December 07, 2010

اولها دفتر پدر دوستم بود. توی تخت طاووس نرسیده به قائم مقام، طبقه چندم یک ساختمان چند طبقه. فصل امتحان که می‌شد مسیر دانشگاه تا دفتر را هر روز می‌رفتیم و می‌آمدیم. هفته‌ای یکبار هم برای انجام اعمال نظافتی برمی‌گشتیم خانه. خیر سرمان قرار بود درس بخوانیم. اما به دلیل نامعلومی سیگارهای دفتر صفای دیگری داشت. هی یکیمان می‌نشست پشت میز بزرگ مدیریتی و یکی دیگر هم کف زمین زیر پنجره چمباتمه می‌زد و سیگار می‌کشیدیم. برای هر وعده غذا یکی دو ساعتی وقت می‌گذاشتیم. همه جور چیزی را خیلی خوش سلیقه توی ماهیتابه قاطی می‌کردیم و با رب و فلفل زیاد می‌خوردیم. بعدش هم نیم ساعتی سیگار می‌کشیدیم و چایی می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. شب هم عوض خوابیدن تا بوق سگ انواع و اقسام فانتزی‌های جنسی‌مان را با استفاده از چیزهایی که توی دفتر بود کنکاش می‌کردیم. اینطوری شد که چند ترم پشت هم من همه امتحان‌هایم را ریدم. درس نمی‌خواندیم که. خودمان را گول می‌زدیم که داریم در یک محیط آرام و متمرکز کسب علم می‌کنیم.
کم کم مجبور شدیم از دفتر بکشیم بیرون. دیگر تا مدتها توی خانه درس می‌خواندیم و همیشه نالان بودیم از اینکه در خانه محیط مساعدی برای فتح قله‌های رفیع علمی نداریم. همه افتادن‌ها و مشروط شدن‌های آن دوره را می‌نداختیم گردن همین قضیه. گذشت تا برادر همان دوستم یک خانه مجردی گرفت. ترم آخر من بود. ترمی که داغ بودم برای فقط کمی بالا کشیدن این معدل آش و لاش و درس خواندن و فرار از این خراب شده کوفتی. خانه هیچی نداشت. فرش و یخچال و این‌ها تجملات حساب می‌شدند. فقط یک تخت دو نفره داشت که آن هم توی سردترین اتاق خانه گذاشته بودند (اینجا معلوم می‌شود برادر دوستمان چرا خانه را اجاره کرده). هر چند روز یک بار صبح کیفمان را پر می‌کردیم کتاب و جزوه و حتی چرکنویس که خیلی فشرده و پر بازده درس بخوانیم. نمره‌های خوب بگیریم. خانواده‌مان به ما افتخار کنند. جزو افراد مفید و مهم و پول‌دار شویم. خلاصه اهداف بلندمدت و قشنگی داشتیم. ساعت‌ها با کتاب و جزوه پهن جلویمان به در و دیوار خیره میشدیم و رؤیا می‌بافتیم. چایی می‌خوردیم و با کتاب سر و کله می‌زدیم. شبها هم زمین لخت خانه را تمیز می‌کردیم و می‌خوابیدیم. هر شب هم قبل خواب یک فیلم مزخرف می‌دیدیم. اصلاً جزو آیین‌های درس خواندن شده بود.
آن ترم هم مثل همه ۸ ترم قبلی من ریدم. یعنی یک نمره به درد بخور هم نداشتم. حتی یک درس را افتادم که با خایه مالی استاد پاسم کرد. احتمالاً آدم خنگی هستم. یعنی کلن هر چقدر هم درس بخوانم باز هم می‌رینم.
این خانه لعنتی خیلی بیشتر از این حرفهاست. شبهای به گایی را می‌رفتیم آنجا عرق می‌خوردیم و کباب درست می‌کردیم. با همه جور آدمی. یک بار ۲۴ ساعت توی خانه ولو شده بودیم و یک تکه کوتاه پارازیت را پشت هم می‌دیدیم و قاه قاه می‌خندیدیم. یک جایی بود که یک آخوند مشهدی با خدا دعوا می‌کرد. از آنجا خاطره زیاد دارم. حتی از همان تخت دو نفره لعنتی. از تا صبح بیدار ماندن و فکر کردن و از زلزله ترسیدن و دم صبح یواشکی لباس پوشیدن و برگشتن. از بحث‌های جدی بعد از مستی. از یک روزی که بهش قول داده بودم مست خواهد بود و مست شد.
امروز بعد از یکی دو ماه دوباره برگشتم همان خانه. شومینه روشن بود. پرت شدم وسط آن دوران. دورانی که خب، آرام بودم. کلمه دیگری به جز همین آرام برای آن روزها بلد نیستم. طبیعتاً اگر یکی آن موقع بهم می‌گفت که روزی خواهد رسید که حسرت آرامش همین الان را میخوری بهش میخندیدم. ولی واقعیتش را بخواهید الان دلم برای آن آدمی که یک سری هدف داشت و با تمام وجودش برای آن‌ها می‌جنگید تنگ شده. آدمی که با مشروب و چند تا نره خر سیبیل کلفت خوشحال می‌شد و می‌توانست خیلی راحت شب بخوابد و صبح بیدار شود. یکی را داشت که وقتی همه به سلامتی سه کَس و سه تن میخوردند، توی دلش به سلامتی آن یک نفر پیکش را بزند.