April 04, 2014

شماره‌ی ۱. اول خواب میدیدم که یک برادر خیلی کوچک و نحیف دارم که گم شده. یعنی قرار بود دستش را بگیرم و ببرم بالای یک کوهی (که به طرز عجیبی شبیه کوه زمانی برای مستی اسبها بود) و این وسطها من برگشتم و او برنگشت. بعد رسیدم خانه و دیدم که نیست، با گریه سوار ماشین شدم که برگردم. خیابان تاریک بود و پر از سایه‌هایی که از کنار ماشین رد می‌شدند. به دلیلی هم من از تمام این سایه‌ها به شدت می‌ترسیدم. بعد از وسط این سایه‌ها برادر نحیفم آمد و سوار ماشین شد. اینجا یکهو تصویر عوض شد به منی که پشت مادرم با یک چاقوی تیز و کوچک توی دستم ایستاده بودم و با شدت چاقو را توی پهلو‌هایش فرو می‌کردم. خون نمی‌آمد، ولی پاره شدن رگ و ماهیچه و پوست را دستم می‌شنید و هنوز میشنود. این صحنه تا یک مدت نسبتا طولانی تکرار میشد تا از خواب پریدم.
شماره‌ی ۲. خواب میدیدم که هواپیماهای بزرگ خاکستری تهران را بمباران میکنند. تهران را هم که نه، خانه‌ی پدربزرگ مرحومم را توی یوسف آباد، که به من گفته بودند زمان موشک باران آنجا پناه میگرفتیم. طبعا من چیزی از موشک باران یادم نیست. ولی به دلیل نامعلومی موشک باران تهران با یوسف آباد در یک طبقه بایگانی شده‌اند. بالذات این خواب عجیبی نیست، چیزی که عجیب بود شکل پرواز هواپیماها بود. انگار توی هوا میرقصیدند. یک جور هنرمند طور و قشنگی. از زیر مسیرشان شعله‌ی آتش به هوا بلند میشد و اینها توی شعله‌ها چرخ میزدند.
این دو تا را باید یک جا مینوشتم که یادم نرود.

March 04, 2012

تمام حرف‌ها را قبلا زده‌اند. چیزی هم اگر می‌گوییم کسشعری بیشتر نیست.

احساسی که داشتم همان چیزی بود که تایلر همیشه می‌گفت: زباله و برده‌ی تاریخ بودن. می‌خواستم هر چیز قشنگی را که هیچ‌وقت دستم بهش نرسیده بود نابود کنم. جنگل‌های ‌بارانی آمازون را به آتش بکشم. به لایه‌ی ازون کلروفلوئوروکربن تزریق کنم تا بترکد. دریچه‌ی ضایعات نفتی نفت‌کش‌ها را باز کنم و درپوش چاه‌های نفتی ساحلی را بردارم. دوست داشتم تمام ماهی‌هایی را که پولم به خریدشان نمی‌رسید بکشم. تمام ساحل‌های فرانسه را که هیچ‌وقت قرار نبود ببینم به کثافت بکشم.
دوست داشتم تمام دنیا به ته خط برسد.
وقتی داشتم صورت آن پسرک را داغان می‌کردم دلم می‌خواست یک گلوله وسط پیشانی هر خرس پاندای در حال انقراضی بکارم که هیچ غلطی برای حفظ گونه‌اش نمی‌کند. یا هر دلفین و نهنگی که تسلیم شده و عمدی به گل نشسته.
فکر نکن که منقرض می‌شوند. یه جور کاهش جمعیت است.
هزاران سال است که بشر این زمینی را که در آن زندگی می‌کند به گه کشیده و نابود کرده، حالا تاریخ از من انتظار دارد که گندکاری گذشتگان را پاک کنم. باید قوطی‌های سوپ را بشویم و له‌شان کنم تا صاف شوند. باید قطره قطره روغن سوخته‌ی موتور اتومبیلم را بشمرم.
هنوز باید برای زباله‌های هسته‌ای و مخازن گازوییل و ضایعات سمی‌یی که نسل‌های قبل از من زیر زمین دفن کرده‌اند پول پرداخت کنم.
دلم می‌خواست دود تنفس کنم.
پرنده‌ها و گوزن‌ها یک تجمل احمقانه‌اند. تمام ماهی‌ها باید بمیرند و روی آب شناور شوند.
دلم می‌خواست موزه‌ی لوور را بسوزانم. با پتک تندیس‌های مرمری معبد پانتئون را خرد کنم. با مونالیزا ماتحتم را پاک کنم. الان دنیای من این شکلی است.
این دنیای من است. دنیای خودم. تمام آن آدم‌های عتیقه مرده‌اند.
آن روز صبح، سر میز صبحانه بود که تایلر پروژه‌ای میهم را ابداع کرد.
ما می‌خواستیم دنیا را از شر تاریخ خلاص کنیم.


باشگاه مشت‌زنی
چاک پالانیک
ترجمه‌ی پیمان خاکسار

October 04, 2011

1. بهم نگاه میکند و با یک لحن عجیبی می‌گوید حتمن خیلی چیزها توی کشور خودت دیدی که مجبور شدی فرار کنی. نیم ساعت قبلش را به زور در مورد ایران حرف زده‌ام. در مورد همه چیز ایران، از ساختار سیاسی تا وضعیت اقتصادی و اجتماعی مردم. اصرار شدیدی داشت به شنیدن، و سیگنال‌های عدم تمایل من را نمی‌گرفت، یا نمی‌خواست بگیرد. پسرک فرانسه به دنیا آمده، فرانسه بزرگ شده و هیچ ایده‌ای در مورد بقیه دنیا ندارد. حداقل این یکی چیزهایی در مورد انقلاب و خمینی خوانده. گفتن اینکه مردم آمریکای شمالی حتی جای ایران را نمی‌دانند چیز جدیدی نیست. آخرش هم می‌گوید چقدر خوش شانس بوده که در فرانسه به دنیا آمده است، و قول می‌دهد که از این به بعد در مورد کشورش چسناله اضافی نکند.
2. به دلیل نامعلومی برای غیرایرانی‌ها مفهوم مهاجرت چیز غریبی است. وقتی می‌فهمند از ایران آمده‌ای یکی از چند سؤال اولشان همین است: «دوست داری بعد از تمام شدن درست چه کنی؟» بعد وقتی بفهمند دوست داری اقامت بگیری و همینجا بمانی ماتشان می‌برد. پس مادرت چی؟ پدرت چی؟ خانواده، دوست،‌ آشنا، کشور خودت؟ هوم لند؟ درست همین جا نمی‌دانم باید چه جوابی بدهم. مجبورم یک لبخند تلخی بزنم که مثلاً من خیلی رنج کشیده‌ام. گوه اضافی. من هیچ رنجی نکشیدم. من بچه‌ننه‌ای هستم که دورنمای آبجو و مینی‌ژوپ مرا کشانده به ینگه دنیا.
3. اولین بار که یکی بهم گفت «مهاجر» جزو آن لحظه‌هایی است که تا آخر عمرم فراموش نمی‌کنم. یکی از ایرانی‌ها می‌گفت که تمام «مهاجر»ها یک جایی سرشان کلاه می‌رود. انگار یکهو یک چیز عجیبی را فهمیده باشم. که من «مهاجرت» کرده‌ام. تا الان داشتم سعی می‌کردم که به همه ثابت کنم من مهاجر نیستم، من فقط قصد ادامه تحصیل دارم. به افسرهای سفارت، به پلیس مرزی. باید همه‌شان را مطمئن می‌کردم که من برمی‌گردم. یک جایی توی این پروسه خودم هم باورم شده بود که قصد من ماندن نیست. بعد حالا اینجا باید منتظر باشم تا وقتش برسد و برای اقامت اقدام کنم. این قضیه عجیب گیج‌کننده است. مهاجرت؟ من؟ یعنی دیگر برگشتی وجود ندارد؟ شاید هیچوقت وجود نداشته. شاید از همان وقتی که عکسهای فیس بوک دوست‌هایم را می‌دیدم و خودم را همان جاها تصور می‌کردم چیزی را شروع کرده‌ام که یا باید تا آخر بروم یا یک جایی آن وسط‌ها دمم را روی کولم بگذارم و دست از پا درازتر برگردم برای خدمت مقدس.
4. اصلن ناله نمیکنم. اتفاقا اینجا به طرز عجیبی آرام و خوشحالم. یک جور خوشحالی که تا حالا نمیشناختم. در تمام طول زندگیم هیچوقت اینطور استقلال، حریم خصوصی و امنیت اقتصادی را تجربه نکرده‌ام. فقط به شدت گیجم. خب آخرش چه؟ خوشبختانه مساله‌ی حل‌نشدنی به نام سربازی قضیه را طوری عوض کرده که برگشتن و ماندن اصلن مطرح نیست. اینجا کیف می‌دهد اما خب، کی برمی‌گردیم؟ اصلن برمی‌گردیم؟
5. می‌گفت که مهاجرت به هر صورت پسرفت است. اصلن فرض کن به بهترین شهر دنیا برای تحصیل در بهترین دانشگاه دنیا در بهترین رشته دنیا. این قضیه چیزی را عوض نمی‌کند. شاید پسرفتی که در مقابل یک پسرفت بزرگ‌تر انتخاب شده. یک قدم به عقب، به امید اینکه بتوانی قدمهای رو به جلوی بعدی را بلندتر برداری. رو به جلو؟

August 16, 2011

۱. ویزا دار شدم. بعد از دو سال دست و پا زدن جدی و حدود دو سال قبل‌ترش هم دست و پا زدن نیمه‌جدی حدود یک هفته دیگر جل و پلاسم را جمع می‌کنم که از اینجا بروم. از فرودگاه امام خمینی. خنده‌دار است، اگر امام خمینی نبود شاید فرودگاهش هم نبود. آنوقت لازم نبود هر سال این همه آدم سی کیلو از زندگیشان را بار چمدان کنند و پپرند. مهم نیست. فعلن که همین آقای فرودگاه و دار و دسته اش باعث شده‌اند که تقریباً تمام آدمهای دوروبر من یا فرار کنند یا در شرف فرار باشند. به همین سادگی.
۲. این برگ رنگی تو پاسپورت زشت قهوه‌ای کاری کرد که بتوانم کمی بی‌واسطه‌تر به این قضیه نگاه کنم. منظورم این است که من هیچ‌وقت در زندگی‌ام آدم تغییرهای بزرگ نبوده‌ام. توانایی زدن زیر همه چیز و درست کردن همه چیز از اول را نداشته‌ام. چه برسد به اینکه یکهو پرواز کنم به یک جای خیلی سرد خیلی دور که حتی زبان مردمش را درست و حسابی بلد نیستم. من همچین آدمی نبودم. نمیدانم کدام روز و کدام اتفاق اینطور فشار آورد که تصمیم گرفتم بروم. من فقط می‌دانم که آدم پرتوقعی نبودم. کنسرت و بار و امنیت اقتصادی به تخمم. شاید اگر می‌شد دست دوست دختر نداشته‌ام را بگیرم و بدون استرس توی خیابان راه بروم، یا شاید اگر می‌شد همان مشروب قاچاقی را بدون دردسر و ترس بخرم، شاید هیچ‌وقت به رفتن فکر نمی‌کردم. نمی‌دانم. الان این‌طوری فکر می‌کنم. طبیعتاً ۱۰ سال دیگر یک مرد ۳۳ ساله شده‌ام که برایم خیلی چیزهای دیگر مهم است. اما الان فکر می‌کنم از کل سیستم توقع چندانی نداشتم. و حتی همین توقع هم برآورده نشد. اصلن شاید هیچ جای دنیا برآورده نشود. شاید زر زر اضافی الان فقط به خاطر این است که یک چیزهای ریزی در این مدت اخیر بهم فشار آورده است. میدانید، فشار باعث می‌شود توقعتان از زندگی پایین بیاید. می‌خواهی بکنی بکن، فقط کمی آرام‌تر فشار بده.
۳. الان کمتر از ۱۲ ساعت به پروازم مانده. تقریباً هر کاری که میکنم برایم آخرین بار است. آخرین سیگار یواشکی توی بالکن، آخرین چایی دم صبح، آخرین صدای خر و پف پدر. آدم به اینجا که می‌رسد تازه می‌فهمد که شت، اینجا خانه بود. دیگر هیچ‌جا خانه نیست. آن‌هایی که خانه را خانه می‌کردند دیگر نیستند. دفعه بعدی که برگردم دیگر نه من، نه پدرم و نه مادرم توان خانه کردن اینجا را نداریم. احساس میکنم پایم را که از این مملکت اسلامی بیرون بگذارم دیگر به هیچ جا بند نیستم. باقی عمرم را باید تاب بخورم بین هزار تا احساس متناقض بی‌ریشه. این احساس خوبی نیست. ترس عجیبی دارم از ناشناخته. در مقابل این حجم عظیم عدم امنیت به شدت ناتوانم.
۴. بله. اگر سه ماه پیش یکی همه این چسناله‌ها را برای خودم می‌کرد تنها امکان ممکن برایم برخورد خوشی به زیر دل بود. با خودم میگفتم طرف خلاص می‌شود و هنوز ناله می‌کند. اصلن حرص می‌خوردم از اینکه همان جاییست که من آرزویش را دارم و راضی نیست. اصلن مگر می‌شود؟ الان می‌بینم که می‌شود. ول کردن همه چیز و رفتن، یا در رفتن، یک حس عجیبی دارد. تا حالا حاشیه اطمینان بود. هر چیز که می‌شد توی جوب نمی‌خوابیدم. گشنه نبودم. از الان به بعد همه چیز به طرز عجیبی جدی می‌شود. من میمانم و یک عالمه آدم غریبه و زندگی‌ای که باید خودم افسارش را بگیرم. دست تنها.
۵. اصلن ناراحت نیستم. چسناله میکنم اما ته دلم یک حس خوبی دارم. انگار ترس زایمان. انگار ترس از آزادی مطلق. ترس از اولین بار پشت فرمان نشستن. چسناله می‌کنم اما حس می‌کنم که قصه تازه از فردا شروع می‌شود. یک جایی هست که آدم تویش آرام بگیرد. یک جایی هست که بی تعلق دوستش داشته باشم. لابد هست.

May 13, 2011

پدر من با معیارهای پدرانه هیچوقت پدر خوبی نبوده. یعنی بیچاره نه روانشناسی کودک بلد بود نه مهربان و گوگولی حرف زدن را. این کارها بیشتر بر عهده مادرم بود، که کتاب روانشناسی بخواند و یاد بگیرد که مثلا وقتی که بچه توی پوشکش می‌ریند باید چطور دعوایش کرد. پدر فقط تربیت سنتی بلد بود که معمولا همان اول توسط انگیزه‌های مادرانه در نطفه خفه می‌شد. البته چند بار دوتاییمان را گذاشت روی هم مثل خر کتکمان زد. ولی به جز همان چند مورد هیچ‌وقت خشونتش از اخم و تشر بیشتر نشد. با هم کوه می‌رفتیم و الان که تقریباً ۱۰ سال از آخرین کوهمان گذشته فکر می‌کنم از این قضیه واقعاً خوشحال بود. کیف می‌کرد که صبح جمعه ساعت ۴ بیاید بالای سرم که حاضر شویم. همیشه هم اصرار داشت دو جفت جوراب روی هم بپوشیم. یک مسیر ثابت را تا شیرپلا بالا می‌رفتیم و صبحانه می‌خوردیم و برمی‌گشتیم. برنامه بعد از برگشتنمان هم معلوم بود. همیشه باید اول دوش می گرفتیم بعد ناهار می‌خوردیم بعد می‌خوابیدیم. پدر من هیچ‌وقت آدم دقیق و وقت‌شناسی نبود، ولی به دلیل نامعلومی همه برنامه کوههای آن سالها، و حتی جدیداً که با دوستهایش میرود، همین است.
آن موقع‌ها پدر را نمی‌فهمیدم. فی‌الواقع از هر سال پنج ماهش را ما با هم قهر بودیم. مثلاً سر اینکه من روی کامپیوتر پسورد گذاشتم، یا اینکه از مدرسه فرار کردم. تا همین چند سال پیش از تمام اخلاق‌هایش متنفر بودم. حتی توی مهمانی‌ها و جمع دوستهایم خجالت می‌کشیدم از اینکه پدرم انقدر «بی‌کلاس» و «دهاتی» است. بلد نبود مثل پدرهای ماکسیما سوار دوست‌هایم با کلاس رفتار کند یا توی مهمانی‌ها چاییش را هورت نکشد.
آن موقع‌ها موهایش هنوز انقدر سفید نشده بود. دل و دماغ داشت. هفته‌ای یک شب را با دوستهایش مشروب می‌خوردند و آوازهای انقلابی می‌خواندند. خودش حافظ می‌خواند و گریه می‌کرد. بنان دوست داشت. هر وقت حوصله‌اش سر می‌رفت ویدیوی کنسرت مرضیه نگاه می‌کرد. انقدر اخم نداشت. غم نداشت. تلخ نبود. ساکت نبود.
الان چند سالی می‌شود که پدر پیر شده. یعنی یک جورهایی آدم احساس میکند منتظر نقطه آخر نشسته. این خیلی غم دارد. اینکه پدر آدم از یک جایی به بعد منتظر آخر شود. توی خانه حرف نمی‌زند. تقریباً ۶۰ سال را دارد اما هنوز اگر یک ماه کار نکند بی‌پول می‌شویم. تمام تلاش‌های من در راستای کمک مالی هم به طرز احمقانه‌ای فعلن به بن‌بست خورده. هنوز قسطهای این خانه را کامل نداده. دو تا پسر دارد که هیچ کدام هیچ ربطی به تصویر ایده‌آل‌اش ندارند. هر چقدر هم که تلاش کنیم به تصویر ایده‌آل‌اش نزدیک شویم فرقی نمی‌کند. من را یک آدم خودشیفته چس‌کلاس دور از اجتماع میبیند. فکر میکنم راضی نیست. از ما، از زندگیش، از ازدواجش.
با همه اینها، شاید تنها تکیه محکم توی این خانه همین آدم باشد. اینکه پدر اگر باشد آرامم. خیالیم نیست. هوایم را دارد. امن است حضورش. برای همین است که میترسم از ایران بروم. میترسم روزی که برگردم دیگر صدای خر و پفش شبها توی خانه نپیچد. خیلی میترسم.

March 23, 2011

کارفرما پولم را خورد. درست در همان روزی که برای پسرش یک ساعت چهار میلیون تومانی عیدی خریده بود پولم را خورد. کارفرماها همه جای دنیا پول کارمندها و کارگرهایشان را می‌خورند. چپ ‌ها اینطوری می‌گویند. بعد همین می‌شود که برای جبران سوزش ماتحت رویای انقلاب پرولتاریا دارند. که یک روزی می‌رسد که همه این کارفرماها را از تیر چراغ برق آویزان می‌کنیم. بعد همه دست همدیگر را می‌گیریم و دور آتشی که از جنازه اینها بلند می‌شود و دود می‌کند سرود انترناسیونال می‌خوانیم. شاید اینطوری دلشان خنک می‌شود. اما اگر من یک روز سر رامین را هم از تیرهای چراغ برق پارک وی آویزان ببینم خوشحال نمی‌شوم. رامین اسم رئیسم بود. یعنی در واقع اسمش رمضان بود، رمضان عباسی زاده. وقتی پولدار شد اسمش را عوض کرد. حق هم دارد. رمضان اسم یک آدم مولتی میلیاردر نیست. رامین چرا. به هر حال، رامین پولم را خورد. مثلا من به اندازه هزار تومان برایش کار کرده بودم، اما دویست و پنجاه تومن بیشتر نداد. من هم چکش را پاره کردم و ریختم جلوی پایش. حالا جلوی پای خودش نه، جلوی پای رییس دفترش. به هر حال چکش را پاره کردم. من اینطوری دلم خنک‌تر شد تا اینکه خواب روز انتقام را ببینم. خوب اگر دقت کنید میبینید که تمام ایدئولوژی‌های بشر برای جلوگیری از سوزش ماتحت و خنک شدن دل ابداع شده‌اند. با این حساب من هم آدم ایدئولوژی داری بودم. بگذریم. به هر حال که الان کونم خیلی می‌سوزد و دستم هم به هیچ جا بند نیست. در ایران شما اگر مذکر به دنیا آمده باشید و سربازی هم نرفته باشید یک شهروند درجه چندم حساب می‌شوید. حق خارج رفتن و اینها به کنار، قانون کار برای شما تعریف نمی‌شود. به خاطر همین کارفرما می‌تواند هر طور که خواست با شما رفتار کند. با وجدان‌هایشان با دو ماه تاخیر حقوق می‌دهند، اما رامین جزو بی‌وجدان ها بود. من هم هیچ گوهی نتوانستم بخورم. پدرم عقیده دارد که من باید دعوا می‌کردم. باید داد می‌زدم و حقم را می‌گرفتم. پدرم هم زمان جوانی‌هایش چپ بوده. در واقع هنوز هم هست و فکر می‌کند غایت دنیا به دیکتاتوری پرولتاریا ختم خواهد شد. این خوب است. اینکه آدم امید داشته باشد به آینده‌ی قشنگ و عادلانه، حتی آینده‌ای که ممکن است هزار سال دیگر هم نرسد. امروز دلم می‌خواست مسلمان بودم. اینطوری دعا می‌کردم تا خدا رامین را به غذای سگ سه سر تبدیل کند. اما الان خدا هم من را تحویل نمی‌گیرد. رامین نماز می‌خواند و من به نمازخوان‌ها فحش می‌دهم. در واقع در جنگ بین من و رامین خدا هم طرف رامین را گرفته. من یک آدم گوز بودم در دفتر عریض و طویلشان. اما به نظر من درست‌تر است که حق آدمهای گوز را هم تمام و کمال بدهیم. روزگار ما را گوز کرده. تقصیر خودمان که نبوده. به هر حال رامین نباید پول من را میخورد. اشتباه کرد. مادربزرگم می‌گوید که رامین پول من را خرج دوا و درمان خواهد کرد. این هم یک جور جلوگیری از کون سوزی است. احتمالا اسکناس‌هایی که قرار بود به من برسد تبدیل به غذای سگ می‌شود تا سگهای رامین گشنگی نکشند. شاید هم پولهایم را خرج چند باک بنزین آزاد برای لکسوسش (لکسوز؟ لکزوز؟) کند. به هر حال بعید میدانم چیزی این وسط خرج دوا و درمان بشود. کون من خیلی اساسی‌تر از این حرف‌ها سوخته، و این چیزها سوزش را خوب نخواهد کرد.

March 08, 2011

پارسال همین موقع‌ها همه فکر و ذکرم رفتن بود. رفتن به هر جایی که اینجا نباشد. یک جایی که بتوانم هر طوری که دوست دارم باشم. واقعیتش را بخواهید یکی از بزرگترین انگیزه های رفتنم هم اینترنت پر سرعت بود. اینکه مثلا بچرخم توی یوتیوب و هر ویدیویی که دوست داشتم ببینم، یا مثلا ده دقیقه ای فیلم دانلود کنم. حالا بگویید من آدم چیپ و ظاهربینی هستم. به تخمم. با همه خداحافظی کرده بودم. چمدانم را بسته بودم. باور کنید حتی خودکار مداد هم برای کلاس‌های آن‌ور خریده بودم. بلیط رزرو کرده بودم. شماره اتاقم توی خوابگاه را هم می‌دانستم. این تصویر کامل و ایده‌آل آینده‌ام بود. بعد یکهو زنگ زدند که نمی‌شود. خداحافظ. تا نیم ساعتی منگ بودم و در و دیوار را نگاه می‌کردم. بعد ترکیدم. زار می‌زدم و لگد می‌زدم به در و دیوار. احساس می‌کردم که در مقابل جبر همه چیز ناتوانم. انگار که زورم به هیچ چیز، حتی خودم نمی‌رسد. احساس کوچکی و حقارت می‌کردم.
اینطور شد که من تا مرز فرار رفتم و نشد. یکی دو ماهی خراب بودم. یعنی هر جور که فکر می‌کردم توی ایران آینده‌ای برای خودم نمی‌دیدم. گیج و منگ بودم. نمی‌دانستم باید چه بخواهم. هدف نداشتم. نمی‌خوابیدم و فکر می‌کردم. تا یک مدتی منتظر معجزه بودم. به همه چیز چنگ می‌انداختم بلکه چیزی عوض شود. تقاضای تجدید نظر می‌کردم. روزی ۱۰ تا ایمیل به استادم می‌زدم که کمکم کند. هیچ کدام به دردم نخورد. آدم ضعیف‌تر و ناتوان‌تر از آن است که چیزی را عوض کند. کم کم بلند شدم. خودم را جمع و جور کردم. خاک بر سر ضعیف احمقت کنند که توی اولین پیچ زندگی اینطوری به گا رفتی. یک کار خوب پیدا کردم. لازمم داشتند. همین خودش خیلی خوب بود. اینکه احساس می‌کردم جایی هست که با تمام کبکبه دبدبه‌اش به من و اطلاعاتم احتیاج دارد. توانایی‌هایم به دردشان می‌خورد. کم کم افتادم توی روزمرگی. راضی شدم از زندگی‌ام. دوباره آرزو و رویا ساختم برای خودم. این بار چیزهایی که دست خودم بود. می‌توانم انتخابشان کنم و مطمئن باشم از نتیجه‌اش. ریسک گریز شدم. منی که سربازی برایم بزرگترین کابوس حساب می‌شد راضی شدم که سرباز باشم اما مطمئن باشم از فردا.
پدرم اصرار داشت که من باید بروم. معیارهای موفقیتش همان چیزهایی بود که همه فکر میکنند درست است. آدمی که درس نخوانده باشد و با لیسانس تخمی‌اش سر کار برود آدم موفقی نیست. آدم نباید به فکر پول و راحتی و خوشحالی باشد. کسب علم و دانش بالذات ارزش است. آدمی که توی کتاب و درس و مشق ماتحت خودش را پاره کند آدم موفقی است، حتی اگر مثل پدر خودم همیشه خدا هشتش گرو نه‌اش باشد. حالا اگر برود خارج درس بخواند که چه بهتر. موفق تر میشود. مایه افتخار پدر و مادرش. این شد که دوباره تلاش کردم برای رفتن. آنقدر تخم نداشتم که برینم به معیارهای موفقیت دور و برم. دوباره مدارک فرستادم برای همه دانشگاهها. اما دیگر دوست ندارم بروم. دوستهایم اینجا هستند. زندگیم اینجاست. پرچم ایران و خاک پاک آریایی و بوی نان سنگک و قورمه‌سبزی کلن به تخمم. اما اینجاست که میتوانم رابطه جدید درست کنم. اینجاست که یک چیزی دارم که پایم رویش محکم باشد. اینجاست که وقتی یک جاکشی رید رویم میتوانم زنگ بزنم یکی بیاید و جمعم کند.
وضعیت بدی است. از یک طرف دوست دارم جای پایم را همین‌جا محکم کنم. دوست ندارم دوباره سرمایه گذاری کنم روی چیزی که نمیشناسمش. از پایان های باز بدم می‌آید. از یک طرف هم خایه طغیان ندارم. ارزش‌های پدرم و بقیه طبعا ارزش‌های من هم هست. دروغ چرا، بعضی وقتها دوست دارم بقیه من را آدم موفقی بدانند. حتی با این ریسک که خودم حالم از خودم به هم بخورد.

February 05, 2011

یه نقطه ای بود تو زندگیم
که به خودم گفتم یا خوب شو یا بمیر
بعد چون نمیخواستم بمیرم خوب شدم

December 16, 2010

بعله. بعضی اتفاقات/پدیده‌ها بالذات بزرگ هستند. یعنی هر چقدر هم بالا پایینشان کنی باز هم از زیر هزار تا تصویر و فکر و دل مشغولی می‌آیند رو و برایت دست تکان می‌دهند. نقش دارند در زندگیت. نمی‌شود به این راحتی‌ها ولشان کرد و بی‌خیالشان شد. باید آنقدر کشتی بگیری باهاشان تا احساس کنند که به قدر بزرگیشان بهشان اهمیت داده‌ای. بعد برمی‌گردند زیر همه تصویرهای دیگر تا یک روانکاور علاف مریضی پیدا شود و با هیپنوتیزم یا از توی خواب‌هایت درشان بیاورد. اصلن ما با این پدیده‌ها کاری نداریم. ما با آن‌هایی کار داریم که بزرگ نیستند. که الکی الکی برای خودشان بزرگ می‌شوند. حریف به درد بخور کشتی نیستند، اما تو گیر داده‌ای که من باید با اینها کشتی بگیرم. نمی‌شود برادر من، نمی‌شود. اینها را اگر خوب نگاهشان کنی می‌بینی که چقدر کوچک بوده‌اند. چقدر مقطعی بوده‌اند. بعد تو به زور نگهشان دار روی دیوار اتاقت تا ببینم به کجا می‌رسی. به هیچ جا نمی‌رسی. آنقدر کلنجار می‌روی تا یک روز خیلی معمولی که داری کارهای معمولی میکنی یکهو نگاه می‌کنی پشتت و میبینی که چقدر جنگیدی. برای چیزهایی که آنقدرها هم بزرگ نبوده. نه اینکه نبوده. بزرگ نبوده. بعد دلت برای خودت می‌سوزد. دلت برای زندگی‌ات که هی جنگیدی و هی نفهمیدی کدام بزرگ است و کدام نیست. بعد نمی‌دانی خوشحال باشی یا ناراحت. اصلن ممکن است دیگر همه چیز برایت کوچک شود. بعد ممکن است دست از تلاش کردن برداری. ممکن است بخواهی بنشینی روی نرده‌ها و به تقلاشان پوزخند بزنی. این خوب نیست.
نکن برادر من. نکن. کوچک‌ها را بفهم. بعد که فهمیدی با لبخند رد شو.

December 07, 2010

اولها دفتر پدر دوستم بود. توی تخت طاووس نرسیده به قائم مقام، طبقه چندم یک ساختمان چند طبقه. فصل امتحان که می‌شد مسیر دانشگاه تا دفتر را هر روز می‌رفتیم و می‌آمدیم. هفته‌ای یکبار هم برای انجام اعمال نظافتی برمی‌گشتیم خانه. خیر سرمان قرار بود درس بخوانیم. اما به دلیل نامعلومی سیگارهای دفتر صفای دیگری داشت. هی یکیمان می‌نشست پشت میز بزرگ مدیریتی و یکی دیگر هم کف زمین زیر پنجره چمباتمه می‌زد و سیگار می‌کشیدیم. برای هر وعده غذا یکی دو ساعتی وقت می‌گذاشتیم. همه جور چیزی را خیلی خوش سلیقه توی ماهیتابه قاطی می‌کردیم و با رب و فلفل زیاد می‌خوردیم. بعدش هم نیم ساعتی سیگار می‌کشیدیم و چایی می‌خوردیم و حرف می‌زدیم. شب هم عوض خوابیدن تا بوق سگ انواع و اقسام فانتزی‌های جنسی‌مان را با استفاده از چیزهایی که توی دفتر بود کنکاش می‌کردیم. اینطوری شد که چند ترم پشت هم من همه امتحان‌هایم را ریدم. درس نمی‌خواندیم که. خودمان را گول می‌زدیم که داریم در یک محیط آرام و متمرکز کسب علم می‌کنیم.
کم کم مجبور شدیم از دفتر بکشیم بیرون. دیگر تا مدتها توی خانه درس می‌خواندیم و همیشه نالان بودیم از اینکه در خانه محیط مساعدی برای فتح قله‌های رفیع علمی نداریم. همه افتادن‌ها و مشروط شدن‌های آن دوره را می‌نداختیم گردن همین قضیه. گذشت تا برادر همان دوستم یک خانه مجردی گرفت. ترم آخر من بود. ترمی که داغ بودم برای فقط کمی بالا کشیدن این معدل آش و لاش و درس خواندن و فرار از این خراب شده کوفتی. خانه هیچی نداشت. فرش و یخچال و این‌ها تجملات حساب می‌شدند. فقط یک تخت دو نفره داشت که آن هم توی سردترین اتاق خانه گذاشته بودند (اینجا معلوم می‌شود برادر دوستمان چرا خانه را اجاره کرده). هر چند روز یک بار صبح کیفمان را پر می‌کردیم کتاب و جزوه و حتی چرکنویس که خیلی فشرده و پر بازده درس بخوانیم. نمره‌های خوب بگیریم. خانواده‌مان به ما افتخار کنند. جزو افراد مفید و مهم و پول‌دار شویم. خلاصه اهداف بلندمدت و قشنگی داشتیم. ساعت‌ها با کتاب و جزوه پهن جلویمان به در و دیوار خیره میشدیم و رؤیا می‌بافتیم. چایی می‌خوردیم و با کتاب سر و کله می‌زدیم. شبها هم زمین لخت خانه را تمیز می‌کردیم و می‌خوابیدیم. هر شب هم قبل خواب یک فیلم مزخرف می‌دیدیم. اصلاً جزو آیین‌های درس خواندن شده بود.
آن ترم هم مثل همه ۸ ترم قبلی من ریدم. یعنی یک نمره به درد بخور هم نداشتم. حتی یک درس را افتادم که با خایه مالی استاد پاسم کرد. احتمالاً آدم خنگی هستم. یعنی کلن هر چقدر هم درس بخوانم باز هم می‌رینم.
این خانه لعنتی خیلی بیشتر از این حرفهاست. شبهای به گایی را می‌رفتیم آنجا عرق می‌خوردیم و کباب درست می‌کردیم. با همه جور آدمی. یک بار ۲۴ ساعت توی خانه ولو شده بودیم و یک تکه کوتاه پارازیت را پشت هم می‌دیدیم و قاه قاه می‌خندیدیم. یک جایی بود که یک آخوند مشهدی با خدا دعوا می‌کرد. از آنجا خاطره زیاد دارم. حتی از همان تخت دو نفره لعنتی. از تا صبح بیدار ماندن و فکر کردن و از زلزله ترسیدن و دم صبح یواشکی لباس پوشیدن و برگشتن. از بحث‌های جدی بعد از مستی. از یک روزی که بهش قول داده بودم مست خواهد بود و مست شد.
امروز بعد از یکی دو ماه دوباره برگشتم همان خانه. شومینه روشن بود. پرت شدم وسط آن دوران. دورانی که خب، آرام بودم. کلمه دیگری به جز همین آرام برای آن روزها بلد نیستم. طبیعتاً اگر یکی آن موقع بهم می‌گفت که روزی خواهد رسید که حسرت آرامش همین الان را میخوری بهش میخندیدم. ولی واقعیتش را بخواهید الان دلم برای آن آدمی که یک سری هدف داشت و با تمام وجودش برای آن‌ها می‌جنگید تنگ شده. آدمی که با مشروب و چند تا نره خر سیبیل کلفت خوشحال می‌شد و می‌توانست خیلی راحت شب بخوابد و صبح بیدار شود. یکی را داشت که وقتی همه به سلامتی سه کَس و سه تن میخوردند، توی دلش به سلامتی آن یک نفر پیکش را بزند.