;با همکلاسی توی انفرادی &lt;br /&gt;با همکلاسی پشت درهای بسته&lt;br /&gt;با بسیجی ها خشمگین دم در&lt;br /&gt;دانشگاهی که قرار بود بهترین دوران زندگیمان باشد&lt;br /&gt;توی ترسی از هیچ گره خورده بود که به این راحتی ها هم باز شدنی نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا وسط کتک و باطوم و گلوله&lt;br /&gt;وقتی داریم توی کلکسیون کامل فوبیاهای جور و ناجور خودمان دست و پا میزنیم&lt;br /&gt;برای دنیای بهترمان له له میزنیم&lt;br /&gt;برای جایی که فقط بتوانیم کمی «معمولی» باشیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میفهمید کثافت ها؟&lt;br /&gt;ما هنوز زنده ایم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-1488391551518002387?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1488391551518002387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1488391551518002387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6018376936741013572</id><published>2010-04-16T02:55:00.002+04:30</published><updated>2010-04-16T03:02:06.574+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;دو ماه میشود که به دانشگاهم ممنوع الورودم&lt;br /&gt;خنده تان میگیرد نه؟&lt;br /&gt;دانشگاه من&lt;br /&gt;حق ندارم پایم را آنورتر از نرده های سبز بیقواره ای بگذارم که خیابان حافظ را از حریم «مقدس» علم و دانش جدا میکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان دو ماه میشود که برای وارد شدن به آن خراب شده باید گردنم را جلوی رییس انتظامات کج کنم&lt;br /&gt;بلکه باورش شود که من نه اغتشاش گرم و نه قصد به خطر انداختن امنیت ملی را دارم و نه میخواهم حریم دانشگاه را به قدوم نحسم آلوده کنم&lt;br /&gt;رییس انتظاماتی که سه سال بعد از من وارد دانشگاه شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو ماه است که حق وارد شدن به دانشگاه را ندارم&lt;br /&gt;دانشگاهی که در عین نفرت شدیدم از آن و آدمهای تویش بیشتر از هر جای دیگری خانه ام بوده&lt;br /&gt;پنج سال گذشته را در حریم همان نرده های سبز گذرانده ام&lt;br /&gt;و حالا یک مامور انتظامات دهاتی در حالی که عمیق ترین عقده های فروخورده جنسی و اجتماعی اش را ارضا میکند&lt;br /&gt;جلویم را میگیرد&lt;br /&gt;که من آلوده ام&lt;br /&gt;که اگر من و امثال من در دانشگاه باشیم پایه های نظام میلرزد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدانم&lt;br /&gt;خنده دار است&lt;br /&gt;خودم هم گاهی وقتها خنده ام میگیرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام طول زندگیم فقط در همان یکی دو ماه مانده به انتخابات وطن پرست شدم&lt;br /&gt;تلاش کردم تا «کشورم» را به جایی بهتر تبدیل کنم&lt;br /&gt;حماقت همین جا بود&lt;br /&gt;و حالا به جایی رسیده ام که برای خودم هیچ آینده ای در «کشورشان» متصور نیستم&lt;br /&gt;لحظه شماری میکنم برای لحظه فرار از تقدس شان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منشی های دمپایی به پای خایه مالی با مشت هایی پر از تخمه&lt;br /&gt;و مدیرانی با یقه هایی تا زیر چانه و ته ریشهای کثیف&lt;br /&gt;که برایم خط و نشان میکشند&lt;br /&gt;و مرا به نقض حریم دانشگاه محکوم میکنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانه ام را نمیخواهم&lt;br /&gt; برای شما و دوستانتان&lt;br /&gt;غرورم را هم که هیچ&lt;br /&gt;فقط اجازه دهید این نعش خسته بی حوصله گورش را از مملکتتان گم کند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6018376936741013572?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6018376936741013572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6018376936741013572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-3693520410607633434</id><published>2010-04-10T15:38:00.003+04:30</published><updated>2010-04-10T15:41:16.049+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_32eQRhUXFiE/S8BcU7Q6tBI/AAAAAAAAABE/8bwqW0LEgko/s1600/vlcsnap-2010-04-10-15h36m18s123.png"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 139px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_32eQRhUXFiE/S8BcU7Q6tBI/AAAAAAAAABE/8bwqW0LEgko/s320/vlcsnap-2010-04-10-15h36m18s123.png" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5458464262948828178" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0428620/"&gt;Half Life (2008)&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-3693520410607633434?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3693520410607633434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3693520410607633434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/04/half-life-2008.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_32eQRhUXFiE/S8BcU7Q6tBI/AAAAAAAAABE/8bwqW0LEgko/s72-c/vlcsnap-2010-04-10-15h36m18s123.png' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8247409923235877185</id><published>2010-03-26T22:57:00.000+04:30</published><updated>2010-03-26T22:59:35.379+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;در 22 سالی که بوده ام، یا بهترش میشود در همین چند سال اخیر که بودنم را فهیدم، زندگی خیلی وقتها چوبش را تا ته توی ماتحتم فرو کرده. این فرو کردن همیشه به بارداری ختم شده که زندگی جلوگیری به تخمش هم نیست. زایش همیشه درد داشته. میسوزانده و عذاب میداده. من هیچوقت واقعیت نوزادم را نخواستم. همیشه مقاومت کردم تا آخرین لحظه، جنگیدم که نباشد، نیاید. ولی هر بار خرد و خمیر شدم و پذیرفتم، که انسانها اینند و رابطه این است. اگر طور دیگری بود شاید ما هم طور دیگری بودیم. تو، و من. واقعیت همیشه درد داشته. اما تلخ تر شدن بعدش را دوست دارم. که آدمیزاد میفهمد و تلخ میشود. میفهمد و میسوزد و بزرگ میشود. &lt;br /&gt;و من دارم بزرگ میشوم. ادعا ندارم. روزهای ابری بهاری را میگذرانم و بی صدا نگاه میکنم. نزدیک ترین هایشان را نگاه میکنم و یاد میگیرم. اینطور یاد گرفتن را دوست دارم. دردش را دوست دارم و مستیش را هم دوست دارم. زندگی احتمالا همین است.&lt;br /&gt;من گاوم. من دهاتی بی سر و پایی بیشتر نیستم. من به قبر پدرم خندیده ام اگر کوچکترین رد پایی از روشنفکری و هنر دوستیتان در وجودم باشد. من سادگی را میپرستم. من از هر چه که پیچیده باشد و پر از حرفهای قلمبه سلمبه و استعاره های نفهمیدنی متنفرم. من نمیتوانم این همه پیچیدگی را بفهمم. من عجیب احساس تنهایی میکنم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.last.fm/music/Jeff+Buckley/_/I+Know+It%27s+Over"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8247409923235877185?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8247409923235877185'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8247409923235877185'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/03/22.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8077328484306044938</id><published>2010-03-23T20:08:00.001+04:30</published><updated>2010-03-23T20:16:23.354+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;ما پیر شدیم&lt;br /&gt;جایی میان سیگارهایی که تنهایی روی پشت بام کشیدیم و فکرهایمان&lt;br /&gt;وسط آنهمه مشروبهای دو نفره ای که با هم خوردیم یا دوست داشتیم بخوریم و نشد&lt;br /&gt;وسط رابطه هایمان و آدمهایمان که آمدند و داغ بودند و سرد شدند و رفتند و مایی که دیگر نمیشکستیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما خیلی زود پیر شدیم&lt;br /&gt;هنوز بیست سالمان نشده بود که نامه های بی مقصد مینوشتیم&lt;br /&gt;و توی هر فیلمی دنبال دردهایمان بودیم&lt;br /&gt;با هم عاشق شدیم و با هم بریدیم&lt;br /&gt;و با هم تمام دو سال بعدش را به نشخوار کردن فکرهایمان گذراندیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمی بعدش هم دیگر بزرگ شدیم&lt;br /&gt;و تلخ و پیر و متنفر&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8077328484306044938?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8077328484306044938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8077328484306044938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/03/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8254320875275827940</id><published>2010-03-03T01:37:00.002+03:30</published><updated>2010-03-03T01:39:51.888+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;اعتراف میکنم&lt;br /&gt;وبلاگ من در یکی دو سال اول زندگی اش بیشتر show off بوده تا حرف دلم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8254320875275827940?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8254320875275827940'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8254320875275827940'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/03/show-off.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-5927952222852078175</id><published>2010-03-03T01:21:00.001+03:30</published><updated>2010-03-03T01:24:53.123+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;برای ثبت در تاریخ: &lt;br /&gt;دو ساعتی میشود که جلوی صفحه سفید ورد نشسته ام و سعی میکنم مزخرفی بنویسم تا این حس گه اضافی و تنهایی از وجودم بپرد. در تمام این دو ساعت نوشتم و پاک کردم، و هیچ بار بیشتر از 5 خط ننوشتم. گاهی وقتها که خود شیفتگی با تنهایی جفت شوند دیگر خلق هر چیزی، حتی خلق لحظه معنی ندارد. چه برسد به رشته کلماتی پشت هم در این صفحه سفید بی خاصیت که قرار است من باشد و من را بگوید. الان دو ساعت میشود که نشسته ام اینجا، و سعی میکنم بنویسم چیزی که بردارد این کثافت روی مغزم را و رها باشم. اما خاطرات هست و خواستن ها و نخواستن ها. که به این راحتی برداشته نمیشوند، که من هم ناتوانم در مقابل فکرم و رویایم.&lt;br /&gt;فقط برای ثبت در تاریخ. نه هیچ چیز دیگر.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-5927952222852078175?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5927952222852078175'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5927952222852078175'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7750233767186734126</id><published>2010-01-31T22:04:00.003+03:30</published><updated>2010-01-31T22:22:30.352+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span&gt;I remember…                    &lt;br /&gt;when you were young.                 &lt;br /&gt;Pond scum&lt;br /&gt;Just another secretion on the edge of the local warm water&lt;br /&gt;I was there, watching                  &lt;br /&gt;I saw you evolve                   &lt;br /&gt;Bored to tears&lt;br /&gt;I sighed and waited…                   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;As it took you millennia to turn into fish&lt;br /&gt;Jumpin up and down, throwing rocks at you…                    &lt;br /&gt;while you crawl stupidly to sand                   &lt;br /&gt;Pathetic...                   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I used to sneak down into you little villages, the night.                   &lt;br /&gt;Grabbed an old person or a child…                    &lt;br /&gt;I looked,                  &lt;br /&gt;studied,    &lt;br /&gt;                   Tried to figure out how you worked&lt;br /&gt;What made you morons so damn adaptable&lt;br /&gt;But there was nothing,&lt;br /&gt;Blood, guts and shit&lt;br /&gt;Same as everything else&lt;br /&gt;Pointless, absurd&lt;br /&gt;Just another fu*king accident&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I used to stand on the cliffs at night and howled to the stars&lt;br /&gt;Wondering what would become of me&lt;br /&gt;Was I gonna live forever?&lt;br /&gt;I want to die, but I cannot&lt;br /&gt;I am indestructible.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I am sorry, It is not my fault.&lt;br /&gt;that must be yours.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I know of no god who can be that cruel&lt;br /&gt;I do not know god, unless if, of course, I am God…&lt;br /&gt;but then, What difference would that make?&lt;br /&gt;I still would be fu*ked.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;round and round the same old dead-end&lt;br /&gt;The reasoning, logic&lt;br /&gt;Bored...&lt;br /&gt;and I finally end up running down the mountain&lt;br /&gt;and terrorize the villagers.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;~NO SUCH THING - A film by Hal Hartley&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7750233767186734126?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7750233767186734126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7750233767186734126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/01/i-remember-when-you-were-young.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8436651585237052108</id><published>2010-01-29T14:41:00.000+03:30</published><updated>2010-01-29T14:42:18.251+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"   lang="FA"&gt;در وجود من هزار موجود زندگی میکنند&lt;br /&gt;هزار موجودی که سر یک تکه لحاف پاره پوره زندگیم دعوا میکنند&lt;br /&gt;و منی که نمیدانم کدام یک از اینها هستم&lt;br /&gt;و اصلن هستم یا نه&lt;br /&gt;خسته به دعوایشان نگاه میکنم&lt;br /&gt;ناتوان تا عمق وجود&lt;br /&gt;و لهیده&lt;br /&gt;نشسته ام روی برج خودم&lt;br /&gt;نزدیک ترین آدم کیلومترها با من فاصله دارد&lt;br /&gt;و من دیگر حتی به هیچ جا چشم هم ندوخته ام&lt;br /&gt;فقط منتظرم دعوایشان تمام شود و ببینم این لحاف کوفتی به کدام میرسد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8436651585237052108?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8436651585237052108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8436651585237052108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6280901888659415118</id><published>2009-12-25T22:06:00.001+03:30</published><updated>2009-12-25T22:10:12.586+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10pt;"  lang="FA" &gt;من آدم وطن پرستی نیستم&lt;br /&gt;هیچوقت هم نبوده ام&lt;br /&gt;به گمانم توی همین وبلاگ هم چیزی در این مورد نوشته ام&lt;br /&gt;به همین دلیل هیچوقت احساس نکردم جنبش سبز فرقی با مخالفان موگابه یا چاوز دارد&lt;br /&gt;قبول میکنم که از پیروزی اش خوشحال میشوم&lt;br /&gt;اما خوشحالیم بیشتر بوی انتقام و کینه دارد&lt;br /&gt;انتقام از تمام افرادی که چهار سال دانشجویی را، و پیش از آن 18 سال قبل ترش را، برایم زهر کردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من احساس نمیکنم که جنبش سبز جنبش من باشد&lt;br /&gt;من دارم تمام تلاشم را میکنم تا از اینجا فرار کنم&lt;br /&gt;شاید به محض اینکه پایم به هر جایی جز مرزهای این خراب شده برسد&lt;br /&gt;با دیدن پرچم ایران با همان آرم جمهوری اسلامی بغض خفه ام کند&lt;br /&gt;ولی الان نه&lt;br /&gt;نه در شرایطی که جنبش دانشجویی باز دنبال مجاهد دوران، اسطوره صبر و مقاومت و شهید زنده میگردد (&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=8yqlgWeTRZ8"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;جنبشی که شعارهای سی سال قبلش را دوباره فریاد میکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش سبز مال من نیست&lt;br /&gt;اگر جایی میجنگم هم مشغول جنگ خودم هستم&lt;br /&gt;نه جنگ آزادی و انسان و معادل های قشنگشان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6280901888659415118?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6280901888659415118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6280901888659415118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2009/12/18.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7435199175539040882</id><published>2009-11-10T01:49:00.000+03:30</published><updated>2009-11-10T01:51:19.847+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;جناب آقای مهرجویی&lt;br /&gt;پری را ندیده بودم&lt;br /&gt;نمیدانم فرصتش پیش نیامده بود یا در ناخوداگاهم از اینکه کسی به محبوبترین شخصیتهای زندگیم تجاوز کند میترسیدم&lt;br /&gt;به هر حال امروز فیلمتان را دیدم&lt;br /&gt;«اقتباستان» از خانواده گلس را&lt;br /&gt;دوست داشتم چند کلمه ای درد دلم را بشنوید&lt;br /&gt;از من انی که هیچ از سینما و فیلم نامه نویسی نمیدانم، اما با خانوانده گلس بزرگ شدم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آقای مهرجویی&lt;br /&gt;بومی کردن یک اثر این نیست&lt;br /&gt;اینکه شما روسیه را به خراسان تبدیل کنید&lt;br /&gt;یا به جای خرچنگ و صدف جوجه کباب به حلق شخصیت هایتان بتپانید&lt;br /&gt;اینکه امام صادق سر از رستوران فرنی و دوست پسرش در بیاورد&lt;br /&gt;و اینکه زویی شما با نگاه چرخ دوچرخه را بچرخاند و طی الارض کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جناب آقای مهرجویی&lt;br /&gt;عینا دیالوگهای کتاب را در دهان شخصیتهایتان گذاشتید&lt;br /&gt;تمام تلاشتان را کردید که با تف و سریشم ارتباطی ایجاد کنید بین زن نگران کلیشه ای سینمای ایران و خانم گلس&lt;br /&gt;زن کلیشه ای که در حال گریه حرفهای بسی گلس را میزند &lt;br /&gt;و باور کنید آقای مهرجویی&lt;br /&gt;هیچکس مثل شما نمیتوانست از چنان شخصیت های قرص و محکمی&lt;br /&gt;چنان شخصیت های استوار و واقعی&lt;br /&gt;چنین پرسوناژهای آبکی ای در بیاورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای مهرجویی&lt;br /&gt;ریدید&lt;br /&gt;و خوشحالم که سالینجر اجازه پخش مزخرفتان را در آمریکا نداد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7435199175539040882?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7435199175539040882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7435199175539040882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7946435075458860758</id><published>2009-09-23T21:08:00.000+03:30</published><updated>2009-09-23T21:09:07.881+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من بزرگ شدم&lt;br /&gt;رشد کردم&lt;br /&gt;و تبدیل به موجود بی خایه نفهمی شده ام که فاحشگی عاطفی را به انتها رسانده&lt;br /&gt;من دیگر مثل قدیمها با حرارت حرف نمیزنم&lt;br /&gt;دیگر با اشتیاق به چیزی فکر نمیکنم&lt;br /&gt;و دیگر چیزی برایم ارزش هدف بودن را ندارد&lt;br /&gt;من از فرط بیکاری برای خودم دلیل میتراشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علت هیچ چیز را نمیدانم&lt;br /&gt;فقط میدانم که آدم هر چقدر بزرگتر میشود چرخدنده های زندگی اش بیشتر فشار می آورند&lt;br /&gt;تا جایی که چشم باز میکنی و میبینی تمام زندگیت شده نامه و پول و پروژه&lt;br /&gt;و مثلا خیلی هم لذت میبری&lt;br /&gt;اجتماعی میشوی&lt;br /&gt;«خوشحال شدم که دیدمتان» را باید روزی چند بار قرقره کنی&lt;br /&gt;دوستهایی پیدا میکنی که هیچ ربطی به تو ندارند&lt;br /&gt;و نقشهایی را بازی میکنی که زمانی تحقیرشان میکردی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من رشد کردم&lt;br /&gt;تبدیل به یک فتوکپی از آدمهای بزرگتر دور و برم شدم&lt;br /&gt;هزار جور معلق میزنم تا دو سال از «زندگیم» توی آش خوری «تلف» نشود &lt;br /&gt;رویاهای تف مالی شده ام را برای همه تعریف میکنم&lt;br /&gt;تا بدانند که چقدر برنامه دارم و دقیق هستم&lt;br /&gt;ولی نمیدانند که چقدر دلم میخواهد توی همه برنامه های خودم بشاشم&lt;br /&gt;ولی حتی جرات این را هم ندارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی من با سرعت به طرف «مهندس» بودن حرکت میکند&lt;br /&gt;و من حتی خایه یک نیش ترمز ساده را هم ندارم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7946435075458860758?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7946435075458860758'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7946435075458860758'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-2769753118470106861</id><published>2009-07-06T04:09:00.000+04:30</published><updated>2009-07-06T04:10:59.376+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;ما نسل چیزهای دست دوم هستیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدران ما&lt;br /&gt;با مرا ببوس خاطره دارند&lt;br /&gt;ما با خاطره داشتن پدرانمان خاطره داریم؛&lt;br /&gt;پدران ما&lt;br /&gt;با خانه های تیمی و ساواک و مصاحبه تلویزیونی&lt;br /&gt;و ما وقتی که ونهای قرمز اطلاعات جلوی در دانشگاه ایستاده اند یاد خاطرات پدرانمان می افتیم؛&lt;br /&gt;ما نسل توانایی نبودیم در مفهوم ساختن برای خودمان&lt;br /&gt;از همان اولش هم برای ما مزه توت فرنگی تقلید رنگ و رو رفته ای بود از آدامس ریلکس صورتی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما در هیچ لحظه ای از زندگیمان با دنیای بیرون رابطه مستقیم برقرار نکردیم&lt;br /&gt;ما در اوج اوج نارسیسم والدینمان بالغ شدیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما نسل دسته دومی هستیم که حتی چوبی که در ماتحت ما رفته قبلا هزار جای دیگر هم بوده&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-2769753118470106861?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2769753118470106861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2769753118470106861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-637304771151170750</id><published>2009-04-16T00:54:00.001+04:30</published><updated>2009-04-16T00:55:28.359+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;قبلا نوشته بودم که خدا داشتن کار مزخرفی است&lt;br /&gt;که آدم عاقل برای خودش خدا نمی تراشد&lt;br /&gt;اما ایدئولوژی چیز مزخرف تری است&lt;br /&gt;کلا هر چیزی که ادعای جواب داشتن برای همه چیز را دارد یک جای کار گندش در می آید&lt;br /&gt;چیزی که قرار است عینکی باشد که به چشم بزنی و همه دنیا برایت معنی پیدا کند و احساس کنی که الان دیگر همه چیز را میدانی&lt;br /&gt;اصلا کدام احمقی گفته که ایدئولوژی حتما باید به «ایسم» ختم شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدانید&lt;br /&gt;گاهی دلم برای دوستان مسلمان/کمونیست/احساساتی/پوچ گرا میسوزد&lt;br /&gt;جواب همه چیز را میدهند&lt;br /&gt;با اصول قاطع ایدئولوژیشان&lt;br /&gt;هیچ وقت نمیشود چیزی ازشان بپرسی و ببینی که شانه بالا می اندازند و لبخند میزنند و رد میشوند&lt;br /&gt;اینها سادگی را درک نکرده اند&lt;br /&gt;اینها همه چیز را میدانند&lt;br /&gt;برای همه چیز دلیل دارند&lt;br /&gt;حتی اینکه با کدام دست خودشان را بشورند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد معارف در جواب هر سوال من یک ربع حرف میزند&lt;br /&gt;و من هیچوقت احساس نمیکنم که جوابم را گرفتم&lt;br /&gt;فقط بریده بریده کلمات پرواز، ایمان، شجاعت، رحمت، بال و یک سری حرفهای قشنگ قشنگ دیگر میشنوم&lt;br /&gt;آخرش هم بادی به غب غب می اندازد از اینکه چه جواب دندان شکنی داده به من&lt;br /&gt;این نشانه ایدئولوژی است&lt;br /&gt;خود بحق پنداری مزمن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من آدم احساساتی ای بوده ام&lt;br /&gt;احساسات کودکانه ام ایدئولوژی من بودند&lt;br /&gt;و من دنیای قشنگم را پر کرده بودم از آدمهای قشنگ و خیرخواه و دشمنان حسودی که به خوشبختی من حسادت میکنند&lt;br /&gt;من خوشحال بودم، و همه چیز را در همین دنیای قشنگ و احمقانه برای خودم حل میکردم&lt;br /&gt;همه چیز سر جایش بود&lt;br /&gt;کور احساسات بودم و هیچ نمیدیدم جز آنچه که میخواستم ببینم&lt;br /&gt;و فقط همانها را دیدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من احمق نبودم&lt;br /&gt;خیلی هم باهوش بودم&lt;br /&gt;فقط آدم ایدئولوژیکی بودم&lt;br /&gt;دیگر نیستم&lt;br /&gt;همین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-637304771151170750?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/637304771151170750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/637304771151170750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2009/04/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-2353954621241381262</id><published>2009-04-01T02:47:00.001+04:30</published><updated>2009-04-01T02:56:30.204+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;کشوری که من در آن زندگی میکنم مهد وارونگی است&lt;br /&gt;جایی که همه مردمش – با سواد و بی سواد – مفسران چیره دست مسائل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، نظامی هستند&lt;br /&gt;کشوری که دولتش به فکر ماندن است و مردمش بفکر نماندن&lt;br /&gt;جایی که ورد کلام آتئیستهایش خدای نکرده و ان شاالله است و بهشت موعود کمونیستهایش آمریکا و کانادا&lt;br /&gt;آدمها برای درگیر شدن در بحرانهای روحیشان از مدتها قبل نقششان را تمرین میکنند&lt;br /&gt;آخرش هم نتیجه تلاششان میشود کپی رنگ و رو رفته فرنی گلس یا هانس دلقک یا مدل وطنی اش میشود آیدین&lt;br /&gt;اینجا بهترین نویسنده ها و کارگردانها مهندسی خوانده اند و دانشجوهای هنر مشغول آرام کردن روح خسته و پوچشان هستند و در همین حین نیم نگاهی هم به دختر خوشتیپ میز بغلی دارند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-2353954621241381262?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2353954621241381262'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2353954621241381262'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7009859002431158671</id><published>2009-02-09T02:04:00.002+03:30</published><updated>2009-02-13T14:50:47.192+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;جناب آقای دیوید لینچ&lt;br /&gt;همانطور که  کامیدانید شما هیچوقت ازرگردانهای مورد علاقه من نبوده اید&lt;br /&gt;از نظر من فیلمهای شما هیچ نیست جز هزار توی های طولانی و خسته کننده ای که گذشتن از آنها به تلاش عظیمی که طلب میکند نمی ارزد&lt;br /&gt;همچنین میدانید که موجوداتی که نام شما را چون خداوندگار سینمای مدرن می آورند -فقط بخاطر اینکه فیلمهایتان برایشان غیر قابل فهم است- چقدر برای من نفرت انگیزند&lt;br /&gt;لابد میدانید که برای من چه عذاب الیمی بوده است دیدن Blue Velvet شما یا Mulholland Drive تان&lt;br /&gt;اما جناب آقای لینچ&lt;br /&gt;&lt;a style="font-style: underline;" href="http://www.imdb.com/title/tt0166896/"&gt;این&lt;/a&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt; &lt;/span&gt;فیلمتان عجیب به ما چسبید&lt;br /&gt;آنقدر که نمیشد یک چند خطی راجع بهش ننویسیم و بگذریم از کنارش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آخرین باری که یک شخصیت سینمایی این همه برایم دوست داشتنی بوده مدتها میگذرد&lt;br /&gt;الوین و رز شما دو تا از بهترین و ملموس ترین کاراکترهای تاریخ سینمای شما هستند&lt;br /&gt;موسیقی متن فیلمتان تنها چیزی است که میشد روی این فیلم شنید&lt;br /&gt;و بازی دو تا بازگر اصلیتان عجیب تاثیر گذار بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای ما این فیلم هیچ ربطی با باقی فیلمهایتان ندارد&lt;br /&gt;این فیلم حسابش جداست&lt;br /&gt;اگر خودتان دوست دارید مختارید که این شاهکارتان را هم کنار سایر معماهای لوستان بگذارید&lt;br /&gt;اما برای ما&lt;br /&gt;این فیلم دیوید لینچی را نشان میدهد&lt;br /&gt;که حکمن اگر اندکی حکمت سالها توی سرش باشد عجیب پشیمان است از ساختن نصف فیلمهایش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موفق و موید باشید&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7009859002431158671?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7009859002431158671'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7009859002431158671'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2009/02/blue-velvet-mulholland-drive.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-3770857344102435517</id><published>2008-11-29T21:15:00.000+03:30</published><updated>2008-11-29T21:16:43.580+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;روزگاری اینجا یک اتوبان دو طرفه بود&lt;br /&gt;می آمدند&lt;br /&gt;میرفتند&lt;br /&gt;رونقی داشت برای خودش اینجا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حالا&lt;br /&gt;دیگر چیزی نمانده حز یک جاده یک بانده خاکی و کثیف&lt;br /&gt;که کسی هم اگر رد بشود نگاهی به ما نمی اندازد&lt;br /&gt;اگر هم نیش ترمزی هست برای شاشیدن است و بس&lt;br /&gt;ما هم روی نیمکت شکسته مان نشسته ایم و سیگارمان را دود میکنیم و Diamond and Rust گوش میکنیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این آهنگ عجیب بوی خاک میدهد&lt;br /&gt;هیچوقت دلم نمیخواهد به اندازه این آهنگ نوستالژیک باشم&lt;br /&gt;دلم نمیخواهد گذشته ام اینهمه سنگین باشد&lt;br /&gt;ولی احساس میکنم هر روز به آنجا نزدیک تر میشوم&lt;br /&gt;جایی که این آهنگ هست&lt;br /&gt;و خیلی چیزهای دیگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن. میگویند نوستالژی یعنی عطشی برای گذشته ایده آل شده. دروغ چرا؟ ما در همان اتوبان دو طرفه هم سرتاسر هیکلمان چس ناله بود و بس. اصلا ناف ما را با چس ناله بریده اند. ولی خب، گاهی وقتها آدم توی تاکسی که نشسته باشد و شب باشد و ضبط راننده هم خفه باشد یک چیزهایی به مغزش میرسد که شبش باید بیاید توی وبلاگش بنویسد. وگرنه توی گلوی آدم میماند و میگندد. باور کنید.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-3770857344102435517?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3770857344102435517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3770857344102435517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/11/diamond-and-rust.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7799300510480822466</id><published>2008-11-18T03:44:00.001+03:30</published><updated>2008-11-18T03:50:26.346+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;از خودتان، زندگیتان یا روابطتان راضی نیستید؟ «این چیزی که میبینید من نیستم، من خیلی خوشتیپ تر/داناتر/روشنفکرتر/قوی تر/انسان تر از این هستم. این چیزی که شما میبینید نقاب من است، به اقتضای شرایط» لابد نفهمیده اید بین شما و تصویر شما هیچ فاصله ای نیست. آدم فقط در قبال اطرافیانش و نمای بیرونی اش تعریف میشود، و با انکار این اصل اولیه فقط موجودیت خودتان را زیر سوال میبرید، خودتان را خر میکنید تا باورتان نشود که شما دقیقا، دقیقا همین چیزی هستید که به نظر میرسد.&lt;br /&gt;فرزندانم، شهامت داشته باشید. لااقل آنقدر شجاع باشید که نترسید از آشغال بودن درونتان. هر چقدر هم که کثافت باشید، سرتان را بالا بگیرید و باور کنید که دنیا گاهی به کثافات شما هم نیاز دارد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7799300510480822466?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7799300510480822466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7799300510480822466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/11/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-9170411339637231323</id><published>2008-11-18T03:43:00.000+03:30</published><updated>2008-11-18T03:44:36.444+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;شما حق قضاوت کردن دارید&lt;br /&gt;در مورد من یا هر آشغال کله عوضی دیگری که دوست دارید&lt;br /&gt;من هم حق دارم که شما و قضاوتهایتان را به تخمم بگیرم&lt;br /&gt;یا اینکه بجنگم در مقابل قضاوتها&lt;br /&gt;فقط یک سوال&lt;br /&gt;چرا جدیدا انتخاب گزینه اول اینقدر سخت شده؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-9170411339637231323?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/9170411339637231323'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/9170411339637231323'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6520450972105357910</id><published>2008-10-27T19:54:00.003+03:30</published><updated>2008-10-27T23:32:45.069+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;کلا خوب نیست که آدم خدا داشته باشد&lt;br /&gt;خدا داشتن آدم را خرفت و پیر و وابسته میکند&lt;br /&gt;فرقی هم نمیکند که خدایت یک موجود موهوم نورانی بزرگ باشد&lt;br /&gt;یا پدرت&lt;br /&gt;هیچ فرقی نمیکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم در این دنیا باید هر لحظه آمادگی هر چیزی را داشته باشد&lt;br /&gt;آنوقت این منتهای حماقت است که تمام امید و دلخوشی ات را بگذاری روی چیزی خارج از خودت&lt;br /&gt;که هر لحظه ممکن است فرو بریزد و بمیرد&lt;br /&gt;و تو را با خودت رها کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا داشتن چیز خوبی نیست&lt;br /&gt;چه پدرت باشد&lt;br /&gt;چه یک نویسنده یا نوازنده یا کارگردان&lt;br /&gt;چه یک چیزی که بزرگ است و میبخشد&lt;br /&gt;آدم نباید خودش را به هیچ قیمتی گول بزند&lt;br /&gt;آدم باید تمام کثافات زندگی را با هم قورت بدهد و رویش یک لبخند گنده بزند&lt;br /&gt;با درک کامل چیزی که قورت داده&lt;br /&gt;و مزه مزه کردن آن تا مدت ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مستی چیز خوبی نیست&lt;br /&gt;چشمهایت ها روی همه چیز میبندی&lt;br /&gt;تنها چیزی که میبنی رنگ مشروبت است و دستهای خودت&lt;br /&gt;خدا آدم را کور میکند&lt;br /&gt;و این ها اسم این کوری خود خواسته را «ایمان» گذاشته اند&lt;br /&gt;و به آن مینازند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا&lt;br /&gt;درک اینکه دنیا قرار نیست بهتر شود&lt;br /&gt;و هیچکس بخاطر حماقتهایشان بهشان حوری و شراب و عسل نمیدهد&lt;br /&gt;و هیچکس مواظبشان نیست&lt;br /&gt;لابد سخت است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم نباید از چیزی/کسی اسطوره بسازد&lt;br /&gt;باید ببیند و بشناسد و بپذیرد&lt;br /&gt;دوران عوض کردن دنیا و انقلابهای درونی و بیرونی مدتهاست که سر آمده&lt;br /&gt;آدم باید فاصله بین همه چیز و همه کس را بپذیرد&lt;br /&gt;تنهایی را بپذیرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;و همین تنهایی مطلق زیباترین واقعیت دنیای من است&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6520450972105357910?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6520450972105357910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6520450972105357910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-1576727878417169352</id><published>2008-09-22T00:29:00.002+03:30</published><updated>2008-09-22T00:33:44.969+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پست راک&lt;br /&gt;برای من چیزی فراتر از موسیقی است&lt;br /&gt;چیزی است در حد مراسم آیینی فرقه های عجیب و غریب مخفی&lt;br /&gt;چیزی که نمیتوانم و نمیخواهم با کسی شریک بشوم&lt;br /&gt;بخشی از زندگی مخفی من است&lt;br /&gt;که باید مخفی توی گنجه بماند&lt;br /&gt;وگرنه میگندد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پست راک&lt;br /&gt;برای من&lt;br /&gt;رقص تصویر و صداست&lt;br /&gt;با چیزی بیشتر از تصویر و صدا&lt;br /&gt;چیزی که گفتنی نیست&lt;br /&gt;توی خودم میبینمش&lt;br /&gt;و جلو میرود&lt;br /&gt;میرقصد&lt;br /&gt;و من هیچوقت نخواهم توانست توضیح دهم این «چیز» رقصان دودآلود را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که میبینی پنج تا جوان یک لا قبا را&lt;br /&gt;که هر کدامشان به تنهایی تصویر مجسم جوان احمق غربیند&lt;br /&gt;با فیلم تین ایجریشان و ماری جوانایشان و سکسشان و ون های بزرگ قراضه شان&lt;br /&gt;مطمئن میشوی که منبع الهام این موسیقی چیزی فراتر از اینهاست&lt;br /&gt;چیزی است که خدا نیست&lt;br /&gt;الهه هنر نیست&lt;br /&gt;طبیعت نیست&lt;br /&gt;چیزی است فراتر از همه اینها&lt;br /&gt;چیزی که همین آدمهای نه چندان عجیب و غریب درک کرده اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پست راک ژانر موسیقی نیست&lt;br /&gt;هیچوقت نبوده به نظرم&lt;br /&gt;پست راک فقط عشق به صداست&lt;br /&gt;به نت&lt;br /&gt;به ساز&lt;br /&gt;عشقی که توی آهنگهایشان موج میزند&lt;br /&gt;و اگر نباشد موسیقیشان لذت بردنی نیست&lt;br /&gt;عشقی که وجودت را میلرزاند وقتی اینها را میبینی روی صحنه تاریک کوچکی در یک کلاب تاریک پر دود&lt;br /&gt;عشقی که اشکت را در می آورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلاهم را به احترام همه تان بر میدارم&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-1576727878417169352?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1576727878417169352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1576727878417169352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/09/tribute-to-your-love.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-861991455947511709</id><published>2008-08-24T02:21:00.000+04:30</published><updated>2008-08-24T02:24:04.365+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;جناب استاد&lt;br /&gt;ما اینجا زندگی میکنیم&lt;br /&gt;از اینجا زندگی کردنمان شرمنده که نه&lt;br /&gt;ولی خیلی خوشحال هم نیستیم&lt;br /&gt;هر چند که سیاست و دولت و رییس جمهور منگلمان خیلی هم به تخممان نیستند&lt;br /&gt;راستش&lt;br /&gt;بیشتر از این جماعت بی در و پیکر خسته شده ایم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جناب استاد&lt;br /&gt;حتما فهمیده اید که اینروزها غلظت پستهایم زیاد شده&lt;br /&gt;خودم هم نمیدانم چرا&lt;br /&gt;مدتیست که هی احساس میکنم باید بنویسم&lt;br /&gt;سوژه هم که برای نوشتن&lt;br /&gt;خدا را شکر کم نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها&lt;br /&gt;زیاد پکرم&lt;br /&gt;و در هم شکسته&lt;br /&gt;همیشه هم دلیلی هست که گفتنی نیست&lt;br /&gt;اصلا چه فایده از گفتن&lt;br /&gt;وقتی که همه شان از دیدن قیافه خرد و خمیرم فرار میکنند&lt;br /&gt;فرار میکنند پشت دیوارهای امنشان&lt;br /&gt;آخر شما بگویید جناب استاد&lt;br /&gt;به این جماعت امیدی میتوان بست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما هر چه باشید استادید&lt;br /&gt;شما به من بگویید&lt;br /&gt;که این خیل عظیم وبلاگهای افسردگان حرفه ای&lt;br /&gt;دختران و پسران کودنی که با توهم روح نا آرامشان و فهم زیادشان تا مرز جنون رفته اند&lt;br /&gt;برای که مینوسیند؟&lt;br /&gt;برای چه؟&lt;br /&gt;مگر اینها نمیبینند که همه مان یک گه بیشتر نیستیم&lt;br /&gt;و همه مان یک جا تاب میخوریم&lt;br /&gt;تا روزی که بخوابیم و دیگر بیدار نشویم&lt;br /&gt;نمیبینند جناب استاد؟&lt;br /&gt;مگر کورند آخر؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جناب استاد&lt;br /&gt;امروز&lt;br /&gt;پدر دوستم مرد&lt;br /&gt;و من هیچ نکردم&lt;br /&gt;من فقط چشم باز کردم و دیدم که توی پارک ملت تنها راه میروم&lt;br /&gt;و سینه ام از اینهمه سیگار میسوزد و خس خس میکند&lt;br /&gt;و توده های عظیم ماتیک و ژل و ادکلن از کنارم رد میشوند&lt;br /&gt;و زیر زیرکی نگاهم میکنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این است زندگی ما استاد&lt;br /&gt;کار ما از همه چیز گذشته&lt;br /&gt;تمام امیدمان به ویزایی است که بیاید و ما را با خودش ببرد به یک کشور سرد و دور&lt;br /&gt;این است تمام آن چه که انتظارش را داریم &lt;br /&gt;و با داشتنش خوشبختیم&lt;br /&gt;این است&lt;br /&gt;تمام چیزی که میخواهیم&lt;br /&gt;تمام چیزی که میتوانیم بخواهیم&lt;br /&gt;در این زمانه بی در و پیکر دور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما به من بگویید استاد&lt;br /&gt;ما را چه میشود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-861991455947511709?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/861991455947511709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/861991455947511709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/08/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-2908447147714335438</id><published>2008-08-19T23:09:00.000+04:30</published><updated>2008-08-19T23:11:52.886+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;از جایی به بعد&lt;br /&gt;دیگر هیچ چیز دست آدم نیست&lt;br /&gt;همه چیز خود بخود فرومیریزد&lt;br /&gt;و تو فقط نگاهش میکنی&lt;br /&gt;نه اینکه دوست داشته باشی&lt;br /&gt;و نگاهش کنی چون دوست داشته باشی این فروریختن را&lt;br /&gt;شاید اصلا دانه دانه آجرها توی سر خودت خراب میشود&lt;br /&gt;یا توی ماتحت خودت فرو میرود&lt;br /&gt;ولی مجبوری که نگاهش کنی&lt;br /&gt;مجبوری دانه دانه آجرها را ببینی که میریزند&lt;br /&gt;همان دانه دانه آجرهایی که رویشان حساب کرده بودی&lt;br /&gt;که محکمند و نمیریزند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از جایی به بعد&lt;br /&gt;وقتی که اجازه بدهی چند آجر اول را با خنده و شوخی از جایش بکشد بیرون&lt;br /&gt;و تو هم بخندی&lt;br /&gt;و ترست را از خراب شدن هر چه که ساخته بودی پشت لبخند مزخرفت پنهان کنی&lt;br /&gt;دیگر هیچ چیز دست تو نیست&lt;br /&gt;محکومی&lt;br /&gt;به نشستن و نگاه کردن و نشکستن&lt;br /&gt;چون کسی نیست که بماند&lt;br /&gt;اینجا یک اتوبان دو طرفه است&lt;br /&gt;همه چیز رد میشود&lt;br /&gt;و میرود&lt;br /&gt;و دور میشود&lt;br /&gt;و تو احتمالا هیچ یاد نگرفته ای اگر توقع داری&lt;br /&gt;که کسی کنارت بنشیند&lt;br /&gt;و نگاهت کند&lt;br /&gt;و هیچ نپرسد&lt;br /&gt;و هیچ نگوید&lt;br /&gt;و فقط نگاهت کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدانی&lt;br /&gt;از جایی به بعد دیگر هیچ چیز تمیز نمیماند&lt;br /&gt;تنها چیزی که میماند زخم است&lt;br /&gt;و چیزهایی که هیچوقت عوض نمیشوند&lt;br /&gt;و ما به قبر پدرمان خندیده باشیم اگر بخواهیم همه چیز همانطور تمیز باقی بماند&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-2908447147714335438?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2908447147714335438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2908447147714335438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/08/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-294083579344919861</id><published>2008-08-11T09:52:00.001+04:30</published><updated>2008-08-11T10:15:21.232+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;این چیزی است که من بعد از بیست سال زندگی با پدر و مادرم یاد گرفتم؟&lt;br /&gt;این بود؟&lt;br /&gt;همه چیزی که شما مهر مادر و پشتوانه پدرش مینامیدید این بود؟&lt;br /&gt;این بود مسوولیتی که احساس میکردید از همان بیست سال پیش تا الان&lt;br /&gt;و بهانه تان بود برای هر کاری که خواستید و کردید&lt;br /&gt;و ما که هیچ نگفتیم&lt;br /&gt;و نگاهتان کردیم&lt;br /&gt;و ارزشهایمان را تغییر دادیم تا خوشایندتان باشد&lt;br /&gt;تا احساس کنید که فرزندان خوبی هستیم برایتان&lt;br /&gt;و «میوه» زندگی تان هستیم&lt;br /&gt;میوه ای که یک روزی میرسد و آنوقت با خیال راحت گاز میزنید&lt;br /&gt;میخورید&lt;br /&gt;و آبش روی چانه تان شره میکند&lt;br /&gt;و روی لباستان میریزد&lt;br /&gt;و روی خوابهایتان&lt;br /&gt;و روی حرفهایتان&lt;br /&gt;و روی تمام زندگیتان&lt;br /&gt;همه لحظه ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بود چیزی که بخاطرش گریه کردید&lt;br /&gt;و خندیدید&lt;br /&gt;و حرص خوردید&lt;br /&gt;تصویر قشنگ و دوست داشتنی پدر و مادر نگران و مواظب&lt;br /&gt;و عشقتان و شهوتتان و عطش وحشیانه تان به این تصویر&lt;br /&gt;به رسیدن به این تصویر&lt;br /&gt;احساس مالکیت ابلهانه تان روی ما&lt;br /&gt;و تک تک لحظه هایمان&lt;br /&gt;و خصوصی ترین تصمیماتمان&lt;br /&gt;و حرفهایی که باید میزدیم و نزدیم&lt;br /&gt;و حرفهایی که نباید میزدیم و زدیم&lt;br /&gt;توی چشمتان نگاه کردیم و حرف زدیم&lt;br /&gt;درست وقتی که میوه داشت میرسید&lt;br /&gt;و شما از عطش لبهایتان را زبان میزدید&lt;br /&gt;و طعم گوشت و استخوانمان را زیر زبانتان حس میکردید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل دامداری که گاوش را میخوراند تا پروار شود&lt;br /&gt;بزرگ شود&lt;br /&gt;یک تکه گوشت بزرگ و لطیف و خوشمزه&lt;br /&gt;تا روزش برسد&lt;br /&gt;روز «برداشت»&lt;br /&gt;آنوقت اول گاو پروار خوشگلتان را به همه نشان بدهید&lt;br /&gt;تا همه شان ببینند که چه گاودار خوبی هستید&lt;br /&gt;چه گاو مودب اجتماعی تحصیل کرده ای «تربیت» کرده اید&lt;br /&gt;بعد هم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجای دنیا گاو بیچاره حق انتخاب دارد&lt;br /&gt;مثلا حق انتخاب چگونه پروار شدن را&lt;br /&gt;یا حق انتخاب چگونه نشان داده شدن را&lt;br /&gt;یا حتی حق انتخاب چگونه به گا رفتن را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بود&lt;br /&gt;همه اش همین بود&lt;br /&gt;و نه هیچ چیز دیگر &lt;br /&gt;همین و دیگر هیچ&lt;br /&gt;نه هیچ کدام از آن حرفهای قشنگتان&lt;br /&gt;و نه هیچکدام از مسوولیتهای سنگین تان&lt;br /&gt;همه اش همین بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از من نخواهید که بفهممتان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه از شما یا همکیشانتان&lt;br /&gt;نه از پدر و مادر خودم&lt;br /&gt;و نه از هیچ شخص دیگری&lt;br /&gt;از پدر و مادر متنفرم&lt;br /&gt;از نقش پدر و مادر&lt;br /&gt;از رضایت پدر و مادر هم&lt;br /&gt;متنفرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی شما دوست عزیز&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-294083579344919861?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/294083579344919861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/294083579344919861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/08/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6702023682900722952</id><published>2008-08-03T20:32:00.001+04:30</published><updated>2008-08-03T20:32:43.849+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;مرحله بعدی در تکامل بشر&lt;br /&gt;شاید حذف این مغز بزرگ زشت باشد&lt;br /&gt;به عنوان تنها تهدید جدی بقا&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6702023682900722952?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6702023682900722952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6702023682900722952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-1406121440295611186</id><published>2008-06-14T02:20:00.000+04:30</published><updated>2008-06-14T02:21:23.076+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من نمیداند&lt;br /&gt;من خسته است&lt;br /&gt;من میخواهد نباشد&lt;br /&gt;نه اینکه بمیرد&lt;br /&gt;فقط نباشد&lt;br /&gt;من از تابستان متنفر است&lt;br /&gt;از صدای کولر هم متنفر است&lt;br /&gt;از طعم هلو و زردآلو هم متنفر است&lt;br /&gt;من نمیفهمد&lt;br /&gt;پیچیدگی را درک نمیکند&lt;br /&gt;فقط میخواهد بخوابد&lt;br /&gt;من حالش به هم میخورد از اینکه کسی کمکش کند&lt;br /&gt;کسی را میخواهد که بهش دستور بدهد&lt;br /&gt;و او عمل کند&lt;br /&gt;و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود&lt;br /&gt;من از سنگینی همیشگی تصمیمی که روی دوشش بوده خرد و خمیر شده&lt;br /&gt;من از فرو ریختن همه چیز میترسد&lt;br /&gt;از گذشته و حال و آینده میترسد&lt;br /&gt;من فقط فیلم میبیند&lt;br /&gt;کتاب میخواند&lt;br /&gt;درس میخواند&lt;br /&gt;مینویسد&lt;br /&gt;تا جلوی حرکت این مایع غلیط سیاه را توی مغزش بگیرد&lt;br /&gt;مایع غلیظی که میتراشد و میبرد&lt;br /&gt;و هیچ نمیگذارد&lt;br /&gt;من از روز موعود میترسد&lt;br /&gt;فقط آرو میکند که هیچ روز نفهمد هیچ چیز را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt;فقط دلش میخواهد که همه چیز همانطور که بوده بماند&lt;br /&gt;و فقط به درگاه هیچستان هیچ در هیچ&lt;br /&gt;دعا میکند&lt;br /&gt;و صبر میکند&lt;br /&gt;برای روزی که به گا برود&lt;br /&gt;یا نرود&lt;br /&gt;یا بروم&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-1406121440295611186?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1406121440295611186'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1406121440295611186'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-5639823914192767588</id><published>2008-05-16T22:37:00.003+04:30</published><updated>2008-05-16T22:45:53.695+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پدر من&lt;br /&gt;پدر عجیبی نیست&lt;br /&gt;پدر عجیبی نیست که نمیخواهد بپذیرد شکاف عظیم بین نسلم و نسلش را&lt;br /&gt;نمیپذیرد&lt;br /&gt;که پسر بیست و یک ساله اش هیچ حرفی با یک مرد پنجاه و اندی ساله چپ انقلابی ندارد&lt;br /&gt;و از من انتظار دارد که با پدرم «رفیق» باشم&lt;br /&gt;رفاقتی که حتی خودش نمیداند چیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر من آدم بزرگی است&lt;br /&gt;شاید از تمام کسانی که با من نسبت خونی دارند&lt;br /&gt;فقط همین یک نفر باشد که واقعا دوستش دارم&lt;br /&gt;پدر من&lt;br /&gt;آدمی است که رنج میکشد&lt;br /&gt;از اینکه نمیتواند تمام خواسته های کوچک و بزرگ و تمامی ناپذیر پسرش را براورده کند&lt;br /&gt;پسری که چیزی نیست که او میخواهد&lt;br /&gt;پسری که&lt;br /&gt;کیلومترها با چیزی که او میخواهد فاصله دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر من&lt;br /&gt;گاهی آدم عجیبی میشود&lt;br /&gt;وقتهایی که از ایدئولوژی اش دفاع میکند&lt;br /&gt;ایدئولوژی ای که چندین سال است که همه جای دنیا شکست خورده&lt;br /&gt;هنوز در ذهن پدر من تنها راه ممکن است&lt;br /&gt;یا وقتی که با من حرف میزند&lt;br /&gt;و سعی میکند به من ثابت کند که رفتار من رفتار یک انسان اجتماعی نیست&lt;br /&gt;و میخواهد من بفهمم که آدم باید با همنوعانش مهربان باشد&lt;br /&gt;و موضع دفاعی من در مقابل تمام نوع بشر موضع احمقانه ایست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر من&lt;br /&gt;بیشتر از دو ماه است که با من حرف نمیزند&lt;br /&gt;احساس میکند که فقط اینطوری میتواند مرا وارد جامعه کند&lt;br /&gt;پدر من&lt;br /&gt;آخرین تلاشهایش برای تربیت یک پسر معقول و مودب و اجتماعی به جامعه را در همین حرف نزدن ها میکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدرم را دوست دارم&lt;br /&gt;درکش میکنم&lt;br /&gt;رنج کشیدنش را&lt;br /&gt;و آرمانهایش را&lt;br /&gt;پدرم&lt;br /&gt;برای من آدم بزرگیست&lt;br /&gt;حتی اگر تا آخر عمرم جواب سلامم را ندهد&lt;br /&gt;حتی اگر نداند و نفهمد این حس عجیب احترام من را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر من&lt;br /&gt;تجلی کامل یک چپ انقلابی شکست خورده لجباز است&lt;br /&gt;در دوران تسلط امپریالیسم جهان خوار&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-5639823914192767588?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5639823914192767588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5639823914192767588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/05/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-1630202028652889791</id><published>2008-05-12T22:09:00.000+04:30</published><updated>2008-05-12T22:10:58.576+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;اگر اینجا ایالات متحده بود&lt;br /&gt;و من هم ریچارد بودم&lt;br /&gt;یا جک&lt;br /&gt;یا جاناتان&lt;br /&gt;یا هر چه&lt;br /&gt;فردا&lt;br /&gt;همین فردا&lt;br /&gt;میرفتم یک تفنگ دو لول میخریدم&lt;br /&gt;با بزرگترین کالیبر ممکن&lt;br /&gt;جوری که جر بدهد&lt;br /&gt;پاره کند&lt;br /&gt;نصف کند&lt;br /&gt;آن وقت&lt;br /&gt;راه می افتادم توی تک تک اتاقها&lt;br /&gt;و همه تان را میکشتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعی میکردم توی صورتتان شلیک کنم&lt;br /&gt;تا تمام ژلی که به مویتان زدید&lt;br /&gt;و تمام آشغالهایی که به صورتان مالیدید&lt;br /&gt;به فاک برود&lt;br /&gt;سعی میکردم&lt;br /&gt;طوری بزنمتان&lt;br /&gt;که سریع بمیرید&lt;br /&gt;تا سریع از شر خودتان خلاص شوید&lt;br /&gt;بدون درد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد هم میرفتم دم در دانشکده&lt;br /&gt;گلوله آخر را توی صورت خودم شلیک میکردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه به خاطر اینکه از شر خودم خلاص شوم&lt;br /&gt;چون پلیسها سر میرسدیدند&lt;br /&gt;و من از محاکمه شدن متنفرم&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-1630202028652889791?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1630202028652889791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1630202028652889791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/05/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-1182589188701567103</id><published>2008-04-06T23:48:00.000+04:30</published><updated>2008-04-06T23:49:09.532+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;واکنش طبیعی جنس لطیف&lt;br /&gt;به هر چیزی که از آن متنفر باشد&lt;br /&gt;دلسوزی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-1182589188701567103?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1182589188701567103'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1182589188701567103'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-717320843491492876</id><published>2008-03-22T12:46:00.001+04:30</published><updated>2008-03-22T02:48:10.437+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;میدانی&lt;br /&gt;در زندگی چیزهایی هست&lt;br /&gt;که فهمیدنشان باعث میشود که دیگر هیچ چیز مثل قبل نباشد&lt;br /&gt;با فهمیدنشان چیزی عوض نمیشود&lt;br /&gt;اینها بوده اند&lt;br /&gt;از اولین لحظه&lt;br /&gt;و خواهند بود&lt;br /&gt;تا آخرین لحظه&lt;br /&gt;اما چیزی در درون تو عوض میشود&lt;br /&gt;چیزی که ممکن است تمام گیرنده های احساسی تو را به طرز بازگشت ناپذیری کج و کوله بکند&lt;br /&gt;تا دیگر هیچ چیز معنای قبلی را ندهد&lt;br /&gt;و همه چیز به طرز عجیبی تو را یاد نوشته های بورخس و فوئنتس بیندازد&lt;br /&gt;تا همه چیز&lt;br /&gt;همه چیز تبدیل به توده های خاکستری رنگ غبار شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله&lt;br /&gt;واقعیت هایی هست&lt;br /&gt;که مثل یک اره مرز بین دنیاها را باز میکند&lt;br /&gt;تا تو مجبور نباشی در دنیای همیشگی ات زندگی کنی&lt;br /&gt;دنیاهایی که همیشه هستند&lt;br /&gt;مثل یک دیوار بلند و ضخیم تو را از هر عامل خارجی جدا میکنند&lt;br /&gt;تا تو بمانی و تو&lt;br /&gt;تویی که خالقی و مخلوق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«وافعیت» گفتم؟&lt;br /&gt;نمیدانم&lt;br /&gt;واقعیتی خارج از وجودت نیست&lt;br /&gt;از دنیایی درون خودت به دنیایی دیگر میروی&lt;br /&gt;درون خودت&lt;br /&gt;و ناگهان همه چیز عوض میشود&lt;br /&gt;و ناگهان میبینی که همه چیز در سوال شناور است&lt;br /&gt;همه چیز در سوال تاب میخورد و میچرخد&lt;br /&gt;و تو حوصله دنبال جواب گشتن را هم نداری&lt;br /&gt;خسته نیستی&lt;br /&gt;ولی پر از سوال بودن را به جواب داشتن ترجیح میدهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پر از سوال بودن را به جواب بودن ترجیح میدهم&lt;br /&gt;دست از سرم بردارید!&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-717320843491492876?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/717320843491492876'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/717320843491492876'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/03/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-336834498930612872</id><published>2008-03-06T22:05:00.000+03:30</published><updated>2008-03-06T22:07:11.792+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;زندگی من هر روز جلو تر میرود&lt;br /&gt;و من چیزهای بیشتری از دست میدهم&lt;br /&gt;آدمهای بیشتری&lt;br /&gt;و هر روز بیشتر دلم برای خودم تنگ میشود&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt;همیشه احساس میکنم که بدتر از این نمیشود&lt;br /&gt;و قبلا بهتر بود&lt;br /&gt;ولی زندگی من همیشه نشان داده که کور خوانده ام&lt;br /&gt;و همه چیز بدتر هم میشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمیخواهم دوباره چس ناله های «تنهایی» را شروع کنم&lt;br /&gt;ولی هیچوقت فکر نمیکردم به اینجا برسم&lt;br /&gt;اینکه دیگر هیچ موجودی نباشد&lt;br /&gt;هیچکس&lt;br /&gt;مطلقا هیچکس&lt;br /&gt;هیچکس که بفهمد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از صبح&lt;br /&gt;توی اتاقم نشسته ام&lt;br /&gt;فقط در و دیوار را نگاه کرده ام&lt;br /&gt;بدون هیچ حسی یک فیلم دیدم&lt;br /&gt;فقط برای اینکه زودتر بگذرد&lt;br /&gt;آنقدر بی حس که الان اسمش را هم یادم نیست&lt;br /&gt;آهنگ گوش کرده ام&lt;br /&gt;بدون آنکه بفهمم دارم به رپ فارسی برادرم گوش میکنم&lt;br /&gt;فقط منتظرم که نیمه شب بگذرد و بتوانم فکر کنم به خواب&lt;br /&gt;خوابی که کابوس خواهد داشت حکما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیزی در من شکسته&lt;br /&gt;که به این راحتی ها درست نمیشود&lt;br /&gt;چیزی که نمیگذارد من هیچ رابطه جدیدی ایجاد کنم&lt;br /&gt;و موجودی که جای من فکر میکند تمام رابطه های قدیمی را به فاک میدهد&lt;br /&gt;حتی عزیزترینشان را&lt;br /&gt;و موجودی که جای من فکر میکند&lt;br /&gt;آنقدر بد بین شده که به همه چیز به چشم کثافت نگاه میکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدانم&lt;br /&gt;از این بدتر هم میشود&lt;br /&gt;فقط کافیست کمی صبر کنم&lt;br /&gt;زندگی همیشه به حالتهایی که به عقل هیچ کس نمیرسد توجه بیشتری داشته&lt;br /&gt;زندگی همیشه منتظر بوده تا من لحظات خوشبختی جدیدی کشف کنم&lt;br /&gt;و آنها را هم به حجم سنگین خاطرات دردناک اضافه کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گولش میزنم&lt;br /&gt;دیگر لذت جدیدی پیدا نمیکند&lt;br /&gt;میدانم که چیزهای بدتری قرار است اتفاق بیفتذ&lt;br /&gt;شاید قرار است کور شوم&lt;br /&gt;یا کر&lt;br /&gt;(لال شدن چندان مهم نیست&lt;br /&gt;این را هم من میدانم&lt;br /&gt;هم زندگی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهای کثافت&lt;br /&gt;اینجا&lt;br /&gt;وسط هیچ و همه چیز&lt;br /&gt;منتظرم&lt;br /&gt;تا دستت را رو کنی&lt;br /&gt;منتظرم&lt;br /&gt;میفهمی؟&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-336834498930612872?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/336834498930612872'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/336834498930612872'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-4603031022508039755</id><published>2008-02-23T23:07:00.000+03:30</published><updated>2008-02-23T23:08:11.358+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;It’s a strange world&lt;br /&gt;که در آن هیچ چیز را نمیشود فهمید&lt;br /&gt;اصلا فهمیدن بی معنی است&lt;br /&gt;بحث پی بردن به کنه مسائل نیست&lt;br /&gt;بحث این نیست که من ظاهر را میفهمم و معنی اش را نمیفهمم&lt;br /&gt;من در همان ظاهر باقی مانده ام&lt;br /&gt;من نمیتوانم بفهمم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالم خوب است&lt;br /&gt;مدتی است یاد گرفته ام که چطور باید از بعضی چیزها رد شد&lt;br /&gt;چیزهایی که نمیشود فهمید&lt;br /&gt;اما میدانید&lt;br /&gt;گاهی این نفهمیدن آزارم میدهد&lt;br /&gt;اینکه همین طور گیج و منگ خیره بمانم&lt;br /&gt;و هیچ توجیه منظقی تر و تمیزی برای کنشی پیدا نکنم&lt;br /&gt;و هر چه ببینم کثافت باشد&lt;br /&gt;فقط یک سیال سیاه غلیظ ببینم که میچرخد و میچرخد&lt;br /&gt;خب درد دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگفت که میشود واقع بین بود و خوشحال&lt;br /&gt;شاید من بلد نیستم&lt;br /&gt;من برای خوشحال بودن باید کور شوم&lt;br /&gt;برای خوشحال بودن باید خط قرمزهای فکرم را رعایت کنم&lt;br /&gt;و همیشه حواسم به افسار روحم باشد&lt;br /&gt;من نمیتوانم هم ببینم و هم بخندم&lt;br /&gt;من باید حواسم به خودم باشد&lt;br /&gt;یابد حواسم به لبخند گنگ و ابلهانه روی صورتم باشد&lt;br /&gt;که مبادا آگاهی بیاید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من آدمی بودم که خیال طغیان داشتم&lt;br /&gt;حرفهای کاموی بزرگ بدجور به دلم نشسته بود&lt;br /&gt;میخواستم در نظام فکری اطرافیانم تغییرات ریشه ای ایجاد کنم&lt;br /&gt;میخواستم چیزی را عوض کنم&lt;br /&gt;جوان بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به هیچ جا نرسیدم&lt;br /&gt;من فقط ساعتها و ساعتها درگیر بودم&lt;br /&gt;با خودم&lt;br /&gt;و با دیگران&lt;br /&gt;و فکرهایشان&lt;br /&gt;و انگیزه هایشان&lt;br /&gt;من فقط خودم را پاره کردم&lt;br /&gt;تا آخر این لاشه آش و لاش باقی بماند&lt;br /&gt;و نه هیچ چیز دیگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من آدم خوبی هستم&lt;br /&gt;میدانم که در تمام زندگی ام کثیف تر از دیگران نبودم&lt;br /&gt;آدم بدی نبودم&lt;br /&gt;آدمهای زیادی را دوست داشتم&lt;br /&gt;و از بعضی ها هم متنفر بودم&lt;br /&gt;جالب این بود که همیشه نسبت به همه احساسی بوده&lt;br /&gt;کمتر بی تفاوت بوده ام&lt;br /&gt;همیشه یا دوست داشتم یا متنفر بوده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگفت «مثل سیاوش که حوصله جمع نداره»&lt;br /&gt;پوزخند زدم&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-4603031022508039755?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4603031022508039755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4603031022508039755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/02/its-strange-world.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6238742944470881158</id><published>2008-02-13T21:36:00.002+03:30</published><updated>2008-02-14T11:28:10.049+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;توی تاکسی نشسته ام&lt;br /&gt;جسم و روحم آنقدر خسته هست که فکرم را رها کنم&lt;br /&gt;هر جا که میخواهد برود&lt;br /&gt;و من هم هیچ تلاشی نکنم تا جلویش را بگیرم تا حواسش به خط های قرمز باشد&lt;br /&gt;میچرخد برای خودش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این فکر میکنم که این روزها چقدر گیجم&lt;br /&gt;منگم&lt;br /&gt;و چقدر آشفته فکر میکنم&lt;br /&gt;به همه چیز&lt;br /&gt;و هیچ چیز&lt;br /&gt;بدون اینکه به نتیجه ای برسم&lt;br /&gt;و بدون اینکه بدانم منتظر چه نتیجه ای هستم&lt;br /&gt;و بدون اینکه اصلا بدانم دقیقا به چه چیز فکر میکنم&lt;br /&gt;دور خودم میچرخم&lt;br /&gt;چقدر این روزها همه چیز را حواله میکنم به تخمم&lt;br /&gt;یا وانمود میکنم که حواله کرده ام&lt;br /&gt;و چقدر حواله گاهم درد گرفته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد یادم افتاد که چقدر از دست خودم عصبانی ام&lt;br /&gt;که هنوز بعد از این همه شبهای بیخوابی و به خودم پیچیدن و کلنجار رفتن&lt;br /&gt;بعد هم یک دروغی به خورد خودم دادن&lt;br /&gt;یا یک واقعیتی را پیدا کردن و باز به خود پیچیدن&lt;br /&gt;بعد از تمام این اتفاقات&lt;br /&gt;در شرایط الان من و او&lt;br /&gt;هنوز نبریده ام&lt;br /&gt;باور نمیکنید نه؟&lt;br /&gt;نبریده ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خوابی که چند شب پیش دیده ام فکر میکنم&lt;br /&gt;توده ای خون آلود روی میز بود&lt;br /&gt;میدانستم که این تویی&lt;br /&gt;و اینکه من کشتمت&lt;br /&gt;کنارت یک توده کوچکتر بود&lt;br /&gt;چیزی بود که با تو کشته بودم&lt;br /&gt;توی خواب گریه میکردم&lt;br /&gt;جیغ میزدم&lt;br /&gt;جای بزرگی بودم&lt;br /&gt;که همه آدمهای زندگی ام جمع شده بودند&lt;br /&gt;همه مرا سرزنش میکردند&lt;br /&gt;هیچکس گریه نمیکرد&lt;br /&gt;فقط اخم کرده بودند&lt;br /&gt;و نگاههایشان انگار داشت پاره ام میکرد&lt;br /&gt;گریه میکردم&lt;br /&gt;جیغ میکشیدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خواب که بیدار شدم تا چند ساعت مطمئن بودم که دیگر نیستی&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6238742944470881158?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6238742944470881158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6238742944470881158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/02/blog-post_8558.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8745576759076460842</id><published>2008-02-09T20:57:00.000+03:30</published><updated>2008-02-10T12:33:35.938+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: left;"&gt;This is a film about a man and a fish&lt;br /&gt;This is a film about dramatic relationship between man and fish&lt;br /&gt;The man stands between life and death&lt;br /&gt;The man thinks&lt;br /&gt;The horse thinks&lt;br /&gt;The sheep thinks&lt;br /&gt;The cow thinks&lt;br /&gt;The dog thinks&lt;br /&gt;The fish doesn't think&lt;br /&gt;The fish is mute, expressionless&lt;br /&gt;The fish doesn't think because&lt;br /&gt;The fish knows everything&lt;br /&gt;The fish knows everything&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8745576759076460842?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8745576759076460842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8745576759076460842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/02/this-is-film-about-man-and-fish-this-is.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-485824374165074735</id><published>2008-02-09T12:24:00.001+03:30</published><updated>2008-02-10T12:24:59.594+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;ساعت سه و نیم نصف شب&lt;br /&gt;توی اتوبوسی روی جاده صاف صاف صاف شیراز به اصفهان&lt;br /&gt;زیر آن همه ستاره&lt;br /&gt;یک لحظه بلند&lt;br /&gt;تسلیم شدم&lt;br /&gt;تسلیم تسلیم&lt;br /&gt;مغلوب کامل شدم&lt;br /&gt;نمیدانم در مقابل چی یا کی&lt;br /&gt;دلم میخواست نباشم&lt;br /&gt;دلم میخواست عدم باشم و هرگز دوباره نبینم&lt;br /&gt;دلم میخواست وسط همین تاریکی پشت شیشه های اتوبوس بمیرم&lt;br /&gt;و هیچکس هیچوقت به یاد نیاورد اسمم را&lt;br /&gt;یا صورتم را&lt;br /&gt;یا صدایم را&lt;br /&gt;یا این صفحه سفیدم را&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-485824374165074735?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/485824374165074735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/485824374165074735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-4599979491102004673</id><published>2008-01-23T00:58:00.000+03:30</published><updated>2008-01-20T01:00:27.121+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;روز کثیفی بود امروز&lt;br /&gt;آنقدر کثیف که میترسم با نوشتن از امروز تمام این صفحه سفید قشنگ بوی گه بگیرد&lt;br /&gt;ولی میدانید&lt;br /&gt;برای گذراندن این روزها لازم است چیزی نوشته شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برایم عجیب بود&lt;br /&gt;من تازه امروز فهمیدم که در چه گهی غوطه وریم&lt;br /&gt;چوب دو سر طلا شنیده بودید؟&lt;br /&gt;انتخاب داریم&lt;br /&gt;تا دلتان بخواهد&lt;br /&gt;ولی انتهای همه شان به گه مطلق ختم میشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز&lt;br /&gt;در حالی که روی چاه توالت خم شده بودم&lt;br /&gt;و به دستور روحم تمام غذاهای نخورده را بالا می آوردم&lt;br /&gt;به این فکر میکردم که موجودات خیلی خیلی عجیبی هستیم&lt;br /&gt;که برای راضی بودن از خودمان به چه چیزهایی نیاز داریم&lt;br /&gt;بلند بلند توی توالت آهنگ میخواندم&lt;br /&gt;و بوی گه نفر قبلی را از توی چاه توالت محکم توی سینه میکشیدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیایید ایمان بیاوریم&lt;br /&gt;به آغاز فصل گه&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-4599979491102004673?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4599979491102004673'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4599979491102004673'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/01/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-1491629144894746481</id><published>2008-01-08T22:43:00.000+03:30</published><updated>2008-01-08T22:44:16.099+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;همه ما یک روزی بزرگ میشویم&lt;br /&gt;یک روزی از اسباب بازیهایی که امروز تمام زندگیمان را بهشان زنجیر کرده ایم دل میکنیم&lt;br /&gt;اسباب بازیهای جدید پیدا میکنیم&lt;br /&gt;دلمان را به اسباب بازیهای جدیدمان خوش میکنیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجبوریم عوض بشویم&lt;br /&gt;خیلی گه میخوریم که دلمان برای همان کودک ابله معتاد به چت کردن تنگ بشود&lt;br /&gt;تنگ هم میشود که بشود&lt;br /&gt;به درک&lt;br /&gt;زندگی بی رحم تر از این حرفهاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اولش هم قرار همین بوده&lt;br /&gt;یک زنجیره ای از بزرگ و بزرگ تر شدن حباب ها &lt;br /&gt;بعد هم ترکیدنشان&lt;br /&gt;و از میان ذره های این یکی بعدی را در آوردن&lt;br /&gt;و با هر بار ترکیدن درد کشیدن&lt;br /&gt;و خسته تر شدن&lt;br /&gt;و چند سال پیرتر شدن&lt;br /&gt;و شکستن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید عوض بشوی&lt;br /&gt;وقتی تنش وارده از تنش تسلیم بیشتر شد&lt;br /&gt;نمیشود با تغییر شکل الاستیک گولشان زد&lt;br /&gt;باهوش تر از این حرفها هستند&lt;br /&gt;باید تغییر شکل پلاستیک بدهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از کار سختی میترسم&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-1491629144894746481?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1491629144894746481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1491629144894746481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-5287873041324298756</id><published>2007-12-07T20:53:00.000+03:30</published><updated>2007-12-25T20:57:47.447+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;جناب آقای کیرکه گارد&lt;br /&gt;مویمان در انتظار نیمه شب شما سفید شد&lt;br /&gt;مگر نمیدانستید امثال من را با انتظار ساخته اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقصیر شما بود&lt;br /&gt;از اولش هم همه چیز تقصیر شما بود&lt;br /&gt;ما را به ایمان چکار؟&lt;br /&gt;ما را به رحمت چکار؟&lt;br /&gt;ما چکار داریم که کسی نقاب بزند یا نزند؟&lt;br /&gt;ما چه میدانستیم نیمه شب یعنی چه؟&lt;br /&gt;شما که آمدید همه چیز را به هم ریختید&lt;br /&gt;شما و همه فرزندان ناخلفتان&lt;br /&gt;آنقدر قشنگ حرف میزدید که نمیشد نشنید&lt;br /&gt;برایمان از شهسوار ایمان گفتید&lt;br /&gt;برایمان از تصمیم به تنهایی گفتید&lt;br /&gt;برایمان از زندگی بدون رحمت گفتید&lt;br /&gt;از مراقبت از نفرینیان&lt;br /&gt;از سیزیف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما با خیال دو دست دخترانه خوش بودیم&lt;br /&gt;ما زجر میکشیدیم بخاطر حضور بوی عطرش&lt;br /&gt;ما هنوز اهمیت میدادیم&lt;br /&gt;شما آمدید&lt;br /&gt;همه چیز را بهم ریختید&lt;br /&gt;یادمان آوردید که تنهاییم&lt;br /&gt;با بزرگترین عشق دنیا هم تنهاییم&lt;br /&gt;پوچی را توی صورتمان تف کردید&lt;br /&gt;و یادمان دادید که باید انتخاب کنیم&lt;br /&gt;وگرنه بدبخت خواهیم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای کیرکه گارد&lt;br /&gt;ما حرفهایتان را دوست داریم&lt;br /&gt;خیلی هم دوست داریم&lt;br /&gt;ولی تا آخر عمرمان از اصالت وجود شما و دوستانتان کینه به دل خواهیم گرفت&lt;br /&gt;شما ندانسته نوشتید&lt;br /&gt;نفهمید که نوشته هایتان با بشر چه خواهد کرد&lt;br /&gt;هیچوقت نفهمیدید انسانی را که تازه با درد قرونش خو کرده بود...&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-5287873041324298756?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5287873041324298756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5287873041324298756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-5739556705497608337</id><published>2007-10-14T21:38:00.000+03:30</published><updated>2007-10-17T23:00:17.718+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;نفرت تمام وجودم را گرفته&lt;br /&gt;دارم خفه میشوم&lt;br /&gt;باید چیزی بنویسم&lt;br /&gt;چیزی که این لعنتی را کمی باز کند&lt;br /&gt;فقط چیزی که نبینم اینها را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدانم&lt;br /&gt;مشکل منم&lt;br /&gt;کسی که از بیشتر آدمهای دوروبرش متنفر باشد آدم نیست&lt;br /&gt;صندلی است&lt;br /&gt;میز است&lt;br /&gt;چوب است&lt;br /&gt;ولی آدم نیست&lt;br /&gt;کسی که توی اتوبوس حالش از نگاه کردن به قیافه همشهریانش به هم میخورد&lt;br /&gt;هیچوقت آدم موفقی نمیشود&lt;br /&gt;میشود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هه&lt;br /&gt;موفق&lt;br /&gt;این روزها فقط به فکر موفقیتم&lt;br /&gt;به فکر آینده ام&lt;br /&gt;که کدام کشور بروم و چی بخوانم و سربازی را چه کنم و هزار کوفت دیگر&lt;br /&gt;اینها برای من تنبان نمیشود&lt;br /&gt;من زندگی میخواهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از خیلیها متنفرم&lt;br /&gt;تقریبا از همه شان&lt;br /&gt;از اینکه اینقدر راحت میکنند و میبرند&lt;br /&gt;از اینکه خرجم میکنند&lt;br /&gt;و من هیچ گهی نمیخورم&lt;br /&gt;میدانم که تقضیر خودم بود&lt;br /&gt;هست&lt;br /&gt;هر چه باشد من هنوز در سپهر اخلاقی دست و پا میزنم&lt;br /&gt;خیر و شر برایم خیلی بزرگ است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها نمیدانند که توی چه کثافتی دست و پا میزنند&lt;br /&gt;اینها هیچ نیستند&lt;br /&gt;فقط دلشان برای هم ضعف میرود&lt;br /&gt;فقط میترسند که کسی شک کند به خوبیشان&lt;br /&gt;این کثافت کاری است&lt;br /&gt;یاور کنید!&lt;br /&gt;اینها فقط یک رابطه هستند&lt;br /&gt;یک تصویرند&lt;br /&gt;من از این تصویر متنفرم&lt;br /&gt;من از خوب بودن متنفرم&lt;br /&gt;من دلم نمیخواهد خوب باشم&lt;br /&gt;من از خوب بودن شما متنفرم&lt;br /&gt;من میخواهم روی همه بوووووووس های طولانی شما توی 360 بالا بیاورم&lt;br /&gt;من میخواهم همه تستیمونیال های شما را پاره کنم&lt;br /&gt;من میخواهم توی آغوشهای باز شما برینم&lt;br /&gt;من میخواهم سیفون را بکشم تا همه محبتهای کثیف شما بچرخد و پایین برود&lt;br /&gt;باور کنید که وقتی میشنوم همدیگر را عزیز صدا میکند&lt;br /&gt;دلم میخواهد تمامت نفرتم را توی صورتتان تف کنم&lt;br /&gt;من خوشحالم که من را دوست ندارید&lt;br /&gt;خوشحالم از وسیله بودن&lt;br /&gt;و خوشحال تر میشوم روزی که توانایی عصیان را پیدا کنم&lt;br /&gt;روزی که بدانید که من خوب نیستم&lt;br /&gt;هیچوقت هم نبودم&lt;br /&gt;و خیال خوب بودن هم نداشته ام&lt;br /&gt;روزی که شهامت داشته باشم تا شر را انتخاب کنم&lt;br /&gt;و گه بزنم به همه خیر هایتان&lt;br /&gt;به همه نگرانیهای کثیفتان برای من&lt;br /&gt;و برای سلامتیم و برای درسم و برای هر مزخرف دیگری که مربوط به من میشود&lt;br /&gt;این نگرانیهای کثیفی که همیشه بوی دورویی میدهد&lt;br /&gt;بوی «ببین که چقدر خوبم و دوستت دارم»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«نیمه شبی» فرا میرسد&lt;br /&gt;میدانم که فرا میرسد&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-5739556705497608337?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5739556705497608337'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5739556705497608337'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/10/360.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-515952101357883669</id><published>2007-10-02T21:38:00.000+03:30</published><updated>2007-10-02T21:42:38.188+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;ها؟&lt;br /&gt;شما به هیئت &lt;i&gt;ما&lt;/i&gt; زاده شده اید؟&lt;br /&gt;به هیئت پرشکوه انسان؟&lt;br /&gt;شوخی میکنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیئت پرشکوهتان دیگر تجسد وظیفه نیست&lt;br /&gt;هیچوقت نبوده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان شما&lt;br /&gt;هر روز میچپد توی ترکیب پیچیده ای از ورقه های فولادی و شیشه&lt;br /&gt;و به جای استفاده از شکاف قسمت بالای بدنش که پر از چیزهای زشت سفید است&lt;br /&gt;با چراغهای عقب و جلو ارتباط برقرار میکند&lt;br /&gt;و به جای راه رفتن هم&lt;br /&gt;پایش را روی پدالهای آهنی فشار میدهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان شما&lt;br /&gt;هر شب خودش را پشت لایه های چند متری سیمان و آجر مخفی میکند&lt;br /&gt;چفتهای در را می اندازد&lt;br /&gt;تا بتواند راحت و آرام با یک هیئت پرشکوه دیگر هر کار که دوست داشت بکند&lt;br /&gt;بعد هم بخوابد تا فردا بتواند با خیال راحت راجع به سود علی الحساب و سپرده کوتاه مدت فکر کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان شما&lt;br /&gt;قرنهاست که متمدن شده&lt;br /&gt;از شرم هیکل زشتش خودش را توی لباس هایش قایم میکند&lt;br /&gt;تمدن بوگندویش را به دیوار اتاقش آویران میکند تا همه کائنات ببینند&lt;br /&gt;خودش را توی حرفهای قشنگ غرق میکند تا خجالت نکشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیئت پرشکوهتان سالهاست که تمام منجی هایش را به صلیب کشیده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-515952101357883669?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/515952101357883669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/515952101357883669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6232886592867482448</id><published>2007-09-22T01:22:00.000+03:30</published><updated>2007-09-22T01:25:31.719+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;توی سیال خاکستری رنگ شفافی شنا میکنم&lt;br /&gt;حسش خیلی خیلی واقعی تر از توهمات سورئال قبلی است&lt;br /&gt;واقعا این سیال خاکستری را حس میکنم&lt;br /&gt;به دست و پایم میچسبد و شلپ شلپ صدا میدهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر فکری توی سرم فریاد میشود&lt;br /&gt;کسی همه فکرهایم را توی سرم فریاد میکشد&lt;br /&gt;احساس میکنم چیز نرم و لزجی را توی دستها و پاهایم گرفتم و فشار میدهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر رابطه خیلی نزدیکی را با دستهای خودم به فاک میدهم&lt;br /&gt;آدمها از جایی به بعد برایم سخت میشنود&lt;br /&gt;آنقدر که فهمیدنشان به اندازه سالها انرژی ام را میکشد&lt;br /&gt;توان هندل کردن رابطه ها را ندارم&lt;br /&gt;نزدیکترین دوستهایم را رماندم&lt;br /&gt;میترسم از تایید نشدن&lt;br /&gt;میترسم از اینکه مسخره ام کنند&lt;br /&gt;مسخره ام کنند و دوستم نداشته باشند&lt;br /&gt;تنها یکی مانده&lt;br /&gt;که کافی نیست&lt;br /&gt;حتی خودش هم میداند که کافی نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدرم نگاهم میکند&lt;br /&gt;تمام عقده های این روزهایش را سرم فریاد میزند&lt;br /&gt;سرخ میشود&lt;br /&gt;میچپم توی اتاقم&lt;br /&gt;حتی عصبانی هم نشدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حنجره ام به سکوتهای چهل و هشت ساعته عادت کرده&lt;br /&gt;دیگر غیژغیژ نمیکند&lt;br /&gt;آب مبخورم و هلو&lt;br /&gt;بجای صبحانه و نهار و شام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میخوابم&lt;br /&gt;تا حداقل خواب آدمهایی را ببینم که خودم خلقشان کردم&lt;br /&gt;آدمهایی که همان کارهایی را میکنند که من دوست دارم بکنند&lt;br /&gt;دستم را بگیرند مثلا&lt;br /&gt;یا دوستم نداشته باشند&lt;br /&gt;تا برای چند ساعتی هم که شده هیچ بودن را تجریه کنم&lt;br /&gt;و آرام تر تقلا کنم...&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6232886592867482448?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6232886592867482448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6232886592867482448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/09/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-4730201014029259906</id><published>2007-09-06T13:44:00.000+03:30</published><updated>2007-09-06T13:53:56.429+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;چیزهایی هست که گم میشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وسط راه&lt;br /&gt;درست جایی که آنقدر داغی که دیگر حواست به خودت نیست&lt;br /&gt;همان روزهایی که به تمام داشته ها و نداشته هایت چوب حراج میزنی&lt;br /&gt;روحت را لخت لخت جلویشان میرقصانی&lt;br /&gt;تا ببینند&lt;br /&gt;فقط ببینند&lt;br /&gt;شاید هم پوزخندی بزنند در اعماق ناخوداگاهشان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین موقع هاست که یک تکه هایی گم و گور میشوند&lt;br /&gt;تازه آخر راه&lt;br /&gt;وقتی که پاهایت را جلوی شومینه دراز میکنی و دوست داری لذت ببری از رسیدن&lt;br /&gt;میفهمی که دیگر نیستند&lt;br /&gt;قسمت تلخ ترش وقتی است که میفهمی خلا چندانی هم حس نمیکنی از نبودنشان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر باهوش نباشی همه را می اندازی گردن تنهایی و خستگی راه&lt;br /&gt;ولی فقط کافیست که تکه هایی از راه را پیاده آمده باشی&lt;br /&gt;و هر از چند گاهی نگاهی کنی به پاهای آش و لاشت&lt;br /&gt;تا بفهمی که چقدر مرده ای&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-4730201014029259906?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4730201014029259906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4730201014029259906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6245021950694088256</id><published>2007-08-18T20:10:00.000+03:30</published><updated>2007-08-18T21:03:53.489+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;همینطور نشسته ام&lt;br /&gt;منتظرم&lt;br /&gt;که مثلا هوا تاریک بشود&lt;br /&gt;بعد که هوا تاریک میشود&lt;br /&gt;منتظر میشوم که هوا روشن بشود&lt;br /&gt;هوا که روشن شد منتظر میمانم تا مثلا زنگ بزنی&lt;br /&gt;زنگ که زدی منتظر میمانم تا قطع کنی&lt;br /&gt;بعد میروم فیلم ببینم&lt;br /&gt;منتظر میمانم تا فیلم تمام شود&lt;br /&gt;بعد میچپم توی اتاقم&lt;br /&gt;منتظر میمانم تا سیگارم تمام شود&lt;br /&gt;بعد دراز میکشم&lt;br /&gt;منتظر میمانم تا غر غر های این لعنتی تمام شود&lt;br /&gt;کتاب میخوانم&lt;br /&gt;منتظر میشوم تا هر صفحه، هر فصل، هر جلد تمام شود&lt;br /&gt;چشمهایم را میبندم&lt;br /&gt;منتظر میمانم تا خوابم ببرد ...&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6245021950694088256?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6245021950694088256'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6245021950694088256'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/08/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6247705660451622905</id><published>2007-08-08T20:07:00.000+03:30</published><updated>2007-08-18T20:12:42.420+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;شدیدن احساس خوشبختی میکنم&lt;br /&gt;همین الان&lt;br /&gt;امشب&lt;br /&gt;شاید چند دقیقه دیگر دوباره همینطور بیحال روی صندلی بیفتم و در و دیوار را نگاه کنم&lt;br /&gt;اما الان نیاز شدیدی دارم که برقصم&lt;br /&gt;بلند بلند بخندم&lt;br /&gt;و سبیل پدرم و لبهای آنجلینا جولی و رشته احمقانه ام را مسخره کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر همه خواب نبودند با هر آهنگی که دلم میخواست میرقصیدم&lt;br /&gt;میخواندم&lt;br /&gt;داد میزدم&lt;br /&gt;و کاری میکردم که پیرزن طبقه پایینی سرش را توی راهرو بکند&lt;br /&gt;نچ نچی کند و برود لای پتوها و دارو هایش چرت بزند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاری میکردم که همه تان به اندازه من شنبه ها و دوشنبه ها را دوست داشته باشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر الان خواب نبودی&lt;br /&gt;شماره ات را میگرفتم&lt;br /&gt;و برایت تعریف میکردم که یادم رفته بود که چقدر دوستت دارم&lt;br /&gt;بعد هم برایت آواز میخواندم تا بخوابی&lt;br /&gt;خنده ات میگرفت از آواز خواندن من&lt;br /&gt;اشکالی ندارد&lt;br /&gt;عاشق نیستی خب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر الان اینقدر دیر وقت نبود&lt;br /&gt;دلم میخواست بدوم&lt;br /&gt;آنقدر طولانی که دهنم طعم خون بگیرد&lt;br /&gt;بعد نفس نفس بزنم&lt;br /&gt;سرفه کنم&lt;br /&gt;پهلوهایم را که تیر میکشد یگیرم&lt;br /&gt;و به زمین و زمان فحش بدهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر الان اینقدر دلم نمیخواست بخوابم&lt;br /&gt;کاری میکردم که همه تان به اندازه من ...&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6247705660451622905?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6247705660451622905'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6247705660451622905'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8062855293676725521</id><published>2007-07-30T11:05:00.000+03:30</published><updated>2007-07-30T11:08:44.695+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;چقدر ساکت شده ایم&lt;br /&gt;میبنی؟&lt;br /&gt;میتوانیم چند ساعتی پشت میز بنشینیم و هیچی هم نگوییم&lt;br /&gt;فقط خیره خیره میز را نگاه کنیم و دود کنیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگفتی که پسرک توی زندان با لامپ شکسته رگش را زده بود&lt;br /&gt;آنقدر که کتک خورده بود برای اینکه آن چند برگه را بنویسد&lt;br /&gt;راستش برایم عجیب بود&lt;br /&gt;باور نمیکردم بود که آدمی برای ایمانش &lt;br /&gt;برای عقیده سیاسی اش&lt;br /&gt;تا اینجاها هم برود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خسته ام&lt;br /&gt;توان هندل کردم رابطه هایم را ندارم&lt;br /&gt;دلم میخواهد کار کنم&lt;br /&gt;هفت روز هفته&lt;br /&gt;صبح تا شب&lt;br /&gt;آنقدر که فقط توان فکر کردن به استراحت داشته باشم&lt;br /&gt;خسته شدم از دلتنگی&lt;br /&gt;از دلتنگی برای عطر زنانه ای که هنوز هم تمام انرژی ام را میکشد&lt;br /&gt;تا دلتنگی برای تنهایی آن پسر هم ورودی ام که توی سلولش میلرزد&lt;br /&gt;من توان تحمل این حجم عظیم دلتنگی را ندارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نمیدانم باید از چی بنویسم&lt;br /&gt;فقط میدانم که باید بنویسم&lt;br /&gt;پیشتر ها نوشتن خیلی آرامم میکرد&lt;br /&gt;دیگر نوشتن فقط برایم بدبختی شده&lt;br /&gt;اینکه دردهایم را نشانتان بدهم&lt;br /&gt;و لذت ببرم از حس دلسوزیتان&lt;br /&gt;برای آدمی که نمیشناسید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیایید کمی هم راجع به دلسوزی حرف یزنیم&lt;br /&gt;توی دلسوزی همیشه نفرت هست&lt;br /&gt;و خود برتر بینی&lt;br /&gt;هر چقدر هم که رویش را با خامه و توت فرنگی پر کنیم&lt;br /&gt;باز هم بوی گندش از زیر آنهمه محبت و حرفهای قشنگ بیرون میزند&lt;br /&gt;توی دلسوزی همیشه «چه خوب که من اینطوری نیستم» هست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته ام&lt;br /&gt;و بی حوصله&lt;br /&gt;شاید اگر دختر بودم همه چیز را می انداختم گردن پریودم&lt;br /&gt;ولی نیستم&lt;br /&gt;من فقط دلم میخواهد به چیزی به غیر از این لاشه کثیف رابطه مان فکر کنم&lt;br /&gt;من فقط دلم میخواهد کمی بار فکری لعنتیت را از روی دوشم برداری&lt;br /&gt;فقط کمی نفس بکشم&lt;br /&gt;فقط دلم میخواهد کمی نباشی&lt;br /&gt;این فداکاری را در حق من بکن&lt;br /&gt;یک بار دختری نباش که دلش نخواهد هیچ عاشقی را از دست بدهد&lt;br /&gt;یک بار &lt;br /&gt;فقط یکبار مثل هر دختر دیگری نباش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل این فیلمهای هالیوودی&lt;br /&gt;صحنه ای که همرزم قهرمان گردن کلفت از درد فریاد میکشد &lt;br /&gt;«مرا بکش!»&lt;br /&gt;و قهرمان داستان با یک نگاه تلخ کمکش میکند و به بیمارستان میروند و همه خوب میشوند و خوشحال و خندان به میهنشان بر میگردند&lt;br /&gt;ولی باور کن&lt;br /&gt;اینحا هالیوود نیست&lt;br /&gt;میبینی؟&lt;br /&gt;هیچ موسیقی متنی نداریم&lt;br /&gt;میهنی هم نیست&lt;br /&gt;همه بیمارستانها را خراب کرده ایم&lt;br /&gt;خودمان&lt;br /&gt;خودم&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8062855293676725521?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8062855293676725521'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8062855293676725521'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/07/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-3705534043569977626</id><published>2007-07-19T20:01:00.001+03:30</published><updated>2007-07-19T20:03:12.230+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;حالم بده&lt;span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-3705534043569977626?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3705534043569977626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3705534043569977626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/07/blog-post_2289.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-1687733413161387261</id><published>2007-06-27T17:20:00.000+03:30</published><updated>2007-06-27T17:22:41.160+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;هنوز&lt;br /&gt;بعد از این همه روز&lt;br /&gt;بزرگترین وسوسه ام بوسیدن پیشانیت است&lt;br /&gt;پیشانی ات که نه&lt;br /&gt;گوشه پیشانیت&lt;br /&gt;جایی که موها در می آیند&lt;br /&gt;وسط وسط هم نه&lt;br /&gt;کمی متمایل به چپ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای نبوسیدن پیشانیت&lt;br /&gt;-وقتی که روی فن کوئل نشسته ای و پاهایت را مثل این بچه های دو ساله تاب میدهی-&lt;br /&gt;باید تمام عقلانیت داشته و نداشته ام را جمع کنم&lt;br /&gt;خودم را با موبایل مشغول کنم&lt;br /&gt;آخر هم بلند شوم و بدون اینکه کسی چیزی بفهمد جایی خودم را گم و گور کنم&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-1687733413161387261?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1687733413161387261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1687733413161387261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/06/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7777148117751465699</id><published>2007-06-23T20:28:00.000+03:30</published><updated>2007-06-23T20:29:50.679+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;از این حافظه لعنتی بیزارم&lt;br /&gt;تمام مکانها و زمانها و چشمها و دستها یادش میماند&lt;br /&gt;آنوقت صد و پنجاه تا کانی ناقابل را باید هزار بار بخوانم و فراموش کنم&lt;br /&gt;آخر هم پنج تا دفترچه به چه کلفتی ببرم سر جلسه&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7777148117751465699?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7777148117751465699'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7777148117751465699'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/06/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8299223641033521926</id><published>2007-06-03T23:25:00.000+03:30</published><updated>2007-06-03T23:27:24.752+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;کار چندانی ازمان برنمی آید&lt;br /&gt;جز اینکه تفنگهای پلاستیکیمان را توی صورتشان شلیک کنیم&lt;br /&gt;خستگیمان را هم بندازیم گردن این موجودات دو پای مونث&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8299223641033521926?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8299223641033521926'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8299223641033521926'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7155281039774926136</id><published>2007-05-26T20:42:00.000+03:30</published><updated>2007-05-26T20:46:39.585+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: left;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: left; direction: rtl; unicode-bidi: embed;" align="right"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;Rain drops on roses&lt;br /&gt;And whiskers on kittens&lt;br /&gt;Bright copper kettles&lt;br /&gt;And warm woolen mittens&lt;br /&gt;Brown paper packages&lt;br /&gt;Tied up with string&lt;br /&gt;These are a few of my favorite things …&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7155281039774926136?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7155281039774926136'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7155281039774926136'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/05/rain-drops-on-roses-and-whiskers-on.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-3864693413345857354</id><published>2007-05-18T15:49:00.000+03:30</published><updated>2007-05-18T15:51:20.917+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;حرفهای قشنگ زیادی در دنیا هست&lt;br /&gt;حرفهایی که میتوانیم بگوییم و دوست داشتنی بودنمان را تضمین کنیم&lt;br /&gt;نشانشان دهیم که چقدر خوبیم و متواضع&lt;br /&gt;و چقدر دوستهایمان را دوست داریم و زندگی برایمان بی ارزش است&lt;br /&gt;یا اینکه چقدر پوچیم، چقدر کامو و کافکا روی تفکرمان تاثیر گذاشته اند&lt;br /&gt;اصلا چقدر متفکریم&lt;br /&gt;یا اینکه چقدر دوستهایمان خیانت کرده اند بهمان&lt;br /&gt;و چقدر از همه جا بریده ایم&lt;br /&gt;همه اینها میتواند حتی تیز ترینشان را هم خر کند تا دوستمان داشته باشند&lt;br /&gt;هر چه باشد آدمهای چندان دوست داشتنی ای نیستیم&lt;br /&gt;بدون دروغ گفتن دوست داشته نمیشویم معمولا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به هیچ چیزی که میخواستم نرسیدم&lt;br /&gt;ولی به چیزی رسیدم که نمیخواستم؛ چون فکرش را هم نمیتوانستم بکنم&lt;br /&gt;خیلی وقت بود که برایم کنار گذاشته بود&lt;br /&gt;تزدیک بیست سال بود که منتظر بود&lt;br /&gt;آخر سر هم بغلم کرد&lt;br /&gt;جایی وسط سلولهایم فشارش داد&lt;br /&gt;بعد هم خندید&lt;br /&gt;رفت&lt;br /&gt;به همین سادگی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دیگر دوست ندارم که بنویسم&lt;br /&gt;چون دیگر نیازی به نوشتن ندارم&lt;br /&gt;دیگر نیازی به اثبات کردن خودم ندارم&lt;br /&gt;من خودم را دارم&lt;br /&gt;همین کافیست&lt;br /&gt;خودم را&lt;br /&gt;آرام&lt;br /&gt;مثل چندین و چند بسته لورازپام&lt;br /&gt;بی حس&lt;br /&gt;خوشحال&lt;br /&gt;سیاه مست&lt;br /&gt;مثل یک بشکه ودکای روسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من حالا زندگی ام را دوست دارم&lt;br /&gt;میدانم که این چیزی نیست که خیلی ها دوست دارند بشنوند&lt;br /&gt;اکثرا دوست دارند ببینند که دارم زجر میکشم تا حس مادرانه/پدرانه شان گل کند&lt;br /&gt;خوب بودنشان را در محبت به من ثابت کنند&lt;br /&gt;تبدیل میشوم به وسیله ای برای اثبات خوب بودنشان&lt;br /&gt;قضیه وقتی نفرت انگیز شد که فهمیدم خودم هم از بازی کردن این نقش لذت میبرم&lt;br /&gt;دوست دارم پدر باشند برایم&lt;br /&gt;مادر&lt;br /&gt;دوست دارم نگرانم باشند&lt;br /&gt;اینطوری احساس میکنم کسی هستم برایشان&lt;br /&gt;دوست دارم امتحانشان کنم&lt;br /&gt;و ذوق کنم از دیدن ناراحتیشان&lt;br /&gt;زندگی من همیشه پر از نقش ثالث بوده&lt;br /&gt;هیچوقت برای خودم نبودم&lt;br /&gt;برای خودم نفس نکشیدم&lt;br /&gt;نقش بازی کردم&lt;br /&gt;برای خودم و دیگران&lt;br /&gt;نقشم را هم باور کردم&lt;br /&gt;و هر وقت دیگران باور نکردند ادای آدمهای افسرده را درآوردم&lt;br /&gt;تا دلشان برایم بسوزد و باورم کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ادعای تحول ندارم&lt;br /&gt;کلا آدمی نیستم که آگاهانه در خودم تحولی ایجاد کنم&lt;br /&gt;من فقط اینها را میدانم&lt;br /&gt;دنبال دانستنش هم نرفتم&lt;br /&gt;خودش آمد&lt;br /&gt;با حس خوبی که خودش با دستهای خودش ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین برای چهل – پنجاه سال باقی مانده کافیست&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-3864693413345857354?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3864693413345857354'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3864693413345857354'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/05/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6134403067685819027</id><published>2007-05-14T20:28:00.001+03:30</published><updated>2007-05-25T23:38:32.197+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;مجموع قدرت در هر رابطه همواره مقداریست ثابت&lt;br /&gt;پ.ن. دنبال تعادل هم فقط توی کتابهای شیمی بگردید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;[من و&lt;a href="http://malasema.blogspot.com"&gt; مالا&lt;/a&gt;]&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6134403067685819027?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6134403067685819027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6134403067685819027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/05/blog-post_161.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-4397620671996205609</id><published>2007-05-11T20:04:00.000+03:30</published><updated>2007-05-12T00:21:04.304+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;حقیقت&lt;br /&gt;وهمی است که از خود در مقابل کشف شدن دفاع میکند&lt;br /&gt;به همه چیز رنگ واقعیت میزند&lt;br /&gt;انگار من واقعا اینجا نشسته ام&lt;br /&gt;انگار واقعا این کیبورد است&lt;br /&gt;و انگار واقعا این منم که از ترس به خودم میلرزم&lt;br /&gt;حقیقتی نیست&lt;br /&gt;حتی یک لحظه هم نیست&lt;br /&gt;حقیقتی بیرون از وجود من نیست&lt;br /&gt;هر چه هست توی من است&lt;br /&gt;نه توی سلولهایم&lt;br /&gt;نه توی مغزم&lt;br /&gt;نه توی دلم&lt;br /&gt;توی خودم&lt;br /&gt;توی مفهوم «من»&lt;br /&gt;توی فکرهایم&lt;br /&gt;توی درکم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان هم توهم است&lt;br /&gt;چیزی نمیگذرد&lt;br /&gt;هیچ چیز عوض نمیشود&lt;br /&gt;نه چیزی می آید&lt;br /&gt;نه چیزی میرود&lt;br /&gt;ثانیه ها را گذاشته اند برای اینکه امثال من&lt;br /&gt;-هر وقت دردشان گرفت-&lt;br /&gt;بشمارندشان تا یادشان برود&lt;br /&gt;آن احمقها میخواهند باور کنم&lt;br /&gt;که هر وقت تا 86400 بشمارم زمین یکبار دور خودش چرخیده&lt;br /&gt;نمیفهمند&lt;br /&gt;اصلا دانشمند جماعت آدم نیست&lt;br /&gt;به همه شان رسیده&lt;br /&gt;آنوقت از سر بیفکری به موهای دماغ یک قورباغه نر آفریقایی فکر میکنند &lt;br /&gt;حق هم دارند بیچاره ها&lt;br /&gt;نمیفهمند خب&lt;br /&gt;ولی حداقل من ترجیح میدهم بهشت و جهنم را باور داشته باشم &lt;br /&gt;تا جرم عظیم سنگین تاریکی که نور را هم میخورد&lt;br /&gt;به درک اصلا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبری نیست&lt;br /&gt;شهر در امن و امان است&lt;br /&gt;دزدان همه خوابند&lt;br /&gt;هستیم&lt;br /&gt;وسط این حجم عظیم وهم&lt;br /&gt;دست و پا میزنیم&lt;br /&gt;هی باورمان میشود که خبری هست&lt;br /&gt;هی ساعت را نگاه میکنیم&lt;br /&gt;هی امید داریم&lt;br /&gt;آخرش هم همه شان با یک ضربت سیفون پایین میروند&lt;br /&gt;آخرش&lt;br /&gt;فقط&lt;br /&gt;یک سنگ سفید خوشگل تمیز باقی میماند&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-4397620671996205609?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4397620671996205609'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4397620671996205609'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/05/86400.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-1695749458094660815</id><published>2007-05-11T13:22:00.000+03:30</published><updated>2007-05-11T13:23:07.356+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;آدمی که اینهمه روز با خودش بجنگد&lt;br /&gt;آخرش هم با تقلب ببرد&lt;br /&gt;بعد بفهمد آنوری که الان باخته را بیشتر دوست داشته&lt;br /&gt;بازنده محسوب میشود یا برنده؟&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-1695749458094660815?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1695749458094660815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/1695749458094660815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-5591133002976831652</id><published>2007-05-08T19:30:00.000+03:30</published><updated>2007-05-08T19:32:06.503+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>hold on&lt;br /&gt;just a little bit longer!&lt;br /&gt;just hold on ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-5591133002976831652?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5591133002976831652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5591133002976831652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/05/hold-on-just-little-bit-longer-just.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-2505985923810211496</id><published>2007-04-29T20:56:00.001+03:30</published><updated>2007-04-29T21:00:37.589+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;مشکل من دقیقن از جایی شروع شد که فهمیدم آن چیز دگر نیست&lt;br /&gt;نمیدانم بود و بعد گم شد&lt;br /&gt;یا از همان اول نبود&lt;br /&gt;-آن روز لنی میگفت که از همان اول نبوده&lt;br /&gt;ولی من باور نکردم&lt;br /&gt;خب هنوز خیلی جوان بودم&lt;br /&gt;دلم میخواست باشد&lt;br /&gt;امید میخواستم&lt;br /&gt;بدون امید که نمیشود ادامه داد-&lt;br /&gt;باور نکردم&lt;br /&gt;ولی خب حالا آن مو بور احمق هر چه میخواهد بگوید&lt;br /&gt;دیگر نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میزی بود&lt;br /&gt;با یک رومیزی قرمز و سیاه که چندجایش سوخته بود&lt;br /&gt;از آتش سیگار آنهایی که قبلا همینجا نشسته بودند و دنیا را روی سر خودشان خراب کرده بودند&lt;br /&gt;من یک طرف&lt;br /&gt;تو با انگشترهایت طرف دیگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روز من قوی بودم&lt;br /&gt;دیگر نمیترسیدم&lt;br /&gt;بزرگ شده بودم&lt;br /&gt;آن روز&lt;br /&gt;من میتوانستم هر دختری را که بخواهم عاشق کنم&lt;br /&gt;و زجرش بدهم&lt;br /&gt;و بکشمش&lt;br /&gt;میتوانستم رهایت کنم&lt;br /&gt;و ببینمت که زجر میکشی&lt;br /&gt;و بعد مثل شخصیتهای سیاه هالیوود بخندم&lt;br /&gt;من قوی بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از جایت که پاشدی&lt;br /&gt;من پیر شدم&lt;br /&gt;خیلی پیر&lt;br /&gt;آنقدر که تمام راه برگشت را فکر میکردم که دیگر باید بمیرم&lt;br /&gt;فکر میکردم که دیگر تمام شد&lt;br /&gt;به لنی فکر میکردم&lt;br /&gt;که چقدر از این روزها فرار میکرد&lt;br /&gt;من پیر شده بودم&lt;br /&gt;من دیگر چیزی نداشتم که بلرزم&lt;br /&gt;من دیگر لبخندم را برای هیچ کسی نگه نمیداشتم&lt;br /&gt;من تمام شده بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوا هم ابری بود&lt;br /&gt; باران گرفت&lt;br /&gt;من زیر باران نشسته بودم&lt;br /&gt;عجیب احساس تنهایی میکردم&lt;br /&gt;سیگارم هی خاموش میشد&lt;br /&gt;باران بدی بود آخر&lt;br /&gt;رعد و برق هم بود&lt;br /&gt;فکر کردم شاید خدا از دستم عصبانی شده&lt;br /&gt;و به این فکر خودم خندیدم&lt;br /&gt;مثل ناخدایی که روی آخرین تخته پاره کشتی اش میخندد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من فقط آرامش میخواستم&lt;br /&gt;دیگر فکر اینجایش را نکرده بودم&lt;br /&gt;من خودم&lt;br /&gt;خودم را به اینجا کشاندم&lt;br /&gt;میدانم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و حالا&lt;br /&gt;من ماندم&lt;br /&gt;تلخی همه چیز&lt;br /&gt;و این لنی که میخندد&lt;br /&gt;میخندد&lt;br /&gt;میخندد &lt;br /&gt;میخندد ...&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-2505985923810211496?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2505985923810211496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2505985923810211496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/04/blog-post_5421.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-5032764496394676375</id><published>2007-04-26T17:14:00.000+03:30</published><updated>2007-04-29T20:31:38.546+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;هیچ مگو!&lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-5032764496394676375?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5032764496394676375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/5032764496394676375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/04/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7527114214719310658</id><published>2007-04-15T21:06:00.001+03:30</published><updated>2007-04-15T21:07:21.671+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من هنوز با همان کلمات مینویسم&lt;br /&gt;چون با همان کلمات فکر میکنم&lt;br /&gt;با همان کلمات درد میکشم&lt;br /&gt;و با همان کلمات هم خوشحال میشوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید این روزها روزهای آخر این وبلاگ باشد&lt;br /&gt;انگار که کار ما از نوشتن گذشته&lt;br /&gt;باید کوهی جایی پیدا کنیم فریاد بزنیم&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7527114214719310658?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7527114214719310658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7527114214719310658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/04/blog-post_1138.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-2312641416995589511</id><published>2007-04-15T21:04:00.000+03:30</published><updated>2007-04-15T23:51:06.273+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من خسته شدم&lt;br /&gt;از خیلی چیزها&lt;br /&gt;از این روزها&lt;br /&gt;ساعتها&lt;br /&gt;از آفتابی که اینقدر سمج است&lt;br /&gt;از بارانی که به مرز دیوانگی میکشاندم&lt;br /&gt;از اینهمه آدم&lt;br /&gt;از همه مردمی که توی هر جایی دوست دارند راجع به بحران هسته ای ایران همعقیده باشیم&lt;br /&gt;از اینهمه قضاوتی که همه شان میکنند در مورد وجودم&lt;br /&gt;و درونم&lt;br /&gt;درونی که خودم هم نمیشناسمش&lt;br /&gt;از دلتنگی هایم&lt;br /&gt;از نفرتم&lt;br /&gt;از ضعفم&lt;br /&gt;از قدرتت&lt;br /&gt;و از نبودنت&lt;br /&gt;از خنده هایت که هنوز میلرزاندم&lt;br /&gt;از ذوب شدنم&lt;br /&gt;از جریان رودخانه ای که فقط باید نگاهش کرد&lt;br /&gt;از بازی کردن نقش آدمی که میجنگد&lt;br /&gt;از بازی کردن نقش یک عصیانگر&lt;br /&gt;از امید احمقانه ای که دارم به درست شدن همه چیز&lt;br /&gt;از تلخی زبانم&lt;br /&gt;از آهنگهایم&lt;br /&gt;و از کیشلوفسکی که فیلمهایش اینقدر احمقانه اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از ارزشهایم خسته شدم شاید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب&lt;br /&gt;من خیلی خسته شده ام&lt;br /&gt;ولی برای هیچکدام دلیلی ندارم که حتی خودم را قانع کنم&lt;br /&gt;هیچ کس هم نیست&lt;br /&gt;آن یکی که رفته مکه&lt;br /&gt;این یکی هم عروسی خواهرش شده ما را تحویل نمیگیرد&lt;br /&gt;میماند خودم&lt;br /&gt;و خودم&lt;br /&gt;با یک مشت کتاب و فیلم&lt;br /&gt;و روزی تقریبا دو ساعت تنهایی توی اتوبوس&lt;br /&gt;اینها هم هیچکدام تنبان نمیشود&lt;br /&gt;نه برای فاطی&lt;br /&gt;نه برای من&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-2312641416995589511?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2312641416995589511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2312641416995589511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/04/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-2688654223537142909</id><published>2007-04-01T15:38:00.000+03:30</published><updated>2007-04-01T15:42:07.199+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من به شدت کم آورده ام&lt;br /&gt;هیچ مشکلی هم ندارم&lt;br /&gt;خیلی راحت دارم زندگی میکنم&lt;br /&gt;دوستانم را دارم&lt;br /&gt;دوست داشتنم را&lt;br /&gt;و دردهایم را&lt;br /&gt;ولی جایی کم آورده ام که حتی نمیدانم کجاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرار بود بفهمیم نه؟&lt;br /&gt;آخر ما فکر میکردیم&lt;br /&gt;تحلیل میکردیم&lt;br /&gt;با هم حرف میزدیم و سعی میکردیم دورترین اعماق ذهن آدمها و دنیا را بخوانیم&lt;br /&gt;کتاب میخواندیم&lt;br /&gt;فیلم میدیدیم&lt;br /&gt;و گاهی ساعتها در مورد یک کتاب با هم حرف میزدیم&lt;br /&gt;ما «روشنفکر» بودیم؛ نبودیم؟&lt;br /&gt;پس چرا زندگی را یاد نگرفتیم؟&lt;br /&gt;گیرم که توی هیچ کتابی زندگی کردن را یاد نداده اند&lt;br /&gt;لنی و رزا خانم و مورسو و هولدن برای خودشان زندگی میکردند&lt;br /&gt;و ما برای خودمان&lt;br /&gt;خوب، قبول میکنم!&lt;br /&gt;پس این آشغالها به چه درد میخورند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنقدر دور شده ام که دیگر هیچ نمیفهمم&lt;br /&gt;آنقدر دور که فکرهایم برای خیلی ها ترسناک است&lt;br /&gt;تنها نیستم&lt;br /&gt;دنیا با من است!&lt;br /&gt;و شاید این همان مرحله ای بود که زمانی حرفش را میزدی&lt;br /&gt;«آدم باید فکر کند تنهاست تا بفهمد که همه کس را دارد»&lt;br /&gt;خوب&lt;br /&gt;من فهمیدم که همه کس را دارم&lt;br /&gt;ولی باور کن&lt;br /&gt;این خیلی تلخ بود&lt;br /&gt;چون دیگر هیچ نیست که مقصر باشد&lt;br /&gt;خودتی و خودت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-چقدر تقلا میکنم برای نوشتن این چند خط&lt;br /&gt;چقدر سختم است نوشتن از توی خودم وقتی که نمیدانم آن تو چه خبر شده-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگفتم&lt;br /&gt;دوست داشتن مثل سمباده نرم میماند&lt;br /&gt;آرام آرام میتراشد&lt;br /&gt;طوری که خودت هم نمیفهمی&lt;br /&gt;و آخر سر نگاه میکنی و میبینی آنقدر تراشیده شده ای که تمام پستی و بلندی ها یکی شده&lt;br /&gt;آنقدر که وقتی به خودت توی آینه نگاه میکنی&lt;br /&gt;هیچی اصلا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیایید دیگر هیچ چیز نگوییم&lt;br /&gt;وبلاگ هم ننویسیم&lt;br /&gt;فیلم هم نبینیم&lt;br /&gt;اصلا کتاب هم نخوانیم&lt;br /&gt;بعد بنشینیم آنقدر به کثافت کاری فکر کنیم تا موجود کثیفی بشویم&lt;br /&gt;آنقدر کثیف که دنیا با همه کثافتهایش جلویمان کم بیاورد&lt;br /&gt;آنوقت یک فرشته با بازی گلشیفته فراهانی را در نظر میگیریم که توی یک رستوران بر ما نازل میشود&lt;br /&gt;و برایمان از عشق و امید میگوید&lt;br /&gt;بعد هم ما متحول میشویم لابد؛ نه؟&lt;br /&gt;ولی ما متحول نمیشویم&lt;br /&gt;ابتدا یک بیلاخ گنده با فرشته نشان میدهیم&lt;br /&gt;بعد هم به فرشته تجاوز میکنیم و آنقدر میزنیمش تا زیر مشت و لگد جان بدهد&lt;br /&gt;بعد هم کوله پشتیمان را روی دوشمان میاندازیم&lt;br /&gt;End of the world گوش میدهیم و میرویم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برویم؟&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-2688654223537142909?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2688654223537142909'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2688654223537142909'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/04/end-of-world.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-144454036437009310</id><published>2007-03-23T22:19:00.000+03:30</published><updated>2007-03-24T00:51:31.866+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;باشد&lt;br /&gt;برایم دعا کن&lt;br /&gt;به هر زبانی که بلدی&lt;br /&gt;- بچه که بودم فکر میکردم خدا فقط عربی بلد است-&lt;br /&gt;هر جور که دوست داری&lt;br /&gt;ولی من هنوز نمیدانم خدایی هست یا نه&lt;br /&gt;و راستش خیلی هم برایم مهم نیست&lt;br /&gt;با خدا یا بی خدا&lt;br /&gt;دنیا یک چیز خاکستری تلخ بزرگ بیشتر نیست&lt;br /&gt;مجبوریم لبخند بزنیم به روی روزمرگی هایمان تا تمام شود&lt;br /&gt;اما تو برایم دعا کن&lt;br /&gt;بهش بگو این پایین وسط گناهانمان نشستیم و روزهایمان را میشماریم&lt;br /&gt;میداند خودش حتما&lt;br /&gt;ولی به خدایت بگو پسری آفریدی که هنوز بیست سالش هم نشده&lt;br /&gt;و به شدت احساس پیری میکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی&lt;br /&gt;طوری که عصبانی نشود&lt;br /&gt;بپرس چه کسی شیرینی را از توی شیشه کش رفته&lt;br /&gt;پوزخند هم نزن&lt;br /&gt;آخر شاید او دیده باشد&lt;br /&gt;حداست دیگر&lt;br /&gt;همه چیز را میبیند&lt;br /&gt;قرار است که ببیند ...&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-144454036437009310?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/144454036437009310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/144454036437009310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/03/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7192434172627908706</id><published>2007-03-18T23:34:00.001+03:30</published><updated>2007-03-18T23:34:47.363+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;معتادیم&lt;br /&gt;به انتظار&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7192434172627908706?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7192434172627908706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7192434172627908706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/03/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-3588823226882005007</id><published>2007-03-12T00:28:00.000+03:30</published><updated>2007-03-12T00:29:36.423+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;وای بحالت اگر تلخی پشت تلخی توی گلویت بنشیند&lt;br /&gt;آنوقت دیگر هر چقدر هم که بخندی&lt;br /&gt;هر چقدر هم دوستشان داشته باشی&lt;br /&gt;دیگر آدم قبلی نمیشوند&lt;br /&gt;نمیشوی&lt;br /&gt;دیگر عصیان برایت بی معنی میشود&lt;br /&gt;دیگر هر چه بگویند میکنی&lt;br /&gt;هر چه بخواهند میشوی&lt;br /&gt;وقتی که بتهایت &lt;br /&gt;یکی&lt;br /&gt;یکی&lt;br /&gt;یکی&lt;br /&gt;میشکنند&lt;br /&gt;و تو عادت نمیکنی به شکستنشان&lt;br /&gt;و هر بار هزار هزار تکه میشوی با هزار هزار تکه بتهایت&lt;br /&gt;و هنوز درها را نگاه میکنی&lt;br /&gt;به انتظار موجودی که بیاید&lt;br /&gt;و همه چیز را ببرد&lt;br /&gt;و چقدر دردناک است درک اینکه این موجود همان تیک تیک ساعتهاست&lt;br /&gt;و چقدر گلویت درد میگیرد وقتی بغضت را تا ته ته ته وجودت میبلعی&lt;br /&gt;تا بعدا از خودت خجالت نکشی&lt;br /&gt;که مردی بودی که شکستی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا&lt;br /&gt;نشسته ام&lt;br /&gt;منتظر بعدی ها&lt;br /&gt;که بیایند و بروند&lt;br /&gt;بیایند&lt;br /&gt;بروند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-3588823226882005007?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3588823226882005007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3588823226882005007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/03/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-4534517391475947465</id><published>2007-03-10T23:39:00.000+03:30</published><updated>2007-03-10T23:41:13.533+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp0.blogger.com/_32eQRhUXFiE/RfMQylVRjpI/AAAAAAAAAAM/MShuAvS9h1s/s1600-h/Ivans_childhood3.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp0.blogger.com/_32eQRhUXFiE/RfMQylVRjpI/AAAAAAAAAAM/MShuAvS9h1s/s320/Ivans_childhood3.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5040390869158563474" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-4534517391475947465?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4534517391475947465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4534517391475947465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/03/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_32eQRhUXFiE/RfMQylVRjpI/AAAAAAAAAAM/MShuAvS9h1s/s72-c/Ivans_childhood3.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-758113940747321987</id><published>2007-03-07T20:24:00.000+03:30</published><updated>2007-03-07T21:30:56.389+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;میترسم&lt;br /&gt;دستهایم میلرزند از ترس&lt;br /&gt;نمیدانم چه مرگم شده&lt;br /&gt;حمله عصبی شاید&lt;br /&gt;یا هر کوفت دیگری&lt;br /&gt;نمیدانم از چی میترسم&lt;br /&gt;میترسم زلزله بیاید&lt;br /&gt;از مردن نمیترسم&lt;br /&gt;ولی از بچگی از زیر آوار زنده ماندن میترسیدم&lt;br /&gt;میترسم گم شوم&lt;br /&gt;تمام وجودم میلرزد&lt;br /&gt;نوشتن اینها هم آرامم نمیکند&lt;br /&gt;میلرزم&lt;br /&gt;تب هم دارم حکما&lt;br /&gt;صدایم گرفته&lt;br /&gt;از وقتی که خانه آمدم تمام وجودم را سرفه کرده ام&lt;br /&gt;و هنوز چیزی که به خوردم دادی را بالا نیاورده ام&lt;br /&gt;شب چقدر تاریک است امشب&lt;br /&gt;هر چقدر نگاهش میکنم تمام نمیشود&lt;br /&gt;و من چقدر ترسو شده ام&lt;br /&gt;تمام امروز را خوب بودم&lt;br /&gt;خندیدم&lt;br /&gt;لبخندم را به همه تان نشان دادم&lt;br /&gt;همه کلاسهایم را رفتم&lt;br /&gt;آخرش هم بدون اینکه یک نخ سیگار بکشم برگشتم خانه&lt;br /&gt;- این تلفن لعنتی چقدر زنگ میزند-&lt;br /&gt;و حس خاکستری ام را قورت دادم و جلوی بالا آوردنش را گرفتم&lt;br /&gt;گلویم میسوزد&lt;br /&gt;میترسم&lt;br /&gt;چرا تمام نمیشود&lt;br /&gt;قرصهایم کو؟&lt;br /&gt;باید میخوردمشان&lt;br /&gt;ساعت هشت&lt;br /&gt;یا هیجده&lt;br /&gt;یا بیست و هشت&lt;br /&gt;چه میدانم&lt;br /&gt;دخترکم&lt;br /&gt;کو؟&lt;br /&gt;دلتنگم&lt;br /&gt;دلتنگم&lt;br /&gt;میدانم&lt;br /&gt;چیزی هست&lt;br /&gt;چیزی که هیچ نیست&lt;br /&gt;به جز هیچ در هیچ&lt;br /&gt;جایی هست&lt;br /&gt;جایی&lt;br /&gt;هست&lt;br /&gt;برای ماندن&lt;br /&gt;و نبودن&lt;br /&gt;نبودن&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-758113940747321987?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/758113940747321987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/758113940747321987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-256348497003884670</id><published>2007-03-01T01:21:00.000+03:30</published><updated>2007-02-28T22:20:32.084+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من از بزرگ شدن میترسم&lt;br /&gt;از آدمی که بیست سال دیگر قرار است باشم:&lt;br /&gt;در بهترین حالت مهندس موفقی که یک همسر مهربان دارد و دو بچه کوچک&lt;br /&gt;هر روز صبح همسرش را میبوسد و سر کار میرود&lt;br /&gt;و تا دیر وقت توی شرکت خودش جان میکند&lt;br /&gt;تا بچه هایش بتوانند شکلات کیندر بخورند و پلی استیشن بازی کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این «آسایش» لعنتی اصلا هدف وسوسه انگیزی نیست برای زندگی من&lt;br /&gt;اینکه بویی نباشد تا با حضورش پاهایم بلرزد&lt;br /&gt;اینکه فکری نباشد که با آن بغض کنم&lt;br /&gt;اصلا اینکه حسادتی نباشد&lt;br /&gt;اشکی نباشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دوست ندارم بگندم&lt;br /&gt;من حتی روزمرگی بدون «تو» را نمیتوانم تحمل کنم&lt;br /&gt;من دوست دارم تا آخر عمرم روی همین صندلی بنشینم&lt;br /&gt;آهنگ گوش کنم و با خودم بجنگم&lt;br /&gt;فکرهایم را بجوم و بالا بیاورم و دوباره بجوم&lt;br /&gt;همین!&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-256348497003884670?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/256348497003884670'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/256348497003884670'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/02/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-6809919434572957328</id><published>2007-02-19T18:24:00.000+03:30</published><updated>2007-02-19T18:26:18.781+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;این بی خیالی سرد برای من هم عجیب است&lt;br /&gt;و کمی ترسناک شاید&lt;br /&gt;با آن حجم عظیم واقعیت که آن شب روی من بالا آوردی&lt;br /&gt;کمی میترسم وقتی پایم را دراز میکنم و Reamonn گوش میکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش خوشحالم که هستی&lt;br /&gt;چیزی هست که قوی شدنم را در فکر نکردن به آن ببینم&lt;br /&gt;پوزخند هم میزنم گاهی&lt;br /&gt;به داشته هایت&lt;br /&gt;و نداشته هایت&lt;br /&gt;به خا طراتت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن لایه های عمیق را یادت هست؟&lt;br /&gt;دیگر حتی صدایشان را هم نمیشنوم&lt;br /&gt;سکوتی است&lt;br /&gt;نمیدانم؛&lt;br /&gt;شاید سکوت مرگ&lt;br /&gt;یا آرامش&lt;br /&gt;یا هر چی&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-6809919434572957328?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6809919434572957328'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/6809919434572957328'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/02/reamonn.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-2760154538539213577</id><published>2007-02-09T23:42:00.000+03:30</published><updated>2007-02-15T11:42:26.538+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;هی گارسیا؛&lt;br /&gt;من هم مثل تو نمیتوانم به خدایی ایمان داشته باشم&lt;br /&gt;که شهوت پرستیده شدن خفه اش کرده&lt;br /&gt;نمیتوانم خدایی را دوست داشته باشم&lt;br /&gt;که جهانی با بیشترین شباهت به گه آفریده باشد&lt;br /&gt;و هر مستی محتملی را که کمی کشیدنش را برایت آسان کند ممنوع کرده باشد&lt;br /&gt;خدای کری که در حال پوزخند زدن فقط نگاهت میکند&lt;br /&gt;میفهمی که ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی گارسیا؛&lt;br /&gt;من هم مثل تو خیلی چشم به راه معجزه ماندم&lt;br /&gt;آنقدر که هر سوسوی دوری را معجزه میدیدم&lt;br /&gt;اما خوب&lt;br /&gt;چشمهای من عادت کرد&lt;br /&gt;چشمهای تو چطور؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی گارسیا&lt;br /&gt;من به خدا اعتقاد ندارم&lt;br /&gt;ولی ازش میترسم&lt;br /&gt;تو چی؟&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-2760154538539213577?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2760154538539213577'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/2760154538539213577'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/02/blog-post_9628.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-904548532928004403</id><published>2007-02-06T21:28:00.000+03:30</published><updated>2007-02-06T22:55:06.750+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;پرده بالا میرود:&lt;br /&gt;شب&lt;br /&gt;صدای خرد شدن استخوانها &lt;br /&gt;زندانی از پنجره سلولش ماه را نگاه میکند&lt;br /&gt;آه میکشد&lt;br /&gt;دیوارها بلند میشوند&lt;br /&gt;بلند تر&lt;br /&gt;بلند تر&lt;br /&gt;زندانی هنوز ماه را نگاه میکند&lt;br /&gt;زندانبانی نیست&lt;br /&gt;در باز است اصلا&lt;br /&gt;چارتاق&lt;br /&gt;ولی زندانی&lt;br /&gt;هنوز&lt;br /&gt;ماه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرده پایین می آید&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-904548532928004403?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/904548532928004403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/904548532928004403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/02/blog-post_05.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-39508172048507478</id><published>2007-02-04T19:54:00.001+03:30</published><updated>2007-02-04T19:54:38.542+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من قوی شدم&lt;br /&gt;حتی گریه هم نکردم&lt;br /&gt;محکم در مقابل همه چیز تو ایستادم&lt;br /&gt;همه تحقیرهایت را هم تحمل کردم&lt;br /&gt;حسادتم را تا اعماق وجودم بلعیدم&lt;br /&gt;و تنهاییم را سیگار کشیدم و پوزخند زدم&lt;br /&gt;همه اش را!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی جایی هست&lt;br /&gt;توی ذهنم&lt;br /&gt;-یا قلبم شاید-&lt;br /&gt;جایی آنقدر عمیق &lt;br /&gt;که دستم هم نمیرسد&lt;br /&gt;میدانم آن پایین چیزی در حال شکستن است&lt;br /&gt;در حال فرو ریختن&lt;br /&gt;نمیشنوی؟&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-39508172048507478?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/39508172048507478'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/39508172048507478'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/02/blog-post_04.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7817621538885250814</id><published>2007-02-04T19:52:00.000+03:30</published><updated>2007-02-04T19:54:08.480+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;وقتی جدایی در دیدنت بود&lt;br /&gt;هر روز&lt;br /&gt;هر روز&lt;br /&gt;هر&lt;br /&gt;روز&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7817621538885250814?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7817621538885250814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7817621538885250814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-4003464057065631442</id><published>2007-01-31T13:26:00.000+03:30</published><updated>2007-01-31T13:28:43.360+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;احساساتم مرا له کردند&lt;br /&gt;با جرات پوچی که توی وجودم تزریق کردند&lt;br /&gt;و فرار از دروغهایی که آرامم نگه میداشتند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش نبودند سمند های زرد و جاده تاریک&lt;br /&gt;و راننده نیمه بیداری که سر هر پیچ مرگ را جلوی چشمهایت تاب بدهد&lt;br /&gt;آنوقت من مجبور نبودم تمام طول یک راه پنج ساعته را فکر کنم&lt;br /&gt;به اینکه کاش حماقتم را برای خودم نگه میداشتم&lt;br /&gt;و به اینکه کجا دارم میروم&lt;br /&gt;و به اینکه تبعید شده ام&lt;br /&gt;بدون حتی کوره امیدی به چیزی که می آید&lt;br /&gt;بدون قلمروی موعود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساساتم&lt;br /&gt;در مقابلشان ناتوانم&lt;br /&gt;نمیتوانم تحملشان کنم&lt;br /&gt;میدانم که بهتر نمیشوم که هیچ&lt;br /&gt;بدتر هم میشوم&lt;br /&gt;مستقل از تو&lt;br /&gt;یا آهنگهایی که گوش میدهم&lt;br /&gt;فیلمهایی که میبینم&lt;br /&gt;کتابهایی که میخوانم&lt;br /&gt;مستقل از اتفاقاتی که بیرون از خودم می افتد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدانم&lt;br /&gt;از درون میشکنم...&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-4003464057065631442?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4003464057065631442'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/4003464057065631442'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/01/blog-post_31.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-8449457938423216303</id><published>2007-01-09T22:49:00.000+03:30</published><updated>2007-01-09T23:07:07.056+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;من بودم&lt;br /&gt;درد تحقیر شدنم&lt;br /&gt;و آخرین نخ آن روزم&lt;br /&gt;توی کوچه تاریکی که میگفتند خانه مان است&lt;br /&gt;بدون ماه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیرمرد کوری بود&lt;br /&gt;با ویولن روی شانه اش&lt;br /&gt;که سکوت مینواخت&lt;br /&gt;با چشمهایش&lt;br /&gt;و با سازش &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دویدم&lt;br /&gt;از ترسم&lt;br /&gt;و بوی مزخرفی که تعقیبم میکرد&lt;br /&gt;و دستهای تو که راحتم نمیگذاشتند&lt;br /&gt;و صدای سکوت که دور میشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سکوت خدا...&lt;br /&gt;«یا رفیق من لا رفیق له»&lt;br /&gt;همه چیز بو گرفته&lt;br /&gt;بوی گند دروغ&lt;br /&gt;بوی گند معنویت&lt;br /&gt;بوی گند «خوب بودن»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از ابتذال میترسم&lt;br /&gt;من از «خدا را شکر» های شما به خودم میلرزم&lt;br /&gt;میترسم که برای آمرزش روح رفتگان «قرآن» بخوانم&lt;br /&gt;من از عادت میترسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگفت که کمیت، کیفیت می آورد&lt;br /&gt;شروع میکنیم:&lt;br /&gt;دریغا انسان، که با درد قرونش خو کرده بود&lt;br /&gt;دریغا انسان، که با درد قرونش خو کرده بود&lt;br /&gt;دریغا انسان، که با درد قرونش خو کرده بود&lt;br /&gt;دریغا انسان ...&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-8449457938423216303?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8449457938423216303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/8449457938423216303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/01/blog-post_09.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-3522855850430590606</id><published>2007-01-07T22:20:00.001+03:30</published><updated>2007-01-07T22:20:54.856+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;میدانی&lt;br /&gt;زندگی بن بست غریبی است&lt;br /&gt;با مغازه های قشنگی که درد میفروشند&lt;br /&gt;با ویترین های رنگی&lt;br /&gt;و یک دیوار خاکستری بلند آخرش&lt;br /&gt;برای اینکه پرواز نکنی&lt;br /&gt;بن بست یکطرفه ایست&lt;br /&gt;که آدمها را مجبور میکند&lt;br /&gt;به همه چیز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی این بن بست&lt;br /&gt;هستند آنهایی که دستشان را به سوی موجودی دراز میکنند&lt;br /&gt;که میگویند نورانی است و رحمان و رحیم&lt;br /&gt;تا با بی کرانگی اش بی کرانگی دیوار آخر راه را فراموش کنند&lt;br /&gt;کسانی هم هستند که از همان اول زیر سایه دیوار راه میروند&lt;br /&gt;انگار که دیوار برایشان کش آمده باشد&lt;br /&gt;بلند شده باشد&lt;br /&gt;ما هم هستیم&lt;br /&gt;که با خیالهایمان آرامیم&lt;br /&gt;نگاهمان را از هم میدزدیم&lt;br /&gt;تا توی چشم همدیگر دیوار را نبینیم&lt;br /&gt;تنها میشکنیم&lt;br /&gt;و میمیریم&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-3522855850430590606?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3522855850430590606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3522855850430590606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2007/01/blog-post_07.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-7468131757220946491</id><published>2006-12-26T22:47:00.001+03:30</published><updated>2006-12-26T22:49:35.819+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;این روزمرگی لعنتی را تنها با اتفاقات کوچک و احمقانه میشود فراموش کرد&lt;br /&gt;تفاوت نگاه یک نفر با دیروز&lt;br /&gt;تفاوت صدای زنگ ساعت با دیروز &lt;br /&gt;یا حتی تفاوت رنگ آسمان با دیروز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آی!&lt;br /&gt;خدای تلخی که میگویند آن بالا نشسته ای&lt;br /&gt;پس منجی آسمانیت کو؟&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-7468131757220946491?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7468131757220946491'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/7468131757220946491'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2006/12/blog-post_7181.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-23016760.post-3551252652199390056</id><published>2006-12-09T11:12:00.001+03:30</published><updated>2006-12-09T11:17:12.567+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;p dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;" lang="FA"&gt;ننوشتن من هیچ دلیل منظقی ندارد&lt;br /&gt;آنقدر سرگرم خاراندن زخمهایم شدم که نمیرسم تعریفشان کنم &lt;br /&gt;فقط خودم میدانم که هستند&lt;br /&gt;آنقدر قاطع که دیگر مستقل از من شده اند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;این روزها تلخند&lt;br /&gt;تلخ تر از تلخ ترین قهوه ای که توی تاریک ترین کافه های تنگ ترین کوچه های این شهر تلخ می فروشند&lt;br /&gt;آنقدر تلخ که بعد از سر کشیدن هر روز&lt;br /&gt;کز میکنم کنج اتاقم و تمام اشکهایم را بالا می آورم&lt;br /&gt;کنارم نشسته ای اما&lt;br /&gt;این روزها&lt;br /&gt;بدون تو میگذرند&lt;br /&gt;زیر سنگینی نگاه خاکستری آدمها&lt;br /&gt;و ماهیهای جوب ولیعصر هنوز هم سراغت را میگیرند&lt;br /&gt;این روزها سوراخی شده ام که راه میرود&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;یادم نیست مرده باشم&lt;br /&gt;اما حداقل این روزها میدانم که زنده نیستم&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/23016760-3551252652199390056?l=selfish-suicide.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3551252652199390056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/23016760/posts/default/3551252652199390056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://selfish-suicide.blogspot.com/2006/12/blog-post_6596.html' title=''/><author><name>Siavash</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
