بعله. بعضی اتفاقات/پدیدهها بالذات بزرگ هستند. یعنی هر چقدر هم بالا پایینشان کنی باز هم از زیر هزار تا تصویر و فکر و دل مشغولی میآیند رو و برایت دست تکان میدهند. نقش دارند در زندگیت. نمیشود به این راحتیها ولشان کرد و بیخیالشان شد. باید آنقدر کشتی بگیری باهاشان تا احساس کنند که به قدر بزرگیشان بهشان اهمیت دادهای. بعد برمیگردند زیر همه تصویرهای دیگر تا یک روانکاور علاف مریضی پیدا شود و با هیپنوتیزم یا از توی خوابهایت درشان بیاورد. اصلن ما با این پدیدهها کاری نداریم. ما با آنهایی کار داریم که بزرگ نیستند. که الکی الکی برای خودشان بزرگ میشوند. حریف به درد بخور کشتی نیستند، اما تو گیر دادهای که من باید با اینها کشتی بگیرم. نمیشود برادر من، نمیشود. اینها را اگر خوب نگاهشان کنی میبینی که چقدر کوچک بودهاند. چقدر مقطعی بودهاند. بعد تو به زور نگهشان دار روی دیوار اتاقت تا ببینم به کجا میرسی. به هیچ جا نمیرسی. آنقدر کلنجار میروی تا یک روز خیلی معمولی که داری کارهای معمولی میکنی یکهو نگاه میکنی پشتت و میبینی که چقدر جنگیدی. برای چیزهایی که آنقدرها هم بزرگ نبوده. نه اینکه نبوده. بزرگ نبوده. بعد دلت برای خودت میسوزد. دلت برای زندگیات که هی جنگیدی و هی نفهمیدی کدام بزرگ است و کدام نیست. بعد نمیدانی خوشحال باشی یا ناراحت. اصلن ممکن است دیگر همه چیز برایت کوچک شود. بعد ممکن است دست از تلاش کردن برداری. ممکن است بخواهی بنشینی روی نردهها و به تقلاشان پوزخند بزنی. این خوب نیست.
نکن برادر من. نکن. کوچکها را بفهم. بعد که فهمیدی با لبخند رد شو.