در 22 سالی که بوده ام، یا بهترش میشود در همین چند سال اخیر که بودنم را فهیدم، زندگی خیلی وقتها چوبش را تا ته توی ماتحتم فرو کرده. این فرو کردن همیشه به بارداری ختم شده که زندگی جلوگیری به تخمش هم نیست. زایش همیشه درد داشته. میسوزانده و عذاب میداده. من هیچوقت واقعیت نوزادم را نخواستم. همیشه مقاومت کردم تا آخرین لحظه، جنگیدم که نباشد، نیاید. ولی هر بار خرد و خمیر شدم و پذیرفتم، که انسانها اینند و رابطه این است. اگر طور دیگری بود شاید ما هم طور دیگری بودیم. تو، و من. واقعیت همیشه درد داشته. اما تلخ تر شدن بعدش را دوست دارم. که آدمیزاد میفهمد و تلخ میشود. میفهمد و میسوزد و بزرگ میشود.
و من دارم بزرگ میشوم. ادعا ندارم. روزهای ابری بهاری را میگذرانم و بی صدا نگاه میکنم. نزدیک ترین هایشان را نگاه میکنم و یاد میگیرم. اینطور یاد گرفتن را دوست دارم. دردش را دوست دارم و مستیش را هم دوست دارم. زندگی احتمالا همین است.
من گاوم. من دهاتی بی سر و پایی بیشتر نیستم. من به قبر پدرم خندیده ام اگر کوچکترین رد پایی از روشنفکری و هنر دوستیتان در وجودم باشد. من سادگی را میپرستم. من از هر چه که پیچیده باشد و پر از حرفهای قلمبه سلمبه و استعاره های نفهمیدنی متنفرم. من نمیتوانم این همه پیچیدگی را بفهمم. من عجیب احساس تنهایی میکنم.
[+]