1. بهم نگاه میکند و با یک لحن عجیبی میگوید حتمن خیلی چیزها توی کشور خودت دیدی که مجبور شدی فرار کنی. نیم ساعت قبلش را به زور در مورد ایران حرف زدهام. در مورد همه چیز ایران، از ساختار سیاسی تا وضعیت اقتصادی و اجتماعی مردم. اصرار شدیدی داشت به شنیدن، و سیگنالهای عدم تمایل من را نمیگرفت، یا نمیخواست بگیرد. پسرک فرانسه به دنیا آمده، فرانسه بزرگ شده و هیچ ایدهای در مورد بقیه دنیا ندارد. حداقل این یکی چیزهایی در مورد انقلاب و خمینی خوانده. گفتن اینکه مردم آمریکای شمالی حتی جای ایران را نمیدانند چیز جدیدی نیست. آخرش هم میگوید چقدر خوش شانس بوده که در فرانسه به دنیا آمده است، و قول میدهد که از این به بعد در مورد کشورش چسناله اضافی نکند.
2. به دلیل نامعلومی برای غیرایرانیها مفهوم مهاجرت چیز غریبی است. وقتی میفهمند از ایران آمدهای یکی از چند سؤال اولشان همین است: «دوست داری بعد از تمام شدن درست چه کنی؟» بعد وقتی بفهمند دوست داری اقامت بگیری و همینجا بمانی ماتشان میبرد. پس مادرت چی؟ پدرت چی؟ خانواده، دوست، آشنا، کشور خودت؟ هوم لند؟ درست همین جا نمیدانم باید چه جوابی بدهم. مجبورم یک لبخند تلخی بزنم که مثلاً من خیلی رنج کشیدهام. گوه اضافی. من هیچ رنجی نکشیدم. من بچهننهای هستم که دورنمای آبجو و مینیژوپ مرا کشانده به ینگه دنیا.
3. اولین بار که یکی بهم گفت «مهاجر» جزو آن لحظههایی است که تا آخر عمرم فراموش نمیکنم. یکی از ایرانیها میگفت که تمام «مهاجر»ها یک جایی سرشان کلاه میرود. انگار یکهو یک چیز عجیبی را فهمیده باشم. که من «مهاجرت» کردهام. تا الان داشتم سعی میکردم که به همه ثابت کنم من مهاجر نیستم، من فقط قصد ادامه تحصیل دارم. به افسرهای سفارت، به پلیس مرزی. باید همهشان را مطمئن میکردم که من برمیگردم. یک جایی توی این پروسه خودم هم باورم شده بود که قصد من ماندن نیست. بعد حالا اینجا باید منتظر باشم تا وقتش برسد و برای اقامت اقدام کنم. این قضیه عجیب گیجکننده است. مهاجرت؟ من؟ یعنی دیگر برگشتی وجود ندارد؟ شاید هیچوقت وجود نداشته. شاید از همان وقتی که عکسهای فیس بوک دوستهایم را میدیدم و خودم را همان جاها تصور میکردم چیزی را شروع کردهام که یا باید تا آخر بروم یا یک جایی آن وسطها دمم را روی کولم بگذارم و دست از پا درازتر برگردم برای خدمت مقدس.
4. اصلن ناله نمیکنم. اتفاقا اینجا به طرز عجیبی آرام و خوشحالم. یک جور خوشحالی که تا حالا نمیشناختم. در تمام طول زندگیم هیچوقت اینطور استقلال، حریم خصوصی و امنیت اقتصادی را تجربه نکردهام. فقط به شدت گیجم. خب آخرش چه؟ خوشبختانه مسالهی حلنشدنی به نام سربازی قضیه را طوری عوض کرده که برگشتن و ماندن اصلن مطرح نیست. اینجا کیف میدهد اما خب، کی برمیگردیم؟ اصلن برمیگردیم؟
5. میگفت که مهاجرت به هر صورت پسرفت است. اصلن فرض کن به بهترین شهر دنیا برای تحصیل در بهترین دانشگاه دنیا در بهترین رشته دنیا. این قضیه چیزی را عوض نمیکند. شاید پسرفتی که در مقابل یک پسرفت بزرگتر انتخاب شده. یک قدم به عقب، به امید اینکه بتوانی قدمهای رو به جلوی بعدی را بلندتر برداری. رو به جلو؟